جستجو در سایت

1405/02/30 21:45

معرفی شناخته‌شده‌ترین اژدهایانِ تاریخ فرهنگ‌عامه | از دروگون تا اسماگ

معرفی شناخته‌شده‌ترین اژدهایانِ تاریخ فرهنگ‌عامه | از دروگون تا اسماگ
به مناسبت پخشِ فصل سوم «خاندان اژدها»، مشهورترین اژدهایانِ تاریخِ فرهنگ‌عامه را رتبه‌بندی کرده‌ایم؛ از سینما و تلویزیون گرفته تا انیمه.
به گزارش سلام سینما

پس از دو سال وقفه، فقط چند هفته تا آغازِ فصل سومِ سریال «خاندان اژدها» از شبکه‌ی اچ‌بی‌اُ باقی‌مانده است؛ فصلی که در آن مشتاقِ دیدنِ نبردهای بیشتر، روابطِ پیچیده‌تر و البته ــ همان‌طور که از عنوانِ سریال برمی‌آید ــ اژدهایانِ بیشتر هستیم. فصلِ گذشته درحالی به پایان رسید که جناحِ «سیاه‌پوشان» به رهبریِ رینیرا تارگرین موفق شدند برای دو تن از بزرگ‌ترین اژدهایانشان، یعنی ورمیتور و سیلوروینگ، سوارانی پیدا کنند. از سوی دیگر، در نماهای پایانیِ اپیزود آخر، بالاخره نگاهی دوردست به پروازِ تِساریون، اژدهای لاجوردی‌رنگِ دِیرون، پسرِ غایبِ آلیسنت های‌تاور، انداختیم. بنابراین در فصل جدید باید انتظارِ دوئل‌های هواییِ باشکوه‌تر میانِ این موجودات را داشته باشیم و خودمان را برای تماشای ویرانی‌ها و تلفاتِ تراژیکی که این «بمب‌افکن‌های فانتزی» از خود به جا می‌گذارند، آماده کنیم. به همین مناسبت، تصمیم گرفتیم شماری از مشهورترین و نمادین‌ترین اژدهایانِ تاریخِ فرهنگ‌عامه را از سینما، تلویزیون، انیمه و بازی‌های ویدیویی رتبه‌بندی کنیم. 


۱۰. اژدها از انیمیشن «شرک»
Dragon, Shrek

«شرک» با هدفِ وارونه کردنِ کلیشه‌های کهنه‌ی انیمیشن‌هایِ پرنسسیِ دیزنی ساخته شد. درواقع، فیلم به‌معنای واقعی کلمه با صفحاتِ یک کتابِ قصه آغاز می‌شود، به‌گونه‌ای که در ابتدا به نظر می‌رسد قرار است با یک انیمیشنِ کلاسیکِ پریان طرف باشیم... تااین‌که ناگهان شرک یکی از صفحاتِ کتاب را پاره می‌کند و از آن به‌عنوانِ دستمال توالت استفاده می‌کند! قهرمانِ داستان یک غولِ سبزِ چندش‌آور و هنجارشکن است که در باتلاقِ محلِ زندگی‌اش بادِ معده‌اش را رها می‌کند و دندان‌هایش را با دل‌وروده‌ی حلزون‌ها مسواک می‌زند. او با اکراه و صرفاً برای این‌که موجوداتِ افسانه‌ای دست از سرش بردارند، با نجات دادنِ شاهدختِ گرفتار در بالاترین اتاقِ بلندترین برجِ یک قلعه موافقت می‌کند. دوست و همراهِ او یک خر است که بیش از آن‌که کمک‌کننده باشد، با وراجی‌هایش روی اعصابِ شرک راه می‌رود. تازه، شاهزاده‌خانم طلسم نشده است، بلکه او خودش را به خواب زده و برای این‌که بیدار شود به بوسه‌ی عشقِ واقعی‌اش نیاز ندارد. لُرد فارکوآد نیز که قصدِ نجاتِ فیونا را دارد، نه یک شوالیه‌ی شریف سوار بر اسبِ سفید، بلکه شخصیتی است با عقده‌ی قدبلندی، رفتاری هوس‌آلود نسبت به فیونا، و حتی از به خطر انداختن جانِ خودش برای نجاتِ شاهدخت نیز سر باز می‌زند.

بدیهی است که این وارونگیِ کلیشه‌ها درباره‌ی اژدهای داستان، که از قلعه‌ی محلِ حبسِ شاهدخت فیونا محافظت می‌کند، نیز صادق است. در ابتدا به نظر می‌رسد که اژدها هیولایی مخوف است که شرک و خره باید برای نجاتِ فیونا با کُشتنِ آن از سدش عبور کنند. اما یک نگاه به خره کافی است تا تمرکزِ اژدها از سوزاندنِ ناجیانِ فیونا به عشقِ تغییر کند. گرچه خره در ابتدا دربرابرِ ابرازِ علاقه‌ی اژدها مقاومت می‌کند، اما در نهایت دربرابر مژه‌های بلند، لبخندِ آغشته به رُژ لب و حلقه‌های دودِ قلبی‌شکلِ او تسلیم می‌شود. «شرک» اما در راستای برهم‌زدنِ کلیشه‌های رایجِ اژدها، حتی از این هم فراتر می‌رود: در پایان‌بندیِ «شرک ۲» نشان داده می‌شود که اژدها و خره ــ این دو موجود کاملاً نامتجانس، یکی خزنده‌ی غول‌آسا و دیگری پستانداری کوچک ــ با یکدیگر جفت‌گیری کرده‌اند و صاحب فرزندانی هیبریدیِ نیمه‌اژدها-نیمه‌خر شده‌اند که ظاهری به‌شدت عجیب و کابوس‌وار دارند.

