از می 1968 تا بهمن 1404 | بودن یا نبودن؛ مسئله واقعا همین است...

اختصاصی سلام سینما؛ فریبا جمور: تاریخ سینما همواره با نوری که بر پرده میتابد تعریف نمیشود؛ گاهی تاریکی سالنها و سکوت دوربینهاست که تاریخساز میشود. امروز که در میانه یکی از ملتهبترین دورانهای اجتماعی ایستادهایم، سوالی قدیمی دوباره جان گرفته است: وقتی صدای فریاد از خیابان به گوش میرسد، هنرمند باید پشت دوربین بماند یا صندلی جشنواره را به احترام خیابان خالی کند؟
بیشتر بخوانید:
یادداشت محسن امیریوسفی در مورد جشنواره فجر؛ حتی مردهشورها هم در آن چند روز دی ماه گریه کردند
این جشنواره نشانه آرام بودن اوضاع است یا سند تداوم بحران؟
فجر؛ جشنوارهای که دیگر نه جشن است و نه آینه سینمای ایران
در می ۱۹۶۸، وقتی پاریس در میان دود و فریاد دانشجویان میسوخت، ژان-لوک گدار و فرانسوا تروفو از پردههای سالن نمایش در جشنواره کن آویزان شدند تا از نمایش فیلمها جلوگیری کنند. شعار آنها ساده و در عین حال تکاندهنده بود: «در حالی که کارگران و دانشجویان میجنگند، ما اینجا درباره زاویه دوربین حرف میزنیم؟»
آنها نیامده بودند که سینما را نابود کنند؛ آنها آمده بودند تا بگویند سینما بدون مخاطبِ زنده و آزاد، چیزی جز یک ویترین توخالی نیست. جنبش می ۶۸ به ما آموخت که «تحریم» یا «انصراف»، لزوماً عملی ضدِ هنر نیست، بلکه گاهی رادیکالترین شکلِ صیانت از شأن هنر است.
چرا از هنرمند توقع داریم؟
بسیاری میپرسند چرا مردم از یک بازیگر یا کارگردان توقع دارند موضعگیری کند؟ پاسخ را باید در مفهوم «تعهد ادبی و هنری» ژان پل سارتر جستجو کرد. سارتر معتقد بود که نویسنده و هنرمند، به واسطه ابزاری که در دست دارند (بیان و تصویر)، خواه ناخواه «درگیر» مسائل زمانه خود هستند. از نظر او، سکوتِ هنرمند در برابر ستم، یک بیطرفی ساده نیست، بلکه نوعی همدستی است؛ چرا که او آگاهانه انتخاب کرده که از قدرتِ بیان خود استفاده نکند.
این توقع مردم، ریشه در یک درک غریزی از همین فلسفه دارد اگرچه سنگین و گاهی بیرحمانه به نظر میرسد. مردم میدانند هنرمندی که از نردبان تشویق آنها بالا رفته، نمیتواند در روزهای سقوطِ آرامشِ جامعه، به بهانهی «هنر ناب»، نردبان را زیر پا بکشد و بگوید «من فقط کار هنری میکنم». در واقع، هنرمند با «بودن» خود، مسئولیتِ آنچه را که در جهان میگذرد به دوش میکشد.
در تجربهی اخیر ایران، شاهد وضعیتی دوگانه بودیم. والتر بنیامین، فیلسوف آلمانی، مفهومی کلیدی به نام «سیاسی کردنِ هنر» دارد. او هشدار میدهد که وقتی قدرتهای حاکم سعی میکنند با استفاده از ابزار هنر و برگزاری جشنوارههای پرزرقوبرق، شکافهای عمیق اجتماعی را بپوشانند، هنر را از کارکرد اصلیاش تهی کردهاند.
تفاوت اساسی کن ۶۸ با وضعیت امروز در این است که در فرانسه، بزرگان سینما اجازه ندادند هنرشان به ابزاری برای عادیسازی وضعیت تبدیل شود. اما در پارادوکس فجر، ساختار رسمی تلاش کرد با جایگزین کردن چهرههای همسو، به هر قیمتی «ویترین» را حفظ کند. وقتی جشنوارهای اعتبارش را نه از کیفیتِ آثار، بلکه از تأییدِ قدرت میگیرد، به تعبیر بنیامین دچار «زوال هاله» میشود؛ یعنی آن روح و اصالت هنریاش را از دست میدهد و تبدیل به یک پوسته اداری میشود که شاید «برگزار» شود، اما در قلب تاریخ «ثبت» نمیشود.
«بودن یا نبودن» در یک جشنواره، امروز دیگر یک انتخاب فنی یا حرفهای نیست؛ یک انتخاب اخلاقی است. هنرمند امروز بر سر دو راهی سختی ایستاده است: ایستادن در کنار قدرت برای بقای حرفهای، یا ایستادن در کنار مردم برای بقای اعتبار تاریخی.
شاید جشنوارهها تمام شوند و جوایز در قفسهها خاک بخورند، اما آنچه در حافظه جمعی میماند، تصویر هنرمندی است که فهمید چه زمانی باید دوربینش را خاموش کند تا صدای بلندتری شنیده شود. حقیقت این است که سینما بدون «انسان»، چیزی جز بازیِ نور و سایه بر یک پارچه سفید نیست.