بهترین سکانس آغازین تاریخ سریالهای علمیتخیلی تلویزیون
.jpg?w=1200&q=75)
در اپیزود نخست سریال (Lost)، به جای شروع مستقیم با سقوط هواپیما، روایت از زاویه دید جک آغاز میشود؛ او در جنگل به هوش میآید، سکوتی سنگین حاکم است و تنها حضور یک سگ رازآلود کنجکاوی برمیانگیزد. سپس با حرکت جک به سمت ساحل، دامنه فاجعه بهتدریج آشکار میشود و صدای بیامان حادثه، تماشاگر را درگیر میکند. این انتخاب روایی، قاعده طلایی «نشان بده، اما چیزی نگو» را به بهترین شکل اجرا میکند.
جک با وجود جراحات، بیدرنگ به کمک دیگران میشتابد و به عنوان رهبر طبیعی گروه معرفی میشود. این سکانس نهتنها شخصیتپردازی او را تثبیت میکند، بلکه مخاطب را در همان لحظه نخست به جهان سریال میکشاند.
جالب آنکه فصل دوم (Lost) حتی افتتاحیهای قویتر دارد؛ نمایش روزمرگی دزموند در پناهگاه زیرزمینی، که ابتدا به نظر فلشبک میآید، اما در پایان با افشای ارتباط مستقیم با دریچه فصل اول، یکی از بزرگترین رازهای سریال را آشکار میکند و همزمان معمایی تازه میسازد.
این دو افتتاحیه نشان میدهند چرا (Lost) هنوز هم به عنوان نمونهای بیبدیل از چگونگی خلق تعلیق و جذب مخاطب در تلویزیون علمی–تخیلی شناخته میشود.