۹. شنرون از انیمه «دراگون بال»
Shenron, Dragon Ball

«دراگون بال» ابتدا به‌عنوان مانگایی از آکیرا توریاما منتشر شد که بین سال‌های ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۵ در مجله‌ی هفتگیِ «شونن جامپ» به چاپ می‌رسید. این مانگا خیلی زود به دو مجموعه‌ی انیمه‌ایِ محبوب تبدیل شد: «دراگون بال» (۱۹۸۶ تا ۱۹۸۹) و «دراگون بال زد» (۱۹۸۹ تا ۱۹۹۶). اما این تنها آغازِ مسیری بود که به‌تدریج «دراگون بال» را به یکی از بزرگ‌ترین فرنچایزهایِ چندرسانه‌ای و پدیده‌های جهانیِ فرهنگ‌عامه تبدیل کرد. داستانِ اصلیِ انیمه درباره‌ی پسری شوخ‌و‌شنگ و میمون‌مانند به نام «سون گوکو» است که مستقیماً از شخصیتِ «سون ووکونگ» از افسانه‌ی چینیِ «سفر به غرب» الهام گرفته شده است. گوکو و گروهِ بزرگی از دوستان و دشمنانِ او در جست‌و‌جویِ اشیایی جادویی معروف به «گوی‌های اژدها» هستند که اگر کسی هر هفت عددِ آن‌ها را جمع کند، می‌تواند هر آرزویی را برآوَرده سازد. البته هر بار که کسی گوی‌های اژدها را جمع‌آوری و استفاده می‌کند، آن‌ها دوباره پراکنده می‌شوند و جست‌وجو برای یافتن‌شان از نو آغاز می‌گردد.

اینجاست که اژدهای ما یعنی «شنرون» واردِ میدان می‌شود: شنرون، اژدهای برآورده‌کننده‌ی آرزوهاست که تنها پس از جمع‌آوریِ هر هفت گوی اژدها می‌توان او را احضار کرد. ظاهرِ «شنرون» بازتابی از تصویر سنتیِ اژدهای چینی است؛ او به شکل اژدهایی بلند و مارگونه طراحی شده که در طول بدنش دو جفت پا دارد و هیچ بالی ندارد. بدنش با پولک‌های ضخیمِ سبزرنگ پوشیده شده و مانند یک مار، می‌توان کل بدنش را به‌صورت یک دُمِ واحد و پیوسته در نظر گرفت. هرچند در ظاهر به نظر می‌رسد جمع‌آوری هفت گوی اژدها که در سراسر زمین پراکنده شده‌اند باید زمان زیادی ببرد، اما در دنیای «دراگون بال» شخصیت‌ها مُدام و بی‌وقفه شنرون را احضار می‌کنند؛ چه برای زنده کردنِ مردگان، چه زمانی که یک تبهکار پس از آرزوی جوانیِ دوباره همان لحظه شنرون را نابود می‌کند، و چه حتی وقتی که یک خوکِ سخنگو از میانِ تمام آرزوهای ممکن، راحت‌ترین زیرشلواریِ جهان را برای خودش آرزو می‌کند! درواقع، در پایانِ انیمه‌ی «دراگون بال جی‌تی»، شنرون شخصیت‌ها را به‌خاطر حل کردنِ تمام مشکلاتشان از طریقِ آرزو کردن که پیامدهای فاجعه‌باری در پی داشته، سرزنش می‌کند و به همین دلیل، او تصمیم می‌گیرد زمین را ترک کند تا زمانی که انسان‌ها دوباره شایستگیِ استفاده از گوی‌های اژدها را پیدا کنند. به عبارت دیگر، شنرون شخصیتی است که بدون او اساساً هیچ‌چیز در این جهان پیش نمی‌رفت.

۸. بی‌دندان از انیمیشن «چگونه اژدهایتان را تربیت کنید»
Toothless, How to Train Your Dragon

مدعیِ اصلیِ عنوانِ بامزه‌ترین اژدها، «بی‌دندان» از مجموعه انیمیشن‌های «چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم» است؛ او آخرین بازمانده‌ی گونه‌ای از اژدهایان معروف به «نایت فیوری» یا «خشمِ شب» است؛ گونه‌ای که به‌خاطرِ سرعت و هوشِ خارق‌العاده‌اش شهرت دارد و دیگران از آن هراس دارند. (راستی، قضیه‌ی این همه «آخرین اژدها» در فرهنگ‌عامه چیست؟ واقعاً باید بیشتر به حفاظت از اژدهایان اهمیت بدهیم!) گرچه این گونه از اژدهایان را زمانی به‌عنوانِ «فرزندِ نامقدسِ صاعقه و خودِ مرگ» می‌دانستند، اما برخلافِ آن تصویرِ هولناک، بی‌دندان بیشتر شبیه به یک گربه‌سانِ عظیمِ بالدار و دوست‌داشتنی از آب درآمده تا موجودی کابوس‌وار. درواقع، فکر می‌کنم رازِ محبوبیتش دقیقاً همین باشد؛ این‌که او بهترین ویژگی‌های هر دو دنیا را در خود جمع کرده: او به‌اندازه‌ی یک گربه آشوبگر، کنجکاو، ناقلا و بازیگوش است، اما همان‌قدر که یک سگ می‌تواند وفادار و مهربان باشد، او هم هست. به‌شدت از همزادِ وایکینگِ خود محافظت می‌کند و برای حفظِ او از هر خطری، از هیچ کاری دریغ نخواهد کرد. به بیان دیگر، به‌راحتی می‌توان بهترین ویژگی‌های حیواناتِ خانگی‌مان را در بی‌دندان دید؛ اژدهایی که پیوندِ عاطفیِ عمیقش با همراهِ انسانی‌اش، «هیکاپ» (با صداپیشگیِ جی باروشل)، قلبِ هر انسانِ زنده‌ای را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

پیش از آن‌که هیکاپِ طردشده با بی‌دندان دوست شود، «نایت فیوری» ناشناخته‌ترین گونه‌ی اژدها به شمار می‌رفت. با پولک‌های سیاه، شیوه‌ی شکارِ شبانه و سرعتِ مرگبارشان، هیچ‌کس حتی نمی‌دانست نایت فیوری دقیقاً چه ظاهری دارد. همین ناشناختگی باعث شده بود وحشتِ وایکینگ‌ها از آن‌ها به اوج برسد. اگرچه بی‌دندان نشان می‌دهد که یک نایت فیوری تا چه اندازه می‌تواند وفادار و دلسوز باشد، اما هم‌زمان توانایی‌های ویرانگرِ این گونه را نیز به نمایش می‌گذارد و خودش را به یکی از قدرتمندترین شخصیت‌های تاریخِ انیمیشن تبدیل می‌کند. نایت فیوری به‌جایِ دمیدنِ آتش، گلوله‌های مُتمرکزِ پلاسما به سویِ دشمنانش شلیک می‌کند؛ حملاتی که به او اجازه می‌دهند بادقتی مرگبار مشخص کند دقیقاً چه کسی یا چه چیزی باید بسوزد. افزون‌براین، آن‌ها نوعی تسلط بر طوفان دارند و می‌توانند صاعقه را پیرامونِ خود جمع کنند تا برای مدتی نامرئی شوند. بی‌دندان همچنین از نوعی حسِ مکان‌یابی بهره می‌بَرَد که عملکردش بی‌شباهت به رادار یا سونار نیست. وقتی در محیط‌های تاریک یا تنگ پرواز می‌کند، در همه‌ی جهات انفجارِ پلاسما آزاد می‌کند. سپس، هنگامی که این پلاسما به موانع و عوارضِ اطراف برخورد می‌کند و بازمی‌گردد، بی‌دندان می‌تواند تصویری فوق‌العاده دقیق از محیطِ پیرامونش به‌دست بیاورد.

