پایانبندی «بوگونیا»؛ وقتی حقیقت از توهم هم ترسناکتر میشود
.jpg?w=1200&q=75)
«بوگونیا» (Bugonia) داستان تدی، مردی گرفتار تئوریهای توطئه، را روایت میکند که پس از وخامت حال مادرش در یک آزمایش دارویی، باور میکند مدیر شرکت داروسازی، میشل (اما استون)، یک بیگانه از کهکشان آندرومداست. او با کمک پسرعمویش دان، میشل را میرباید تا او را مجبور به «اعتراف» کند.
متن حاوی اسپویل
بخش عمده فیلم در زیرزمین خانه تدی میگذرد؛ جایی که میشل تلاش میکند او را قانع کند انسان است. اما هرچه زمان میگذرد، تدی بیثباتتر میشود و دان نیز در تنهایی و آسیبپذیریاش به نقطهای میرسد که آرزو میکند میشل واقعاً یک موجود فضایی باشد. در نهایت، وقتی میشل برای نجات خود وانمود میکند بیگانه است، دان با تصور اینکه قرار است به فضا برده شود، خودکشی میکند.
با شنیدن صدای شلیک، تدی کنترلش را از دست میدهد، کلانتر را میکشد و دوباره به سراغ میشل میرود. میشل برای خریدن زمان، ادعا میکند دارویی «فرازمینی» برای درمان مادر تدی دارد. تدی آن را به مادرش تزریق میکند و باعث مرگ او میشود. سپس با میشل به دفتر کارش میرود؛ جایی که تدی با یک بمب دستساز تهدید میکند باید فوراً با «آندرومداییها» ملاقات کند. میشل او را به داخل کمد میفرستد تا وانمود کند «در حال انتقال» است، اما پیش از فرار، بمب منفجر میشود و تدی کشته میشود.
در نقطهای که به نظر میرسد همهچیز تمام شده، فیلم چرخشی بزرگ دارد: میشل در آمبولانس به هوش میآید، فرار میکند، به دفترش بازمیگردد، وارد همان کمد میشود و ناپدید میشود. لحظه بعد، او در سفینهای فضایی ظاهر میشود؛ جایی که مشخص میشود او واقعاً امپراتریس آندرومداییهاست.
در پایان، میشل تصمیم میگیرد انسانها شایسته بقا نیستند. او «حباب» محافظ زمین را میترکاند و تمام انسانها بهطور همزمان میمیرند؛ در حالیکه حیوانات سالم میمانند. فیلم با تصویری تلخ از سیارهای بدون انسان و صدای ترانه «کجا رفتهاند همه گلها» به پایان میرسد.
«بوگونیا» در نهایت نقدی تند بر خودویرانگری بشر و مرز باریک میان جنون و حقیقت ارائه میدهد.