مالاریا ، درد کم علاج!

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
شاید انتخاب قالب یادداشت برای گروه بندی این دل نوشته ، بهانه ای بود برای اینکه گفتاری خلاصه وار و حاشیه ای را دستمایه نقد یک اصل قرار دهم ، اصل مهجوریت دردمندی در " مالاریا " ی " شهبازی".
دردی که انگار فراگیر شده ولی راه درمانش ، مداوایش نه ، بلکه مدارایش است. دردی که "شهبازی " شاید که از بیانش کمی هم ترس داشت. ترسی که جسارت او در فیلم نامه قبلی اش در دل او کاشت. انگار باید کمی دهان را می بست و بغض را فرو میخورد .
" شهبازی " امروز مثل گذشته دغدغه دارد ، کمی جلوتر را می بیند. " دربند " اش را در بند می گذارد ، آرزوهای " خانه دختر " اش را آوار می کند و در تب " مالاریا " اش کمی درد می کشد و سکوت می کند .
اصلا قرار نیست چیزی تغییر کند ، پایان خوشی در انتظار نیست و شاید پایانی در کار نیست. " مالاریا " شاید تلاش دختر و پسری است برای فرار از سنتی که اجبارا باید بارش را بر دوش بکشد ، تلاشی که فقط برای تفاوت هست نه برای تغییر. تلاشی که اگر ماهوی می بود ، برایش کمی تفکر خرج می شد. انگار خیلی غریبه نیستند آدم های مالاریایی. آدم های بیماری که لحظه خوششان را با فریم ثبت می کنند ولی در لحظه به سختی نفس می کشند. ذهنشان دغدغه دارد ولی نه به واسطه واقعیات بلکه تخیلات دست نیافتنی. " آذرخش " قصه ولی انگار کمی با بقیه فرق دارد ، فرقی که برچسب سفید نمایی را برایش سوغات می آورد. درد را می داند ولی نسخه سکوت را درمانش می داند ، به اطرافش مصلحت جویانه یا به تعبیری صلح طلبانه می نگرد ، همدردی را به شکلی انجام می دهد که عرف پذیرایش نیست و کلیشه ای تلقی اش می کند ، امانت داری را در وسوسه انگیز ترین حالتش رعایت میکند در حالی که برایش تاوان هم می دهد. انگیزه اش خوب بودن نیست ، بلکه خوب ماندن است. آنقدر ها هم سفید نمی ماند ، می خواهد شکم مهمانش را با غذای عاریه ای ( دزدی! ) سیر کند ولی به سرعت دستش رو می شود ، چون مصلحتی غرق تبعات تنهایی اش میشود. پول ندارد ولی مصمم است ، امید دارد. کوتاه مدت هدف گذاری میکند ولی گوشه چشمی به آینده هم دارد. با یک " توافق " دلخوش ، ولی بعد از آن سرکوب ، طرد و بی پناه میشود. هنرمندی است که درد را میشناسد و با درد زندگی می کند با مالاریای خود ساخته اش.
" شهبازی " به خوبی جنس آدم هایش را میشناسد و به شدت از گفتار درمانی شعاری دوری می کند. شخصیت اصلی فیلم های او ، ماجراجو و کنجکاو هستند و گاهی هم ساده اندیش می شوند. شخصیت هایی که در این گذار پیش مدرن برای احقاق حق و تعریف شخصی شان از زندگی در تلاشند ولی در مختصاتی سنتی تعریف می شوند. شخصیت هایی از جنس " آذرخش " که اثبات حقانیتشان و ضمانتشان! در گرو افرادی است که کسب اعتبارشان ساختارمند نیست و دیدگاه صنفی جامعه ، آنها را در ردیف ارزش گذاری قرار میدهد نه سوابقشان.
" مالاریا " مثل نگاه ترس آلود در قاب یک چمدان ، دلهره داشت ، استرس داشت ولی پشتوانه نداشت. پشتوانه ای از جنس نسل جوان فیلم نامه اش که قایق نجاتش را چو تابوتی به آب زد تا شاید در انزوای نا کجا آبادی بتواند طعم استقلال بچشد. پشتوانه مردمی که زندگی شان مجازی ، تائید و تکذیبشان مجازی و تعهداتشان هم مجازی ولی انتظار قاب تصویری واقعی و نوستالژیک از " مالاریا " دارند.
" مالاریا " لکنت داشت ، لکنتی در بازی بازیگرانش ، در هیجان دوربینش و در صدای " آذرخش " اش که همه نشان از تنهایی ذهنیت فیلمسازش دارد .
" مالاریا " را باید در تب ذاتی اش به تماشا نشست و نه با نسخه تجویزی خودمان!