در بسیاری از انیمیشن‌هایی که یک موجودِ همراه در آن‌ها حضور دارد، این موجود معمولاً به نقشی تک‌بُعدی برای شوخی یا صرفاً ابزاری برای برانگیختنِ حس ترحمِ تماشاگر تقلیل پیدا می‌کند. اما فیلم‌های «چگونه اژدهایان را تربیت کنید» بسیار فراتر از این می‌روند و «بی‌دندان» را به شخصیتی کامل و مستقل تبدیل می‌کنند؛ شخصیتی که جدا از هیکاپ، خواسته‌ها، انگیزه‌ها و سفرِ احساسیِ مخصوص به خودش را دارد. مسیرِ رشدِ این دو شخصیت درواقع به‌موازات یکدیگر پیش می‌رود و هر دو به یک اندازه اهمیت دارند؛ نه این‌که صرفاً شخصیتِ انسانی رشد کند و موجودِ حیوانی در حاشیه باقی بماند. همان‌طور که هیکاپ بالغ می‌شود، بی‌دندان نیز در کنار او رشد می‌کند و تغییر می‌یابد. گرچه این مسیر در نهایت آن‌ها را به جاده‌هایی متفاوت می‌کشاند، اما پیوندی که در جریانِ این بلوغِ مشترک میانشان شکل گرفته، هرگز از بین نمی‌رود.

۷. مالیفسنت از انیمیشن «زیبای خفته»
Maleficent, Sleeping Beauty

در دهه‌های اخیر، تصویرِ جادوگرانِ شرور در سینما تا حدی بازسازی و تطهیر شده است؛ به‌طوری‌که آثارِ جدیدْ آن‌ها را انسانی‌تر، همدلانه‌تر و حتی گاهی قهرمانانه بازنمایی می‌کنند. از فیلمِ «مالیفسنت» با بازیِ آنجلینا جولی گرفته ــ که داستانِ «زیبای خفته» را از زاویه‌دیدِ جادوگرِ شرورش روایت می‌کند ــ تا فیلم موزیکالِ «شرور» (Wicked)، که به‌عنوانِ پیش‌درآمدی بر «جادوگرِ شهرِ اُز» نشان می‌دهد اِلفابا، پیش از آن‌که به جادوگرِ خبیثِ غرب تبدیل شود، چه کسی بوده است. اما در انیمیشنِ «زیبای خفته»، محصولِ ۱۹۵۹، هیچ ابهام و تردیدی درباره‌ی این وجود ندارد که مالیفسنت یک موجودِ تماماً خبیث است.

گرچه مالیفسنت در ابتدا یک جادوگرِ شرورِ معمولی به‌نظر می‌رسد، اما در نقطه‌ی اوجِ فیلم، پس از آن‌که نمی‌تواند جلویِ رسیدنِ شاهزاده فیلیپ به قلعه‌ی شاه استفان برای بوسیدنِ شاهدخت آئورورا را بگیرد، او به‌تدریج خونسردی و تعادلِ روانیِ خود را از دست می‌دهد و سرانجام در اوجِ خشم و از‌هم‌گسیختگیِ روانی، دربرابرِ شاهزاده فیلیپ ظاهر می‌شود و برای آن‌که شرارتش را در اغراق‌آمیزترین و انکارناپذیرترین شکلِ ممکن آشکار کند، با لحنی مغرورانه و تهدیدآمیز خود را «بانوی تمام نیروهای شر» معرفی می‌کند و به او می‌گوید اکنون با «تمام نیروهای جهنم» روبه‌رو خواهد شد؛ سپس درحالی‌که قهقه‌ای شرورانه سر می‌دهد، به اژدهایی سیاه، عظیم و هولناک با چشمانِ سبزِ درخشان و تواناییِ دمیدنِ شعله‌های سبز تغییرشکل می‌دهد. فیلیپ می‌تواند با سپرِ جادویی‌اش دربرابرِ آتشِ سوزانِ او مقاومت کند، اما مالیفسنت او را به‌سوی لبه‌ی پرتگاه می‌رانَد. اگر کمکِ سه پریِ جادویی به فیلیپ نبود، او شکست می‌خورد و مالیفسنت پیروز می‌شد. بااین‌حال، شکی نیست که شکلِ اژدهاییِ مالیفسنت همچنان یکی از به‌یادماندنی‌ترین آنتاگونیست‌های فیلم‌های کلاسیکِ پرنسسیِ دیزنی به‌شمار می‌آید.

