«بادآباد»، درام به مثابه «خونه مجردی»

یک درام اجتماعی در وصف ماجراهای حادث شده برای زندگی ساکنین یک خانه (و شاید هم روزمرگی های آنان) در طول ساعاتی از یک روز. خانهای در «مفت آباد» که افرادی از یک قشر مهم جامعه ایرانی در آن سکونت دارند. قشری که با تکاپوی فراوان زیر پوست این شهر دودی زیست اجتماعی دارد و به مانند هر قشرِ شهروندی دیگری، ساختار و بافتار یک اجتماع شهری را رقم زده اند. تأثیرات مثبت و منفی شان بر روندهای اجتماعی اگر بیشتر از سایر اقشار نباشد کمتر هم نیست، اما شاید تاکنون کمتر به چشم آمدهباشند. روایت اصلی فیلم در همین خانه شکل میگیرد. خانه ای که ظاهراً محل زندگی پنج کارکتر داستان است. لوکیشن اصلی فیلم یک «خونه مجردی» بهم ریخته است، خانه ای با ظاهر و باطنی که در مورد این دست خانهها رایج است. کمی آشفته تر و بی نظم تر. این بهم ریختگی فقط مربوط به شرایط خانه نیست. بلکه اتفاقاً ناشی از آشفتگی و بهم ریختگی اعضای خانه و ارتباط میان آنهاست. ساکنین با واکنش های کلامی و غیرکلامی نسبت به وقایع جاری، مخاطب را در جریان زندگی کارکترهای ساکن خانه قرار میدهند. برای توصیف کلیت وضعیت این خانه،فیلمنامه به خوبی فضاسازی کرده است. شخصیت ها و شکل ارتباطشان با یکدیگر در قالب دیالوگهای متعدد، بازیهای زبانی-روانی و... کارکتریزه میشوند و مخاطب با توجه به میزان و چگونگی ذهنیت قبلی خودش، میتواند شخصیتها را تا حدی درک کند (و یا دستهکم با آنها ارتباط برقرار نماید).
حکایتِ یک روزِ احتمالاً متفاوت تر نسبت به دیگر روزهای خانهای که مصداقش را میتوان در هر محله ای از طهرانِ بزرگ پیدا کرد. شاید اگر روایت مفت آباد را بصورت یک نمایشنامه جذاب روی صحنه نمایش دیده بودم راضی تر از سالن خارج میشدم، اما نمیتوانم لذت وافرم را از تماشای این فیلم انکار کنم. از طرف دیگر این محظوظ شدن و یا به قولی «حظ زیباشناختی ناشی از مواجهه با یک اثر هنری» (که هویتِ بخشی از این لذت تحت تاثیر مسائلی خارج از ماهیت خود اثر شکل گرفته) نمی تواند توجیهی باشد برای تعریف و تمجیدهای زیاد از آن.
«مفت آباد» را باید در مقیاس خودش و در کنار مسائل پیرامونی اش بررسی نمود. خوب بود، اما هم میتوانست بهتر باشد هم اجرای آن در قالبهای دیگر میتوانست بررسی گردد. گاه ناخودآگاه احساس میکردم در «سالن مولوی» به تماشای هنرنمایی هنرمندان تئاتر نشسته ام. البته این حس میتوانست ناشی از تجربه شخصی مخاطب از مواجهه های قبلی با آثار نمایشی دو تن از بازیگران اصلی فیلم باشد. «برزو ارجمند» بازیگر شناخته شده سینما و تلویزیون در نقش «ایرج»، برادر بزرگتر «امیر» (با بازی درخشان «امین اسفندیار») است. این دو به همراه رسول (با هنرنمایی «سجاد افشاریان») سه نقش اصلی فیلم را بر عهده دارند. امیر یک دانشجوی نه چندان موفق است که ظاهراً خود را برای امتحان آماده میکند، درحالیکه بنظر میرسد خانه فضای مناسبی برای درس خواندن نبوده و نیست. کارکتر امیر با دیالوگهای جذاب و بازیگوشی هایش، قطب مثبت مخاطب را تا حدی به طرف خود جذب میکند. برخلاف او، ایرج برادر بزرگتر که در تقابل با امیر والدانه رفتار میکند، لباس جنوبی به تن کرده، پایش شکسته و به کمک عصا راه میرود. در طول فیلم کم کم متوجه میشویم که ایرج خانه پدری اش را هم در یک معامله به باد فنا داده است. دائماً عصبی بنظر میرسد، بحث میکند و داد میزند، شکوه میکند و ایراد میگیرد، در خانه ای بی نظم و کثیف گاهی وسواس زیادی به خرج میدهد و در نهایت بعنوان کارکتری منفی (و یا دسته کم نچسب) در ذهن مخاطب شکل میبندد. ضلع سوم مثلث، رسول است که از قضا جذاب تر از دو کارکتر دیگر مینماید. ظاهراً رفاقت دیرینهای با برادران دارد که احتمالاً ناشی از نسبت فامیلی نزدیک آنهاست. او هم مثل بقیه مشکلات خودش را دارد. متاهل است اما دچار معضلات رایج زناشویی و خانوادگی است. برای کار به طهران آمده و همانطور که خودش بارها تأکید میکند: «اجارهنامه بهنام اوست و اوست که پای برگهها را امضا کرده است». دیالوگهای حساسی از زبان او بیان میشود و نقش بسیار مهمی در پیشبرد روایت و فضاسازی دارد. بازی خوب افشاریان بعنوان شخصیتی کمیک و بیخیال که با آن لحن صحبت کردن پایین شهری اش، جذابترین کارکتر فیلم است.
