نقد و بررسی فیلم «برگ خشک» (Dry Leaf) به کارگردانی الکساندر کوبریدزه | جستوجو در جهانی که دیگر چیزی برای یافتن ندارد

اختصاصی سلام سینما - امید پورمحسن: سینمای معاصر گرجستان در یک دههی اخیر، بیش از آنکه با روایتهای تاریخی یا ملودرامهای ملی تعریف شود، با نوعی فاصلهگذاری آگاهانه از درام کلاسیک و تأکید بر وضعیت، سکون و تجربهی زیسته شناخته میشود. فیلمسازانی چون دئا کولومبگاشویلی، النِه ناواریانی و الکساندر کوبریدزه، هر یک به شیوهای متفاوت، روایت را به حاشیه رانده و فضا، زمان و بدن را به متن آوردهاند؛ سینمایی که در آن سکوت بهاندازهی دیالوگ معنا دارد و تماشاگر نه با قهرمان، بلکه با موقعیتی معلق و ناتمام مواجه میشود. این موج تازه، بهجای بازنمایی مستقیم بحرانهای اجتماعی و سیاسی، آنها را در دل جزئیات روزمره، در پرسهزدنها، وقفهها و تکرارها مستحیل میکند و از همین مسیر به زبانی جهانی دست مییابد.
الکساندر کوبریدزه یکی از چهرههای کلیدی این جریان است؛ فیلمسازی که با «وقتی به آسمان نگاه میکنیم، چه میبینیم؟» نام خود را بهعنوان صدایی متفاوت تثبیت کرد. آن فیلم که در جشنوارهی برلیناله ۲۰۲۱ به نمایش درآمد و جایزهی فیپرشی منتقدان بینالمللی را دریافت کرد، بر تصادف، تعلیق هویت و حضور شاعرانهی شهر بنا شده بود. «برگ خشک» اما ادامهی همان جهانبینی در مسیری تیرهتر و رادیکالتر است: جایی که امید به رخداد جای خود را به فرسایش زمان و زیست پس از فقدان میدهد. محور سینمای کوبریدزه نه حل مسئله، بلکه ماندن در دل آن است؛ نه حرکت بهسوی نتیجه، بلکه ثبت تداوم وضعیتی که تغییر نمیکند. در این معنا، «برگ خشک» را میتوان یکی از خالصترین نمونههای سینمای موج نو گرجستان دانست؛ سینمایی که بهجای فریاد، با نجوا، بهجای کنش، با انتظار، و بهجای پاسخ، با ابهام خود را تعریف میکند.
تماشای «برگ خشک» الکساندر کوبریدزه بیش از آنکه تجربهی دنبالکردن یک روایت باشد، ورود به وضعیتی است که بهسختی میتوان آن را «داستان» نامید. فیلم از همان ابتدا اعلام میکند که قصد ندارد مسئلهای را حل کند، گرهی را بگشاید یا حتی مخاطب را به این امید بنشاند که فقدانِ مرکزیِ روایت - گمشدن دختر - روزی به کشف یا حقیقتی منتهی شود. آنچه پیش روی ماست نه روایت جستوجو، بلکه ثبتِ فرسایشِ جستوجو است؛ سینمایی که بهجای حرکت، ایستادن را جدی میگیرد و بهجای پاسخ، با تکرار پرسش زندگی میکند.