۶. چاریزارد از انیمه «پوکمون»
Charizard, Pokémon

«پوکمون» یک فرنچایز چندرسانه‌ایِ سابقه‌دار است که یک شرکت توسعه‌دهنده‌ی بازی‌های ویدیوییِ ژاپنی به نام «گیم فریک» آن را خلق کرده است؛ و اکنون شامل بازی‌های ویدیویی، سریال‌ها و فیلم‌های انیمیشنی، یک بازی کارتیِ کلکسیونی و سایر رسانه‌ها و محصولات مرتبط می‌شود. مالکیت آن به‌صورت مشترک میان شرکت «نینتندو» و شرکت «کریچرز» قرار دارد و مدیریت آن نیز برعهده‌ی نهادِ سرمایه‌گذاری مشترکی به نام «شرکت پوکمون» است. توصیف این مجموعه صرفاً به‌عنوان یک «فرنچایزِ پول‌ساز» در واقع کم‌لطفی به گستره‌ و نفوذِ آن است: «پوکمون» با حدود ۱۱۵ میلیارد دلار درآمد، پرفروش‌ترین فرنچایزِ چندرسانه‌ایِ تاریخ به شمار می‌آید (درحالی‌که در رتبه‌ی دوم، میکی‌موس با حدود ۶۱ میلیارد دلار درآمد قرار دارد) و در کنار آثاری چون «دراگون بال» و «سِیلر مون» در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰ نقشِ مهمی در جهانی‌شدنِ انیمه‌ی ژاپنی ایفا کرده است. ممکن است جامعه‌ی طرفدارانِ «پوکمون» با انتخابِ «چاریزارد» به‌عنوانِ یک اژدها موافق نباشند. درواقع، می‌شد پوکمون دیگری مثل «دراگنایت» را انتخاب کنیم ــ که حتی واژه‌ی «دراگون» (اژدها) در نامش آمده. اما واقعیت این است که چاریزارد نه‌تنها موجودی بزرگ، خزنده و بالدار است که از دهانش گلوله‌های آتشین شلیک می‌کند و دُمی شعله‌ور دارد، بلکه اگر پیکاچو را کنار بگذاریم، احتمالاً آیکونیک‌ترین پوکمونِ تمام دوران به شمار می‌آید؛ تا جایی که کارت‌های کمیابِ او در حراج‌ها به قیمتِ حدود ۴۲۰ هزار دلار نیز فروخته شده‌اند. تنها پوکمونی که کارت‌هایش از این هم گران‌تر به فروش رسیده، پیکاچو است.

۵. هاکو از انیمه «شهر اشباح»
Haku, Spirited Away

در فیلم «گودزیلا: پادشاه هیولاها» (۲۰۱۹) یکی از کاراکترها می‌گوید: «کشتن اژدها یک مفهومِ غربی است. در شرق، اژدها موجودی مقدس به شمار می‌آید؛ موجودی الهی که حاملِ خرد، قدرت و حتی رستگاری است.» اژدهایان تقریباً در همه‌ی فرهنگ‌ها به‌طورِ جهانی به‌عنوان موجوداتی با قدرت و شکوهِ عظیم تصویر می‌شوند؛ موجوداتی که بسته به روایت یا سنت فرهنگی مورد نظر، یا مورد ستایش قرار می‌گیرند یا مورد نفرت. با‌این‌حال، در برخی موارد مشخص، اژدها به‌عنوان خدمت‌گزارِ خدایان یا حتی چیزی نزدیک به خودِ خدایان تصویر می‌شود، و گاه به‌طور کامل جایگاهِ الوهی پیدا می‌کند. اگرچه وضعیت اخلاقی و جایگاه این موجودات می‌تواند متفاوت باشد، اما چنین اژدهایی از نظر قدرتْ طیفی گسترده را در بر می‌گیرد؛ از سطحِ یک یعنی یک خدای معمولی تا حتی موجوداتی در حدِ «قدرت‌های برترِ هستی». این تصویرپردازیِ دوم به‌ویژه در سنت‌های دینیِ شرق آسیا رایج است. یکی از بهترین نمونه‌های این نوع اژدها در انیمه‌ی‌ «شهر اشباح»، شاهکارِ هایائو میازاکی، یافت می‌شود.

وقتی «هاکو» برای نخستین‌بار در «شهر اشباح» ظاهر می‌شود، در قالبِ پسری نوجوان است که به «چیهیرو» هشدار می‌دهد ناخواسته وارد قلمروِ ارواح شده است. چیهیرو نیز مانند هاکو خیلی زود خود را در خدمتِ جادوگری به نام «یوبابا» می‌بیند؛ ساحره‌ای که با گرفتنِ نامِ افراد، آن‌ها را به بردگی می‌کشد. هاکو اما درواقع یک اژدهاست و نامِ کاملش «نیگی‌هایامی کوهاکونوشی» است؛ نامی که معنایش می‌شود: «خدای رودخانه‌ی کهرباییِ تند و خروشان.» اگرچه شکلِ واقعیِ هاکو یک اژدهای باشکوه است، اما او هدف و هویتِ اصلیِ خود را فراموش کرده و تنها حسی مبهم از پیوندی عمیق میانِ خودش و چیهیرو در ذهنش باقی مانده است. در پایانِ فیلم، هاکو به یاد می‌آورد که زمانی روحِ محافظِ رودخانه‌ی «کوهارو» بوده؛ زمانی که آن رودخانه‌ برای ساخت یک مجتمعِ آپارتمانی خشک شد و روی آن آسفالت کشیده شد، هاکو خانه‌اش را از دست داد، به دنیای ارواح رفت و هویت خود را نیز فراموش کرد. همین فراموشی او را تضعیف می‌کند و به یوبابا اجازه می‌دهد او را تحت‌کنترلِ خود بگیرد. در اواخر فیلم، چیهیرو به یاد می‌آورد که در کودکی در رودخانه‌ی «کوهاکو» افتاده بود و توسط یک اژدها نجات پیدا کرده است. او به این نتیجه می‌رسد که نام واقعی هاکو باید «کوهاکو» باشد، و همین یادآوری او را از طلسمِ یوبابا آزاد می‌کند.

از این منظر، هاکو نه‌تنها نمادی از شکوه و عظمتِ طبیعت است، بلکه یادآورِ بهای ویرانگری است که انسان‌ها با آسیب رساندنِ بی‌ملاحظه به آن می‌پردازند. هاکو تنها اژدهای حاضر در «شهر اشباح» نیست. در این فیلم، صحنه‌ی کوتاهی نیز با «روحِ بدبو» وجود دارد که در واقع کامی یا خدایِ یک رودخانه‌ی به‌شدت آلوده است. چیهیرو به او کمک می‌کند تا با بیرون کشیدن انواع زباله‌ها ــ از جمله یک دوچرخه ــ بدنش را پاکسازی کند. تنها پس از پاک شدنِ زباله‌هاست که این روح دوباره قابل تشخیص می‌شود و به شکل یک اژدهای سفید و پاک ظاهر می‌گردد و به پرواز درمی‌آید. اغلب اژدهایان در فرهنگ عامه به‌عنوان موجوداتی قدرتمند تصویر می‌شوند که می‌توانند با یک نفس یا حرکتِ دُم، انسان‌ها را نابود کنند. اما آنچه اژدهایانِ میازاکی را از بسیاری از همتایانشان در این فهرست مُتمایز می‌کند، این است که اژدهایان می‌توانند موجوداتی به غایت ظریف، شکننده و آسیب‌پذیر نیز باشند؛ موجوداتی که ــ خودشان و آنچه نمایندگی می‌کنند ــ نیازمند مراقبتِ انسان هستند.

