نقد فیلم The Black Ball| حماسهای سینمایی درباره عشق، مقاومت و پیوند نسلها

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| فیلم تنها جایی است که ناممکن میتواند ممکن شود؛ و در «توپ سیاه» La Bola Negra (The Black Ball) ساختهٔ خاویر کالوو و خاویر آمبروسی، گذشته و حال از خطیّت زمانی رها میشوند و همچون دو عاشق، با یکدیگر میجنگند و ناز میکنند. از افتتاحیهٔ تکاندهندهٔ «لوس خاویس» تا پایانبندی ویرانگر فیلم، با یکی از آن آثار نادری روبهرو هستیم که همزمان حس کهنگی و تازگی دارد.
این فیلم سرشار از خلاقیتهای بصری و تکنیکی است؛ سکانسهایی دارد که در میان بهترین لحظات سینما قرار میگیرند و در عین حال، داستانی کلاسیک درباره ادای احترام به گذشتگان، گشودن فضا برای روایتهایی که شاید هرگز صاحبانشان را نبینیم، و بزرگداشت کسانی که حتی در زمانهای که عشقشان جرم بود، از آن دست نکشیدند.
سکانس افتتاحیه: تولد یک اسطوره
در سکانس آغازین سال ۱۹۳۷، روستایی که موسیقیدان جوان، سباستین (Guitarricadelafuente)، در آن زندگی میکند، زیر آتش هوایی نابود میشود. صحنهٔ فرار او بلافاصله نشان میدهد که با فیلمسازانی روبهرو هستیم که میدانند چگونه در دل یک حماسه، قلب و احساس بکارند.
سباستین از میان اجساد عبور میکند و به مجسمهای سقوطکرده میرسد که پیکرش با تیر سوراخ شده. او از همان تیرها مانند سنگپاهای صخرهنوردی استفاده میکند تا از جهنم اطرافش بالا برود. این مجسمهٔ سفیدِ شبیه خدایان یونانی، در کنار چهرهٔ آدونیسگونه اما خونآلود سباستین با پوست تیرهاش، استعارهای هوشمندانه است: او در حال کنارزدن روایتهای قدیمی و ساختن اسطورهای تازه است؛ اسطورهای که درست مقابل چشمان ما شکل میگیرد.
سباستین و رافائل: بیداری در دل خیانت و جنگ
سباستین که به شورشیان ایتالیایی وفادار بوده، بهعنوان مجازات مجبور میشود به ارتش فاشیستی بپیوندد؛ همان ارتشی که روستایش را نابود کرد. در آنجا با رافائل (Miguel Bernardeau)، زندانی چپگرا، آشنا میشود. مأموریت سباستین نزدیکشدن به رافائل برای گرفتن اطلاعات است، اما رافائل نقشی اساسی در بیداری درونی او دارد. این احساسات تازه، لایهای دیگر از پنهانکاری را به زندگی سباستین اضافه میکند: پنهانکردن احساساتش، مأموریتش و نفرتش از رژیمی که مجبور است برایش بجنگد.
کارلوس و توپ سیاه: سقوطی از دل طردشدگی
داستان دوم دربارهٔ کارلوس (Milo Quife) است؛ جوانی که پس از شایعاتی درباره گرایشش، از ورود به کازینوی پدرش منع میشود و همین آغاز سقوط اوست.
عنوان فیلم از روند رأیگیری اعضای کازینو گرفته شده: توپ سفید نشانهٔ پذیرش و توپ سیاه نشانهٔ رد. این تصویر در سکانسی سوررئال و یخزده به شکلی خلاقانه جان میگیرد؛ سکانسی که یادآور سیزیف و سنگش است و نشان میدهد چگونه طردشدگی درونی میتواند به هیولایی عظیم تبدیل شود.
آلبرتو: پیوند نسلها و احیای خاطره
سومین روایت بر آلبرتو (Carlos González)، تاریخنگار، تمرکز دارد؛ کسی که درمییابد پدربزرگ مادریاش که چیز زیادی از او نمیدانست، چیزی برایش بهجا گذاشته که کلید اتصال این سه داستان است. اگر دو روایت نخست درباره میل سرکوبشدهاند، داستان آلبرتو ادای احترامی لطیف به فداکاریهای نسلهای گذشته است.
نقشهای کوتاه اما اثرگذار نِنه (Penélope Cruz) و ایزابل (Glenn Close) نیز فیلم را در سه دورهٔ زمانی مختلف از نظر احساسی لنگر میاندازند.
پیوند گذشته و حال: دستاورد بزرگ فیلم
کارگردانان با تدوین هوشمندانهٔ آلبرتو گوتیرس، گذشته و حال را نه جدا، بلکه عمیقاً درهمتنیده نشان میدهند. هرچند گاهی این تدوین بیش از حد مشتاق است و ریتم روایت را کند میکند، اما در مجموع، ساختار فیلم را به تجربهای منحصربهفرد تبدیل میکند.
نمونهٔ درخشان این تدوین، رابطهٔ پرتنش آلبرتو با مادرش است. مادر او از پدرش (سباستین) متنفر است، چون او را حامی فاشیسم میدانست و باور داشت اگر میفهمید پسرش همجنسگراست، واکنشی خشونتآمیز نشان میداد. اما واقعیت پیچیدهتر است: سباستین خود نیز بخشی از همان اقلیت بوده و در حد توانش مقاومت کرده است. کنار هم قرار گرفتن صحنههای گذشته و حال، قضاوتهای سادهانگارانه را به چالش میکشد و نشان میدهد انسانها همیشه پیچیدهتر از روایتهای رسمیاند.
پیامی برای امروز
یکی از شخصیتها در پایان میگوید: «در این کشور، داستانهای عاشقانهٔ زیادی زیر خاک مدفون شدهاند.»
فیلم میگوید اگر سینما بتواند کاری بکند، آن کار کندن خاک و ساختن زمینی تازه برای روایت این عشقهاست.
جهان پر از سرزمینهای کشفنشده است؛ سرزمینهایی که چشم مهربان و پرشور فیلمسازانی چون آمبروسی و کالوو را میطلبند. «توپ سیاه» دعوتی است برای شروع حفاری؛ شاید گنجی پیدا شود که ارزشش را داشته باشد.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.