نقد و بررسی سریال سوجان؛ در ستایش بردباری

اختصاصی سلام سینما؛ هاتف صابر: پای اقلیم و جغرافیای استان گیلان که وسط باشد و نام فریدون حسنپور به عنوان طراح فیلمنامه اولیه در پیشانی سریال، تجربههای موفقش در سینما و تلویزیون در ذهن تداعی میشود. سوجان از حیث مواد و مصالح داستانی، بیشباهت به تجربههایش در «از یادرفته» و «گذر از رنجها» نیست. مثل آن دو، روایتگر قصهی ایستادگی، مقاومت و بردباری زنی رنجدیده در برابر مصائب زندگی است. با این تفاوت که اینبار مسئولیت کارگردانی را حسین تبریزی پس از سالها تجربه سریالسازی عهدهدار شد و پشت دوربین پروژه بزرگ و بلند سوجان رفت. کولهباری از تجربه را هم به کار بست و به نوعی احتمالا بهترین سریالش تا امروز را ساخت. سوجان اثری پرسوز و گداز از زیست ارباب-رعیتی مردم یک روستا و نمایشی از مصائب زندگی آنها زیرسایه خان و خان سالاری مرسوم آن دوره است. جایی که بخل و آز و فتنهانگیزی خانش، روی آرامش را از زندگی مردم گرفته و آنها را به جان هم انداخته و طعمهی فرصتطلبیهای خویش کرده است. نشانههایی آشنا که از گذشته تا امروز به نوعی با روایتهایی از این خطه و این دوره زمانی گره خورده است. نمونه شهیرش، «پس از باران» که الگوی روایی بسیاری از آثار پس از خود شد. مهرداد ضیایی شمایلی قانعکننده از این بدمن و خان پردردسر میسازد؛ اشل کوچک و نمادی از حاکمان حکومتهای مبتنی بر زر و متوسل به زور برای حفظ قدرت که مردم را فدای مطامع و مقاصد و لذات خویش میکنند.
بیشتر بخوانید:
سریال سوجان با پس از باران نباید مقایسه شود
سریال شاید به سبب تعدد شخصیتها و پروسه شناساندن آنها، موتورش به اصطلاح دیر گرم شده و راه میافتد. اما هر چه جلو میرود قصهاش جا میافتد و سیر داستان زندگی شخصیتهایش همراهی، همدلی و همذاتپنداری ما را برمیانگیزند. از تاثیر بسزای فضاسازی چشمنواز و انتخاب و الهام از جغرافیای خطه شمال در رنگپاشی حسی اثر هم نباید گذشت. لباسی که سریال از سبزی و طبیعت آن اقلیم به تن میکند و ضیافتی از رنگ و طراوت، آغشته به آداب و سنن منطقه برپا میسازد، منتج به جلوهها و قابهایی چشمنواز میگردد که حظ بصری و حسی فراوانی برای مخاطب به همراه میآورد.
همانطور که از نام پیداست، سریال اولویتش قصهی سرگذشت زنی به نام سوجان در فراز و نشیب زندگی است. نمایشی از زنی استوار که با تکیه بر آگاهی ذاتی-اکتسابی و سرشتی رشدیافته در مکتب پیربانویی خردمند، در برابر مصائب روزگار صبر و بردباریاش را صیقل میدهد. زنی رنجدیده و سربلند در آزمون سوگوارانه زندگی، که به نوعی به عنوان الگوی زن ایرانی هم معرفیاش میکند. از پهلو و به موازات روایت سرگذشت سوجان، در بستری داستانی ما را شریک روزمرهگی، دلمشغولی و غم و شادی مردم یک روستا در بحبوحههای روزهای انقلاب هم میکند. مردمی ستمدید و دردمند و درگیر غمنان که ناچار تحت امر خان و زیر بار اندوه و نفرت حاصل از جرم و جنایتهای او، روزگار میگذرانند. عدهای صبر و آزادگی و ایستادگی پیشه کرده، گروهی زخمخورده در اندیشه انتقامند و عدهای فریب خورده، خودباختگی برمیگزینند. در مقیاس بزرگتر، نماد و پیوندی میان ظلم و جور حکام زمان که البته با حسن ختام مرگ خسروخان نشانی از ناپایداری ظلم و ظالم میدهد.

