جستجو در سایت

1401/03/29 00:00

کمی هم برایمان از «درام» بگو!

کمی هم برایمان از «درام» بگو!

یکی از ارکان مهم «درام»، شخصیت است. معمولاً در شروع هر داستانی شاهد ثبات و آرامشی نسبی برای شخصیت یا قهرمان هستیم. آرامشی که طی اتفاقاتی بر هم خورده و شخصیت را در تلاطمی وارد می‌ساز تا او طی اعمال و کنش‌هایی که از خود بروز می‌دهد، سفری را آغاز کند. سفری که مقصودش به دست آوردن مجدد ثبات اولیه است. این درست همان چیزی است که موتور اصلی «درام» را به راه انداخته و پیرنگ داستان را شکل می‌دهد. طبیعتاً طی سفری که کاراکتر اصلی داستان انجام می‌دهد، تغییر و تحولاتی بر او وارد می‌آید. تغییراتی که گاه مفید خواهد بود و باعث تحول مثبت برای او می‌شود و گاه آنقدر ناپایدار است که او را تا مرز نابودی پیش خواهد برد.
«آتابای»؛ تازه‌ترین اثر بلند «نیکی کریمی»، درامی عاشقانه است که بر اساس الگویی که به آن اشاره شد قابل تحلیل می‌باشد؛ داستان این فیلم مبتنی بر کاراکتری به نام «کاظم» است. او که در گذشته دچار بحران عاطفی شده است، گویی با بازگشتش به خانه خود در روستا می‌خواهد از آن ماجرا فرار کند. نام خود را نیز تغییر داده است به «آتابای». بنابراین می‌خواهد گذشته‌اش را فراموش و زندگی خود به نحو دیگری ادامه دهد. همین کافیست تا او با شمایل کاراکتری شکست خورده -و نه قهرمانی زخم خورده!- به مخاطب معرفی گردد. از سر و رویش نیز پیداست که گذشته چندان برایش اتفاقات خوبی را رقم نزده است. گذشته‌ای که برای مخاطب آن چنان آشکار و روشن نیست!  چه چیزی باعث شده است تا کاظم همه چیز را رها کند و به روستا بازگردد تا زندگی جدیدی را آغاز کند؟! این سوالی است که برای مخاطب از همان ابتدا ایجاد می‌شود، اما فیلم‌ساز پاسخ کاملی برایش نداده و آن را به بیان چند مونولوگ ساده و نمایش یک قطعه عکس قدیمی، خلاصه و محدود می‌سازد. این نحوه از بیان اما، حس همراهی بیننده با شخصیت اصلی داستان را تا حد زیادی تقلیل می‌دهد. «کاظم» در همان ابتدای ورودش به روستا، با مشکلاتی روبرو می‌شود. اما باید از تمامی آنها سربلند بیرون آید. چراکه تغییر بزرگی در انتظار اوست! اما در این میان مسئولیتی که بر دوش او سنگینی میکند، خواهرزاده‌اش، «آیدین» است. او بعد از مرگ مادرش به دلیل مسائلی، از پدر خود جدا شده و حال با پدربزرگ و دایی خود زندگی میکند. «کاظم» خود را در قبال تربیت او مسئول میداند. در اواسط داستان دوستی قدیمی به نام «یحیی»، بدون هیچ مقدمه‌ای وارد داستان می‌شود. هدف فیلم‌نامه‌نویس از خلق این شخصیت، پرده‌برداری از رازی است که برای کاظم و اهالی روستا به اشتباه جا افتاده است. تنها اوست که علت واقعی خودکشی خواهر کاظم را میداند و حال می‌خواهد این راز را به دوست قدیمی خود، کاظم، انتقال دهد تا بتواند زمینه‌ساز تغییری عظیم برای شخصیت او گردد. اما کاراکتر «یحیی» توان لازم را برای چنین کار مهمی در متن داستان ندارد. چراکه رابطه او با کاظم به خوبی برای مخاطب شکل نمی‌گیرد. آیا نمایش چند صحنه از سیگار کشیدن و تعریف خاطرات گذشته به خلق چنین رفاقتی از منظر دراماتیک کمک می‌کند؟! این در حالی است که یحیی، دوست  قدیمی خود را از میانه داستان به بعد رها می‌کند و حضورش نیز در داستان کمرنگ می‌گردد.