۴. کینگ‌گیدورا از مجموعه «گودزیلا»
King Ghidorah, Godzilla

همان‌طور که جوکر دشمنِ قسم‌خورده‌ی بتمن است، کینگ‌گیدورا نیز نقشی مشابه دربرابرِ گودزیلا ایفا می‌کند: رقیبی جان‌سخت و سمج که بیش از هر یک از دشمنانِ متعددِ گودزیلا، او را به چالش کشیده و آزار داده است. کینگ‌گیدورا هیولایی اژدهاگونه و طلایی‌رنگ است که دو پا دارد، سه سر بر گردن‌هایی بلند، بال‌هایی عظیم شبیه بالِ خفاش و دو دُم. سرهای متعددِ کینگ‌گیدورا عمدتاً از «یاماتا نو اوروچی» الهام گرفته شده‌اند؛ اژدهای هشت‌سرِ اسطوره‌های ژاپنی که پیش‌تر در فیلم «سه گنجینه» (The Three Treasures) از استودیوی فیلم‌سازی توهو نیز به تصویر کشیده شده بود. کینگ‌گیدورا، که به «هیولای صفر» نیز مشهور است، نخستین حضور خود را در فیلم «گیدورا، هیولای سه‌سر» (۱۹۶۴) تجربه کرد؛ جایی که درونِ یک شهاب‌سنگ به زمین فرود آمد و خود را برای نابودی سیاره آماده کرد، همان‌طور که هزاران سال پیش با سیاره‌ی زهره (و در نسخه‌ی آمریکایی فیلم، مریخ) چنین کرده بود. در این فیلم، کینگ‌گیدورا به‌عنوانِ نخستین هیولای واقعاً شرور در جهانِ گودزیلا معرفی می‌شود. برخلافِ خودِ گودزیلا و رودان که بیشتر ماهیتی تراژیک دارند و تا حدی برای اعمالشان توجیهی ارائه می‌شود، کینگ‌گیدورا به ویرانی و تخریبی که از خود به جا می‌گذارد هیچ اهمیتی نمی‌دهد. او جهان‌ها را نه از سرِ اجبار یا سوءتفاهم، بلکه صرفاً به این دلیل که عشق‌اش می‌کشد و از انجامِ این کار لذت می‌بَرَد، نابود می‌کند.

خلاصه این‌که، او در این فیلم با اتحاد و نیروی مشترکِ گودزیلا، رودان و ماترا شکست داده شد و از زمین رانده شد، اما در فیلم «حمله‌ی هیولای فضایی» (۱۹۶۵) دوباره بازگشت و این‌بار به‌عنوانِ مُهره‌ای در دستانِ بیگانگانِ فضایی در جریانِ تهاجمشان به زمین مورد استفاده قرار گرفت. در فیلم «گودزیلا علیه گیگان» (۱۹۷۲)، کینگ‌گیدورا اکنون تحت‌کنترلِ نژادِ دیگری از بیگانگانِ‌ فضایی قرار دارد؛ همان‌هایی که او را همراه با هیولای سایبورگشان، گیگان، برای حمله به زمین به کار می‌گیرند. بارِ دیگر، کینگ‌گیدورا توسط گودزیلا ــ این‌بار با کمکِ آنگیروس ــ شکست می‌خورد و درنهایت همراه‌با گیگان به اعماقِ فضایِ بیرونیِ سیاره‌ی زمین عقب‌نشینی می‌کند. ‌گیدورا اما همیشه یک موجودِ فضایی نبوده. خاستگاهِ او بسته به هر فیلم ممکن است تغییر کند. برای مثال، داستانِ فیلم «گودزیلا علیه کینگ‌گیدورا» (۱۹۹۱) در قرن بیست‌وسوم آغاز می‌شود: گروهی از تروریست‌ها نقشه‌ای در سر دارند تا ژاپن را پیش از آن‌که در آینده به یک قدرتِ اقتصادی تبدیل شود، تضعیف کنند. در همین راستا، آن‌ها کینگ‌گیدورا را خلق کرده و سپس او را با استفاده از ماشین زمان به سال ۱۹۴۴ منتقل می‌کنند. پس از آن‌که این نسخه از گیدورا نیز بار دیگر توسط گودزیلا شکست می‌خورد، این‌بار آیندگان موفق می‌شوند بقایای این هیولا را جمع‌آوری کرده و او را به‌صورتِ سایبرنتیکی در قالبِ «مِکاکینگ‌گیدورا» احیا کنند و سپس به گذشته بازگردانند.

همچنین در فیلم‌های آمریکاییِ گودزیلا، محصول استودیوی لجندری، نیز گیدورا منشأ داستانیِ تازه‌ای دریافت می‌کند: سازمان «مونارک» او را در قطب جنوب، به‌صورتِ یخ‌زده کشف می‌کند. گیدورا هیولایی باستانی است که چنان قدمتِ دوری دارد که افسانه‌های بی‌شماری براساسِ ظاهرِ او شکل گرفته‌اند. اگرچه نامش تا حد زیادی در گذر زمان فراموش شده و گویی عمداً از تاریخ پاک شده است، مونارک او را «رویداد انقراضِ زنده» توصیف می‌کند؛ موجودی که صرفِ وجودش نیز می‌تواند موجی از ویرانی عظیم را در پی داشته باشد. او هیچ ابایی از هدف قرار دادنِ انسان‌های منفرد ندارد؛ حتی زمانی که آن‌ها نه تهدیدی برای او محسوب می‌شوند و نه اقدامی علیه او انجام داده‌اند. در چنین لحظاتی، دهان‌های چندگانه‌اش با حالتی شبیه به لبخندی شرورانه باز می‌شوند، در‌حالی‌که حمله می‌کند و ویرانی به بار می‌آورد. در سه‌گانه‌ی انیمه‌ای «گودزیلا» نیز گیدورا یک موجودِ حریص و سیری‌ناپذیر از یک بُعدِ موازیِ دیگر است که برای بقا، سیاره‌های کامل و تمامِ حیاتِ موجود بر آن‌ها را می‌بلعد و نابود می‌کند. در نهایت، مهم نیست خاستگاهِ گیدورا چیست ــ چه فضا، چه آینده یا چه بُعدی دیگر ــ آنچه هرگز تغییر نمی‌کند و ثابت می‌ماند این است که، فارغ از این‌که گودزیلا چند بار او را شکست دهد، او همیشه بازمی‌گردد تا مارمولکِ رادیواکتیویِ دوست‌داشتنی‌مان را به دردسر بیندازد.