دو کارکتر حاشیه ای نیز در خانه سکونت دارند. اولی «کولاک» که «لال است، اما خوب میفهمد». انگار مظلوم واقع شده و مسئولیتهایی نظیر باز کردن «چاه دائماً گرفته دستشویی» نیز به عهده اوست. دومی محسن است، سربازی که ظاهراً در حال ترک مواد مخدر است و در طول فیلم بدون هیچ تحرکی گوشه خانه خوابیده. در حین همه دعواها و ماجراها، محسن رو به دیوار خوابیده است.
فضاسازی، شخصیت پردازی اولیه و شرایط حاکم بر زندگی اشخاص (در خانه و بیرون از آن) در همان دقایق ابتدایی فیلم بخوبی تصویر و توصیف میشود. «گندکاری»های ساکنین یکی یکی شروع میشود (و یا به زبان دیگر گندهای پیشین یکی یکی عیان میشوند، و نیز گندهایی در شُرُفِ بر ملا شدن قرار میگیرند). گاوها یکی پس از دیگری میزایند. «افسانه» همسر رسول در راه طهران است و رسول با تمام بیخیالیاش به فکر فراهم نمودن شرایط مناسبی پیش از رسیدن اوست. امیر میخواهد جزوه را از اطاق بالای روی پشت بام (که ایرج درب آن را قفل کرده) برای دوستش ببرد، اما کمی بعد معلوم میشود دختری در آن اطاق است و مراد امیر از جزوه و همکلاسی، شیشه و مشتری آن است. رفتارهای خودش نیز نمایانگر یک معتاد است که گاهی کنترل خود را از دست میدهد. بازی های باورپذیر و متن دقیق فیلم، به خوبی از پس وظیفه انتقال «مفهوم و حس» برآمده اند. بعد تر مشخص میشود خواب سنگین محسن نیز ناشی از مصرف یک خشاب ترامادول بوده که از دختر داروخانه چی (معشوقه محسن) گرفته. سایر نقشهای حاشیهای مثل دختر معتاد، دختر داروخانهچی، همسایهها، سالار و موتورش و... نیز به روایت جهت میدهند. ماجرای یک دعوا هم در طول فیلم چندباری بازگو میشود و حرفها و رازهایی در خود دارد. آرام آرام همین سلسله وقایعی که در طول روز رخ میدهند، و بیان وقایعی که پیشتر رخ داده اند، شرایط خانه و ارتباط اعضای آن را متشنج نموده و مسائل و ابهامات و گره های افکنده شده بر روایت و شخصیتها (و نیز برای مخاطب) تا حدی رفع میشوند. مسائلی که گاه باعث تعجب است و گاه مایه تاسف.
خیلی اوقات روایت فیلم درگیر یک «طنز سیاه» میشود. طنز سیاهی که توصیفگر حال و هوای خانه و مردمانش است. در حقیقت فضای زندگی برای ساکنین این خانه مملو از «طنز»، و گرفتاریهای شخصی آنها مملو از «سیاهی» است. مفتآباد پر است از دیالوگهای جذاب و پینگ پونگی که هر یک با ظرافت خاصی، مفهومی را در خود گنجانده اند. همین امر به یکی از نقاط قوت اثر تبدیل شده است. ساختار روایت و نحوه اجرای آن رئالیستی به نظر میرسد، اما گاهی المانهای دیگری نیز خارج از چارچوب رئالیزم جان میگیرند. شروع و پایان بندی اثر دلچسب و راضی کننده است، و متن داستان علیرغم سادگی اش، شیرین و جذاب است. البته «همواره یک روایت ساده که با وقایع ساده و کارکترهای ساده و ارتباطات آنها شکل میگیرد، پیچیدگیهای خود را دارد.
در کل از فیلم «مفتآباد» راضی بودم و فکر میکنم جزو بهترین فیلمهای بخش هنر و تجربه بود. بخشی که نیاز به حمایت بیشتری دارد. قطعاً فیلم حاوی نکات مثبت و منفی زیاد دیگری نیز هست، که با یک بار دیدن از چشم مخاطب دور مانده و یا در حوصله این یادداشت کوتاه نمیگنجد. اما یکی دیگر از نکات مثبت فیلم که در نظر مخاطب رخنمایی کرد، بازی جذاب و کمنقص «امین اسفندیار» بود که فکر میکنم اولین تجربه او از بازی جلوی دوربین در یک فیلم بلند بوده باشد. این نویسنده، کارگردان و بازیگر جوان تئاتر که پیشتر نمایشها و بازیهای روی صحنهاش را دیده بودم، و اتفاقاً همیشه جزو تئاتریهای مورد علاقهام بوده، در این فیلم فراتر از انتظارم ظاهر شد. امیدوارم بیشتر شاهد حضور او جلوی دوربین باشیم و فعالیتهای موفقش در تئاتر نیز گسترش یابد. «سجاد افشاریان»، نیز مطابق انتظار قوی ظاهر شد. هنرمندی که روز به روز نامش بیشتر سر زبانها میچرخد. موضوعی که تا حدی نشانگر پیشرفت اوست. جا دارد به نویسنده و کارگردان فیلم، آقای «پژمان تیمورتاش» نیز خسته نباشید و تبریک بگویم.
...
علی آزادی ،،، فروردینماهِ یکهزاروسیصدونودوشش