اما چه تغییری مهمی در انتظار کاظم است؟ او که با شمایل مردی شکست‌خورده به مخاطب معرفی گردیده است، حال می‌خواهد ارتباطش را با اطرافیانش(پدرش، اهالی روستا و پدر آیدین) از سر گیرد. اما کدام عامل در فیلم‌نامه توان دامن زدن به چنین تغییری را دارد؟ رابطه ضعیف میان کاظم و یحیی؟ یا کتک‌زدن آیدین؟(آن هم در صحنه‌ای گنگ و مبهم!) در هیچ کجای داستان پاسخی به این سوال نخواهید یافت. چراکه نقاط عطف و حوادث محرک آنقدر سطحی و کم‌مایه هستند که توان شکل‌دهی به چنین تغییری را برای قهرمان داستان نخواهند داشت. در این میان اما، ممکن است رابطه ایجاد شده میان «کاظم» و «سیما» را عامل چنین موضوعی بدانیم و فرض کنیم که عشق سیما است که به کاظم تلنگری میزند تا متحول گردد. اما فیلم‌ساز از چنین موقعیتی که تنها عامل منطقی برای توجیه این تغییر بود، چگونه استفاده می‌کند؟ به پایان‌بندی فیلم توجه کنید. عشق تازه کاظم، بی‌هیچ دلیلی بار و بندیل خود را جمع کرده و به همراه پدر و خواهرش از روستا رفته است. چه توجیهی از لحاظ دراماتیک برای این کار او وجود دارد؟! رفتن بی‌پایه و اساس او تنها کورسوی امید را برای تبیین تغییر شخصیتی کاظم نابود کرده و مخاطب را در پایان با انبوهی از سوالات بیپاسخ رها می‌سازد. پایان فیلم اگرچه از منظر قواعد «درام»، پر از ایرادات و اشکالات اساسی است اما از ابزوردیسم تأثیر فراوانی گرفته است. تا جایی که میتوان رنگ و بویی از «سیزیف»؛ قهرمان پوچِ «آلبر کامو» را در کاراکتر کاظم احساس نمود. شکست‌های کاظم در عشق را میتوان به سقوط متعدد تخته‌سنگی تشبیه کنیم که «سیزیف» هر بار آن را به زحمت تا بالای کوه برده است. اما این که فیلم‌ساز از پس دستمایه قرار دادن فلسفه فکری «پوچ‌انگاری»، قصد بیان چه چیزی را دارد و یا چه هدفی در پس آن نهفته است، با توجه به داستان پرحفره فیلم، همچنان واضح و مشخص نمی‌گردد!
«آتابای» با توجه به آثار قبلی «نیکی کریمی»، کارگردانی موفقی دارد. و از این بابت پیشرفت چشم‌گیری را برای کریمی از منظر نوع پرداخت به داستان و فضاسازی رقم زده است. شاید در این میان، فیلم‌برداری و موسیقی‌متن «آتابای» حرف اول را بزنند. دوربین ثابتی که با قاب‌های لانگ‌شاتش مخاطب را هرچه بیشتر به جغرافیای آن منطقه نزدیک می‌سازد و موسیقی متنی که برگرفته شده از آثار و نتهای موسیقایی آن خطه از ایران است تا کمک ویژهای برای فضاسازی فیلم انجام دهد.
سرآخر، اگرچه «آتابای» از دیدگاه کارگردانی موفق بوده است اما از نبود فیلم‌نامه‌ای محکم و موفق در درونش، به شدت رنج می‌برد. بنابراین پایه‌ای استوار را برای بازگو کردن داستانش در خود نمی‌بیند. «آتابای» را می‌توان به ساختمانی تشبیه نمود که پی‌ریزی درستی برای آن انجام نشده است. بنابراین برای هر طبقه‌ای که روی آن ساخته‌اند، احتمال ریزش و نابودی وجود دارد. چراکه پایه‌ای سُست، متزلزل و بی‌ثباتی دارد.