۳. دروگون از سریال «بازی تاج‌و‌تخت»
Drogon, Game of Thrones

هرچه درباره‌ی نحوه‌ی بازنماییِ اژدهایان در «بازی تاج‌وتخت» گفته شود، به‌عنوان نقطه‌ی عطفی در تاریخِ تصویرپردازیِ این هیولاهای محبوب، باز هم کافی نیست و حق مطلب به‌طور کامل ادا نمی‌شود. درواقع، اژدهایان چنان بخشِ مهمی از جذابیت و اصالتِ «بازی تاج‌وتخت» را شکل می‌دهند که وقتی نوبت به ساختِ پیش‌درآمدِ آن رسید، سازندگان ناگزیر به انتخابِ برهه‌ای از تاریخ شدند که ظرفیتِ نمایشیِ این موجودات را به حداکثر برساند: جنگ داخلی تارگرین‌ها؛ دوره‌ای که در آن تعدادِ اژدهایان بیش از هر زمانِ دیگری در تاریخِ وستروس است و تنوع و پراکندگی‌شان، خود به یکی از موتورهای اصلیِ درام بدل می‌شود. عواملِ متعددی در به‌یادماندنی شدنِ اژدهایانِ دنریس تارگرین ــ و در رأسِ آن‌ها دروگون ــ نقش داشتند. نخست، انتظارِ نزدیک به ده‌ساعته‌ای بود که سریال پیش از تولدِ اژدهایانِ دنریس برای مخاطب ایجاد می‌کند.

سریال در دوره‌ای آغاز می‌شود که قرن‌ها از انقراضِ اژدهایان گذشته است؛ در نتیجه، آن‌ها بیش از آن‌که موجوداتی واقعی به نظر برسند، در جایگاهِ هیولاهایی باستانی و اسطوره‌ای قرار گرفته‌اند. در‌عین‌حال، روایت از طریق گفت‌وگوهای مکررِ شخصیت‌ها و تأکید پیوسته بر عظمت و ویرانگریِ اژدهایان، پیشاپیش تصویری هراس‌انگیز و باشکوه از آن‌ها در ذهنِ مخاطب شکل می‌دهد. سریال دائماً امکانِ وجود اژدها را جلوی چشم مخاطب آویزان نگه می‌داشت و هرجا فرصت داشت، نشانه‌هایی از آن‌ها ارائه می‌داد. فصل اول «بازی تاج‌وتخت» در میان تمام فصل‌ها، روزمره‌ترین و کم‌فانتزی‌ترین حال‌وهوا را دارد ــ و منظور از این «روزمرگی»، نزدیکی بیشتر آن به واقعیتِ تاریخیِ خود ماست. و از رهگذرِ همین زمینه‌ای می‌سازد که ورودِ عناصر خارق‌العاده و فَنتستیکال، به‌ویژه اژدهایان، با بیشترین تأثیر ممکن همراه شود. بنابراین، وقتی جادوی فصل اول سرانجام از راه می‌رسد، تأثیری کاملاً متفاوت از هر آنچه پیش‌تر دیده‌ایم بر جای می‌گذارد؛ دقیقاً به این دلیل که پیش از آن، هیچ چیز در جهانِ شبه‌قرون‌وسطاییِ داستان به چنین سطحی از امر شگفت‌انگیز نزدیک نشده بود.

دومین عاملی که اژدهایان را به چنین عنصر جذابی در سریال تبدیل می‌کند، آسیب‌پذیری‌شان است. این ویژگی در پیوندی مستقیم با همان انتظاری قرار دارد که پیش‌تر درباره‌اش صحبت شد؛ زیرا ما در فصل اول مدت زیادی برای دیدن اژدهایان انتظار کشیده بودیم و همین انتظار طولانی باعث شد ارزش آن‌ها برای مخاطب به‌مراتب بیشتر شود. جُرج آر. آر. مارتین و سازندگانِ وقتِ سریال نیز از این مکانیسم آگاه بودند، به همین دلیل در فصل دوم، آسیب‌پذیری اژدهایان تقریباً بلافاصله به‌عنوان یک ابزار روایی وارد عمل می‌شود. خیلی زود این تهدید شکل می‌گیرد که ممکن است آنچه برایش انتظار کشیده‌ایم از ما گرفته شود. اشراف و جادوگران شهرِ کارث این موجودات را در معرض خطر قرار می‌دهند؛ همان چیزی که تا این لحظه برای مخاطب ارزشمند شده است. و هیچ چیز مانند تهدیدِ از دست دادن، مخاطب را به یک شخصیت یا موجود وابسته‌تر نمی‌کند. پیچیدگیِ آسیب‌پذیری اژدهایان در این نکته نهفته است که تهدید علیه آن‌ها صرفاً یک خطر فیزیکی برای خودشان نیست، بلکه نوعی آسیب‌پذیریِ عاطفی در دنریس نیز ایجاد می‌کند. این اژدهایان نزدیک‌ترین چیز به فرزندانی هستند که دنریس در اختیار دارد، و از دست رفتن یا مرگ آن‌ها می‌تواند او را به‌طور کامل در هم بشکند.

اما شاید مهم‌ترین عاملِ جذابیتِ اژدهایانِ دنریس در همین نکته نهفته باشد: بسیاری از اژدهایان در ادبیات و آثار فانتزی، از نظرِ هوش و شخصیت، معمولاً در یکی از دو سرِ طیفِ افراطی تصویر می‌شوند. در برخی روایت‌های فانتزی، با اژدهایانی فوق‌العاده باهوش روبه‌رو هستیم که تا حد زیادی به انسان‌ها شباهت دارند و قادرند جهان را درک کرده و به‌صورت پیچیده با آن تعامل برقرار کنند؛ درست مثلِ اسماگِ تالکین. در سوی دیگر این طیف، اژدهایان وحشی و درنده قرار دارند؛ موجوداتی که اغلب چیزی جز شکارچیانی خشمگین و خون‌خوار نیستند و صرفاً به‌عنوان مانعی دربرابر قهرمانان داستان عمل می‌کنند تا آن‌ها بر آن غلبه کنند. یکی دیگر از کهن‌الگوها، اژدهایانِ رازآلود هستند؛ موجوداتی چنان جادویی و فراتر از درکِ معمول که تقریباً جنبه‌ای الهی پیدا می‌کنند؛ مثل هاکو از انیمه‌ی «شهر اشباح». در سوی دیگر، اژدهایانِ خانگی قرار دارند که در کنار انسان‌ها به‌عنوان همراهانِ حیوانی زندگی می‌کنند. اژدهایانِ «بازی تاج‌وتخت» در جایی میانِ این طیف قرار می‌گیرند و همین موقعیتِ میانی است که آن‌ها را به‌طور خاص، منحصربه‌فرد و در‌عین‌حال غیرقابل‌پیش‌بینی می‌سازد.

