لذت تماشای یک فیلم کلاسیک جدید!


در زمانه ای که غالب فیلمهای سینمایی سعی دارند – چه در فرم روایی و سینمایی و چه در بیان و انتقال مفهوم – مسیری نو و تازه تر را پیش گیرند (که در کلی ترین و کلیشه ای ترین دسته بندی، مدرن و پست مدرن خوانده می شود)، اتفاقا تماشای فیلمی که با وفاداری به قواعد ژانر خود و رعایت الگوها و چارچوب های مرسوم سینمای قصه گوی –اصطلاحا- کلاسیک روایت خود را پیش می برد، می تواند جذاب باشد. "خشونت بارترین سال" چنین فیلمی است.
قصه فیلم در نیویورک ابتدای دهه هشتاد میلادی می گذرد؛ سال 1981، سالی که بیشترین میزان وقوع جرم و جنایت در تاریخ شهر در آن رخ داد. در چنین فضایی آبل مورالس، تاجر موفق و صاحب شرکت حمل و نقل سوخت برای گسترش تجارت خود اقدام به خرید قطعه زمین بزرگی از یک مالک یهودی می کند و باید هزینه آنرا حداکثر تا سی روز پرداخت کند. در غیر این صورت به واسطه بیعانه سنگینی که برای این کار گذاشته، رسما ورشکست می شود. اما اتفاقات غیر مترقبه از هرسو فرامی رسند. از طرفی خبر می رسد که تانکرهای سوخت شرکت یک به یک توسط افراد ناشناسی دزدیده می شوند که این مسئله ضربه شدید مالی به کمپانی آبل می زند. از سوی دیگر دادستانی ناحیه به شرکت آنها چندین اتهام مالی و مالیاتی وارد می کند. بانک نیز به دلیل اتهام وارده از اعطای وام به وی خودداری می کند و حالا آبل همه چیز را در خطر می بیند. در کنار همه اینها او و خانواده اش چندین بار و به انحا مختلف تهدید جانی می شوند و باید از آنها نیز مراقبت کند.
قصه فیلم کاملا خطی و کلاسیک و به شکل سه پرده ای روایت می شود. گره افکنی در چهل دقیقه نخست، بسط و گسترش داستان، و گره گشایی در نیم ساعت پایانی. طبیعتا همچون سایر آثار این چنینی، با یک قهرمان طرف هستیم. مردی که می خواهد درست و سالم تجارت و زندگی کند. آن هم در حالی که رقبای وی برای پیشبرد کار خود، ابایی از هرگونه قانون شکنی و زدو بند ندارند. این وسواس تا جایی پیش می رود که حتی برای محافظت از رانندگانش در برابر خطرات جانی هم به آن ها اجازه حمل اسلحه را نمی دهد. مردی که نه می خواهد گنگستر باشد و نه در حلقه مافیا. ایده آل گرایی که برای حفظ اصول خود تحت فشار شدیدی قرار می گیرد. فشاری که سرانجام و از سوی نزدیک ترین شخص، تسلیمش می کند و او را به عدول از آرمان هایش وامی دارد.
جی .سی. شندور، کارگردان جوانی است که نخستین فیلمش "مارجین کال(Margin Call) " را در سال 2011 به نمایش درآورد. مارجین کال در حشنواره ساندنس به نمایش درآمد و بسیار مورد توجه و تحسین واقع شد. "همه چیز از دست رفته (All Is Lost)" و حالا خشونت بارترین سال، فیلم هایی هستند که نشان می دهند شندور می تواند یکی از کارگردانان بزرگ آینده سینمای آمریکا باشد. خشونت بارترین سال با وجود اینکه از نظر قصه و تم یادآور آثار دهه پنجاه آلفرد هیچکاک است، اما فضاسازی و کارگردانی اثر ما را به یاد آثار درخشان دهه هفتاد فیلمسازان نیویورکی – به ویژه سیدنی لومت و مارتین اسکورسیزی- می اندازد و این نشان دهنده علاقه شندور به آثار این کارگردانان است. تیتراژ کلاسیک فیلم و نماهای خموده فیلم از دریا و چشم انداز نیویورک و موسیقی الکترونیک آرام و کش دار درکنار نورپردازی تیره – و بعضا طبیعی- نماهای داخلی و حتی خارجی اثر، عناصری هستند که شباهت های بالا را تقویت می کنند.
فیلم در چند نما به آثار بزرگ تاریخ سینما ادای دین می کند که مهم ترین آن صحنه جمع شدن تمام صاحبان شرکت های نفتی منطقه دور میز رستوران است که یادآور صحنه ای مشابه در فیلم پدرخوانده (1972) است. بازی اسکار آیزاک در نقش آبل هم قابل توجه است. او با این که انتخاب اول نبود (ابتدا قرار بود خاویر باردم این نقش را ایفا کند)، اما در نشان دادن بالا و پایین های رفتار قهرمان قصه که یک مهاجر خارجی است که با تلاش خود صاحب ثروتی سالم شده و حالا برای حفظ آن دچار مشکل است، توانسته تا حد زیادی موفق عمل کند. بازی های زیرپوستی او و خصوصا بازی چشمانش ما را به یاد کاراکتر مایکل کورلئونه در پدرخوانده (با بازی آل پاچینو) می اندازد و سایه بازی آیزاک در طول فیلم به وضوح بر سر سایر بازیگران سنگینی می کند.
فیلم البته ضعف های مهمی نیز دارد که آن را از تبدیل شدن به یک فیلم عالی باز می دارد. به نظر می رسد که فیلم از بودجه پایین خود بیشترین لطمه را خورده است و باعث شده تا دست کارگردان و فیلمنامه نویس برای خلق موقعیت های جذاب تر و ناب تر بسته باشد و به همین دلیل بسیاری از نماها (به خصوص نماهای پرکنش تر) بی روح و تخت به نظر می رسند و چندان سطح بالا اجرا نمی شوند. این مسئله در کنار بازی نه چندان خوب و سردرگم جسیکا چستین و عدم پرداخت کافی سایر شخصیت های فرعی، از تاثیرگذاری نهایی فیلم می کاهد. با این حال و درکنار همه این ضعف ها، "خشونت بارترین سال" نمونه خوبی است تا نشان دهد برای ساخت یک اثر جذاب، نوآورانه و در عین حال تلخ و سیاه، نیازی به پیچیده کردن روایت و فرم اثر نیست؛ ساختار کلاسیک هنوز هم جواب می دهد.