درونمایه اصلی دراماتیک و عاشقانه سریال هر چند نقطه قوتش است اما قابل پیشبینی جلو میرود. مخصوصا وقتی پای سهراب وسط باشد که در ظاهر خیلی دور اما در اصل نزدیک و ناجی و تکیهگاه امن سوجان است. چنانکه ایجاد فاصله عاطفی و ارتباط حداقلی حسی و تاخیر در پیوندشان هم کارگر نمیافتد. سوگواری سهراب در فراق یار و داغ یک عشق قدیمی و عشق یکطرفهی ستاره نیز در این راه افاقه نمیکند. قربان که از همان ابتدا تقریبا تکلیفش مشخص است؛ به هیچ عنوان در حد و اندازه زنی تحصیلکرده و آداب دانی که سریال از سوجان ساخته نیست. با احتساب رسم و رسومات رایج قدیم و پیوندهای خویشاوندی و قرار و مدارهای دوران کودکی نیز در اجرا کمتر نشانی از تعلق خاطری در سوجان به قربان جلوهگر میشود؛ رد و نشانی از علقهای واقعی در او نیست. شک و تردیدهای تن دادن به انتخابی از سرناچاری در ابتدای امر نیز جدی و محکم دنبال نمیشود. به اصرار قربان به وصال هم که میانجامد، بوی جدایی دارد وقتی دل قربان جای دیگر و در گرو طلا گیر است. قربان نیز مرتضی ساده دل سریال «از یادرفته» نیست که عشق اولیهاش پذیرفتنی و دلنشین و فریبخوردگی و دلباختگیاش به همکلاسی دانشگاهی در آینده باورپذیر باشد. سهم عمده و کارکرد مهم سوجان در قصه، اجرای باورپذیر نقشش را ایجاب میکند. به خصوص که بخش اعظم بار عاطفی سریال تحت شرایط غمبار رفته بر اوست. چنانکه غلظت بالای حزن و اندوه گره خورده با آثار این اقلیم و تراکم بالای موقعیتهای حسی ایجاب میکند که عشق و آشتی و کین و انتقامهای قوام یافتهتری را شاهد باشیم.
قربان و خسرو به عنوان بدمنهای سریال یکی از کمنقصترین ارائه ها در تصویرسازی از شخصیتهای فرصت طلب را ارائه داده و به نوعی برگ برنده سریال محسوب میشوند. علامت سوال و هضم تبدیل یکباره و بدون مقدمه قربان، از جوان بیسواد روستایی به آدمی مشرف به فوت و فن بخشداری را که نادیده بگیریم، با دو شخصیت به ظاهر متفاوت، اما با اهداف و خصوصیات مشترک طرفیم، که در راه عقدهگشایی و رسیدن به مقاصد پلیدشان از هیچ عمل ناپسند غیرانسانی فروگذاری نمیکنند. خسرو و قربان با شخصیت پردازی صحیح، تصویری دقیق و مثالزدنی و نمونهای از حکام جورند که به زعم خود تا ابد می توانند انسانها را قربانی تحقق اهداف، مطامع، امیال و منافع شوم خویش کنند، اما گرفتار در چاه غفلت، در نهایت خود گرفتار و قربانی نفرت پراکنی و جنایاتی میشوند که قدرتطلبی و خواهشهای نفسانی بر سرشان میآورد. سرنوشت مشابه، محتوم و منتهی به زوال و مرگ هر دو شخصیت در پایان سریال، تصویر و شاهدی درست است بر پایان زعمای قدرتی که گمان میبرند با سوءاستفاده و از میان برداشتن انسانها تا همیشه میتوان بر قدرت تکیه زد و آنها را فدای مطامع دنیایی خویش کرد.

سریال به موازات داستان محوریاش، به زبان قصه و تصویر از دهان بانوجان، راوی زندگی پرتلاطم و التهاب عشق و دلدادگی اش در گذشته و موانع دشوار آن برای سوجان می شود؛ که چطور در آن زمانه در تنگنای امیال و درخواست خودخواهانهی خان، گرفتار و تجربه یک زندگی آرام و عاشقانه از او سلب شد. روایتی بسیار مترادف با داستان محوری، اما در عین حال مستقل که خوب با خط و مسیر قصه اصلی جفت و جور نمیشود و اهمیت روایی و محتوایی پیدا نمیکند و کارکردش از دست میرود.
سریال به سان بسیاری از آثار موفق سالهای اخیر تلویزیون مشمول ادامهسازی و در انتظار فصلهای تازه ترتیب داده میشود. باید اذعان کرد که به مانند بسیاری از نمونههای مشابه مثل «نرگس»، «ستایش» و «طوبی» که با الهام از نام با محوریت زن معتقد، مستقل، مقاوم و توانمند ایرانی تصویر شده، «سوجان» نیز علیرغم یکسری کم و کاستیها، اثری موفق در ادامه این راه محسوب میشود که توانسته ویژگیهای زن نمونه ایرانی را درست و منطقی به تصویر درآورد.