از یک سو، این موجودات هوشمندند ــ شاید حتی هوشمندتر از آنچه معمولاً به آن‌ها نسبت داده می‌شود؛ برخی حتی آن‌ها را از انسان‌ها نیز باهوش‌تر می‌دانند. از سوی دیگر، در لحظاتی کاملاً حیوانی رفتار می‌کنند: وحشی، مهارنشدنی و کاملاً غریزی. با‌این‌حال، اژدهایان صرفاً گونه‌ای از حیوانات نیستند. در روایت، از آن‌ها به‌عنوان «آتشی که در قالبِ گوشت تجسم پیدا کرده» یاد می‌شود؛ تجلیِ فیزیکیِ جادو. از این منظر، آن‌ها به اژدهایانِ اسطوره‌ای و شبه‌الهی در دیگر روایت‌ها شباهت دارند. اما در‌عین‌حال، رابطه‌شان با دنریس نیز بیشتر شبیه پیوندی عاطفی و همراهانه است؛ شاید نه به معنای حیوان خانگی، اما قطعاً به‌عنوان همراهانی نزدیک. این وضعیتِ میانی ــ میانِ عقلانیت و غریزه، اسطوره و واقعیت ــ اژدهایان را به معمایی بدل می‌کند که مخاطب هرگز نمی‌تواند به‌طور کامل بر آن‌ها مسلط شود. ما هرگز مطمئن نیستیم چه خواهند کرد: دفاع می‌کنند یا حمله، می‌مانند یا به میل خودشان می‌روند. آن‌ها هیچ‌گاه در یک چارچوبِ ثابت نمی‌گنجند، و همین ناتوانی در پیش‌بینی، یکی از اصلی‌ترین منابعِ تنش در روایت است.

۲. موشو از انیمیشن «مولان»
Mushu, Mulan

موشو (با صداپیشگی اِدی مورفی) اژدهایِ کوچکِ همراهِ مولان است. او زمانی یکی از ارواحِ نگهبانِ خاندانِ مولان بود، اما پس از آن‌که نتوانست از یکی از اعضای خانواده محافظت کند، به جایگاهی به‌ظاهر تحقیرآمیز تنزل پیدا کرد: روشن کردنِ عودها و به صدا درآوردنِ ناقوس برای نیاکانِ درگذشته‌ی خاندانِ فا. حالا او امیدوار است با کمک کردن به مولان برای تبدیل شدن به یک قهرمان، دوباره جایگاهِ نگهبانِ خاندان را به دست بیاورد. شاید در انیمیشن «مولان» این خودِ مولان باشد که اعتبارِ نجاتِ چین را به دست می‌آورد، اما قهرمانِ واقعیِ داستان بدون‌شک موشو است. شواهد هم کاملاً روشن‌اند: موشو به مولان غذا می‌دهد، مراقبش است و کمک می‌کند هویتش در میان سربازانِ ارتش چین فاش نشود. او همراه با جیرجیرکِ خوش‌شانس، فرمان‌های جعلیِ اعزام به خط مقدم را تنظیم می‌کند؛ تصمیمی که بعداً حیاتی از آب درمی‌آید، چون یگانِ اصلی به دست هون‌ها قتل‌عام شده و امپراتور در خطر قرار گرفته است.

از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که این موشو است که شاهینِ شان‌یو، رهبر هون‌ها، را زمانی که می‌خواهد موقعیت آن‌ها را لو بدهد، کباب می‌کند. و در پایان نیز این خودِ اوست که شان‌یو را می‌کشد؛ زمانی که موشکی را به پشتش وصل می‌کند، آتشش می‌زند و او را مستقیم به دلِ آتش‌بازی‌ها پرتاب می‌کند. البته موشو در طول مسیر بی‌اشتباه هم نیست: او ناخواسته با روشن کردنِ مُنور، نخستین نبرد فیلم را آغاز می‌کند؛ اژدهای سنگی ــ نگهبانی که قرار بود دنبالِ مولان برود ــ را به تلی از خاک تبدیل می‌کند؛ و حتی مجبور می‌شود برای نجاتِ مولان از دریاچه، بی‌سروصدا باسنِ یکی از هم‌رزمانش را گاز بگیرد تا کسی متوجهِ زن بودنِ او نشود. اما نکته اینجاست که موشو تمام این کارها را با همان اعتمادبه‌نفسِ اغراق‌آمیز و شخصیتِ پرهیاهوی همیشگیِ دوست‌داشتنی‌اش انجام می‌دهد؛ و در نهایت، اگر کسی واقعاً سزاوار دریافتِ مدالی از امپراتور باشد، آن شخص موشو است. علاوه‌براین، او فقط به یک شخصیتِ همراهِ بذله‌گو تنزل نمی‌یابد، بلکه شخصیت‌پردازی مستقلِ خودش را نیز دارد. او در طولِ فیلمِ اول رشد شخصیتیِ قابل‌توجهی را تجربه می‌کند؛ زیرا به‌تدریج دیگر به مولان صرفاً به چشمِ ابزاری برای بازپس‌گیریِ جایگاهِ ازدست‌رفته‌اش نگاه نمی‌کند و واقعاً نسبت به او احساسِ دلسوزی و اهمیت پیدا می‌کند.

لحنِ نیش‌دار، حاضر‌جوابی‌های مداوم و شخصیتِ پرهیاهوی موشو، در کنار اجرای اغراق‌آمیز و پرانرژیِ ادی مورفی، او را به شخصیتی فوق‌العاده طعنه‌زن و خنده‌دار تبدیل می‌کند؛ اما در‌عین‌حال، کاری می‌کند که او هرگز صرفاً به یک کاراکترِ خشک و بی‌احساسِ طناز تقلیل پیدا نکند. موشو، علاوه‌بر این‌که نقشِ حیوانِ سخنگویِ بامزه و عنصرِ کمدیِ همراهِ قهرمان را بر عهده دارد، در‌عین‌حال به‌عنوانِ نقطه‌ی مقابلِ رواییِ مولان نیز عمل می‌کند. میلِ خودخواهانه‌ی او برای بازپس‌گیریِ جایگاهش به‌عنوان نگهبانِ خاندان، در تضاد با هدفِ ظاهراً فداکارانه‌ی مولان قرار می‌گیرد؛ دختری که برای نجاتِ پدرش از مرگ، به‌جای او راهیِ جنگ می‌شود. اما پس از آن‌که مولان از ارتش اخراج می‌شود، این رابطه دستخوشِ تغییر می‌شود و جایگاهِ احساسیِ آن‌ها تا حدی وارونه می‌گردد. مولان اعتراف می‌کند که تصمیمش برای پیوستن به ارتش کاملاً هم از سرِ ایثار نبوده و وجهی پنهان و خودخواهانه نیز داشته است؛ این‌که می‌خواسته بالاخره ثابت کند می‌تواند کاری را درست انجام دهد. در همین لحظه است که موشو جنبه‌ای فداکارانه از شخصیتش را آشکار می‌کند: او مولان را دلداری می‌دهد و قول می‌دهد هنگام بازگشت به خانه، هر پیامدی را در کنار او بپذیرد.

۱. اسماگ از سه‌گانه «هابیت»
Smaug, The Hobbit

کمتر اژدهایی را می‌توان پیدا کرد که تصویرش به‌اندازه‌ی اسماگ در حافظه‌ی جمعیِ ما حک شده باشد. زمانی که بیلبو بگینز برای نخستین‌بار با این هیولا روبه‌رو می‌شود، تالکین او را این‌گونه توصیف می‌کند: «آنجا او را دید؛ اژدهایی عظیم با پولک‌های سرخ‌وطلایی که در خوابی عمیق فرورفته بود. از آرواره‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش صدایی لرزان و کوبنده به گوش می‌رسید و رشته‌های باریکی از دود بیرون می‌آمد، اما آتشِ درونش در خواب فروکش کرده بود. در زیرِ بدنش، زیرِ تمامِ دست‌وپاها و دُمِ عظیمِ حلقه‌زده‌اش، و در اطرافش، تا هرجا که کفِ نادیدنیِ تالار امتداد داشت، توده‌های بی‌شماری از چیزهای گران‌بها انباشته شده بود: طلایِ ساخته و ساخته‌نشده، گوهرها و جواهرات، و نقره‌هایی که در نورِ سرخ‌فامِ اطراف، رنگی خون‌گون به خود گرفته بودند.»

اگر صادق باشیم، سه‌گانه‌ی «هابیتِ» پیتر جکسون نشان داد که در دنیای سرزمین‌میانه، گاهی می‌توان در داشتنِ یک چیز خوب نیز زیاده‌روی کرد. منظورم این است که همان‌طور که شیرینیِ بیش‌ازحد دل را می‌زند، تبدیل کردنِ یک رُمانِ کوتاه و سَبُکِ کودک‌پسندانه به یک سه‌گانه‌ی هشت‌ساعته نیز باعث شد این پیش‌درآمد از رسیدن به استانداردهای کیفیِ «ارباب حلقه‌ها» بازبماند. بااین‌حال، در میان این فیلم‌ها، بخشی چنان درخشان و بی‌نقص وجود دارد که هیچ‌وقت از تماشای‌ش سیر نمی‌شوم: ظهور اژدهای هولناک «اسماگ» (با صداپیشگی و اجرای بندیکت کامبربچ از طریق موشن‌کپچر). اسماگ که گنجینه‌ای عظیم را در تنها‌کوه انباشته کرده، تمام ویژگی‌های یک تبهکارِ شایسته را در خود دارد: هیبتی عظیم، ذاتاً بدخواه و در‌عین‌حال به‌شدت حیله‌گر. زمانی‌که بیلبو بگینز (مارتین فریمن) را در حال تلاش برای دزدیدن گوهرِ «آرکن‌استون» غافلگیر می‌کند، به‌راحتی می‌تواند او را از میان بردارد؛ اما درعوض، ترجیح می‌دهد با ترسناندنش سرگرم شود؛ درست همچون گربه‌ای که با موش بازی می‌کند.

البته، اسماگ در متنِ اصلیِ جی. آر. آر. تالکین نیز به همین اندازه هولناک است. او به بیلبو می‌گوید: «من هر جا بخواهم می‌کُشم و هیچ‌کس جرأتِ مقاومت ندارد. جنگاورانِ روزگارانِ قدیم را به خاک افکندم و همانندشان امروز در جهان نیست. آن زمان هنوز جوان و نرم بودم. اکنون اما پیر و نیرومندم، نیرومند، نیرومند.» اسماگ دیدگاه بسیار بالایی نسبت به خود دارد، اما این خودبزرگ‌بینی‌اش بی‌پشتوانه نیست: او هیولایی عظیم است که ظرفیتِ ویرانگری‌اش تنها با هوش و بازی‌های کلامیِ فریبنده‌اش برابری می‌کند. اسماگ شاید بزرگ‌ترین اژدهای جهانِ تالکین نباشد ــ این عنوان به آنکالاگونِ سیاه تعلق دارد که چنان عظیم بود که سقوطِ پیکرش به فرورفتنِ بخشی از قاره‌ی سرزمین‌میانه به زیر اقیانوس انجامید ــ و شاید نیز به اندازه‌ی گلاورونگ حیله‌گر نباشد؛ اژدهایی که سرنوشتِ هولناکِ فرزندانِ هورین را رقم زد و آن‌ها را به تباهی کشاند. بااین‌حال، همچنان از بزرگ‌ترین و مشهورترین اژدهایانِ دورانِ سومِ سرزمین‌میانه سخن می‌گوییم؛ هیولایی که با حمله کردن به اِره‌بور، یکی از باشکوه‌ترین قلمروهای زیرزمینیِ دورف‌ها را نابود کرد، ثروتش را غارت کرد و ساکنانش را برای نزدیک به دو قرن آواره ساخت. و اکنون، اسماگ می‌تواند عنوانِ «بزرگ‌ترین اژدهای فرهنگِ‌عامه» را نیز به مجموعه‌ی چشمگیرِ دستاوردها و گنجینه‌هایش اضافه کند.

منبع: فیلمزی
 


اخبار مرتبط
ارسال دیدگاه
captcha image: enter the code displayed in the image