بیشتر بخوانید:
نگاهی به 6 شاهکار سینمای گرجستان
تصاویر «برگ خشک» چنان ثبت شدهاند که بیش از آنکه به بازنمایی واقعیت وفادار باشند، به وضعیت دیدن شباهت دارند؛ گویی دوربین نه در پی شفافسازی جهان، بلکه در حال تجربهکردن آن است. ماتبودن، فقدان فوکوس قطعی، قابهایی که مرکزیت ندارند و حرکتهایی که به مقصد نمیرسند، تصویر را به سطحی نزدیک میکند که یادآور منطق نقاشیهای اکسپرسیونیسم انتزاعی است؛ جایی که فرم پیش از معنا و لکه پیش از موضوع قرار میگیرد. در اینجا نیز تصویر حامل پیام مشخصی نیست، بلکه میدان تنش است میان دیدن و ناتوانی از دیدن. کوبریدزه با این انتخاب، تصویر را از کارکرد رواییاش تهی نمیکند، بلکه آن را از سلطهی معنا آزاد میسازد؛ بهگونهای که هر قاب نه اطلاعات تازه، بلکه تداوم یک حالت ذهنی را ثبت میکند. این تصاویر نه استعارهاند و نه نماد، بلکه ردّی بصری از جهانی هستند که در آن وضوح دیگر امکانپذیر نیست، و همین ابهامِ پایدار، بهجای نقص، به کیفیت اصلی فیلم بدل میشود.
ایراکلی و لِوان، بهظاهر در پی یافتن دختری هستند که قرار بوده بهعنوان عکاس ورزشی در یک زمین فوتبال عکس بگیرد و بعد ناپدید شده است. اما خیلی زود روشن میشود که این جستوجو نه از منطق پلیسی پیروی میکند و نه حتی از عقل عملی. زمینهای فوتبال یکییکی بازدید میشوند، وجببهوجب، با سماجتی که نه به کشف نزدیک میشود و نه به ناامیدی ختم. این سماجت، اگر با منطق درام کلاسیک سنجیده شود، بیهوده و حتی مضحک است؛ اما فیلم دقیقاً روی همین بیهودگی سرمایهگذاری میکند. زمین فوتبال آخرین نشانهی قابلتصور از دختر است، آخرین چیزی که هنوز شکل دارد. وقتی همهچیز محو شده، ذهن انسانی به همین ردهای کمرنگ میچسبد، نه چون امیدی واقعی در آنها هست، بلکه چون هیچ جای دیگری برای چنگزدن باقی نمانده است. این جستوجو بیش از آنکه تلاشی برای یافتن باشد، آیینی است برای بهتعویقانداختن پذیرش فقدان.
همین منطق در سراسر فیلم تکرار میشود. دوبخشیبودن «برگ خشک» نه یک ضرورت اجرایی است و نه یادگاری از سنت نمایش با آنتراکت. این تقسیمبندی، تصمیمی فرمی است که انتظار تماشاگر را فعال میکند تا بعد آن را خنثی سازد. بخش دوم وعدهی تغییر میدهد، اما همان سکون، همان ریتم، همان بیافقی را تکرار میکند. فیلم با این کار، «هیچچیز عوض نشدن» را از یک ویژگی ریتمیک به یک موضع وجودی بدل میکند. اگر فیلم یکتکه بود، میشد آن را صرفاً کُند نامید؛ حالا اما این کندی به تز بدل میشود: زمان میگذرد، اما وضعیت ثابت میماند.
این ایستایی با فرم بصری فیلم همدست است. تصاویر مات، مهآلود و فاقد وضوح، نه نشانهی رؤیا هستند و نه ژست زیباییشناسانه. این ماتی بیانگر ناتوانی از دیدنِ شفاف است؛ نه فقط از سوی شخصیتها، بلکه از سوی خود فیلم. کوبریدزه آگاهانه از تصویر مسلط و توضیحدهنده فاصله میگیرد، چون جهانِ فیلم جهانی نیست که بتوان آن را با وضوح بازنمایی کرد. واقعیت این آدمها شفاف نیست، آینده تصویر ندارد، و حتی گذشته بیشتر شبیه خاطرهای نیمهمحوشده است تا نقطهی اتکا. به همین دلیل است که وقتی ایراکلی میگوید «اینجا را در خوابهایم دیدهام، با اینکه هرگز نیامدهام»، جملهاش عجیب یا ماورایی به نظر نمیرسد. این تجربهای است که در عالم واقعیت هم رخ میدهد: مکانهایی که بهواسطهی تصویر، روایت یا تکرارِ تیپیک فضاها، پیشاپیش در ذهن ما زندگی کردهاند. خواب در این فیلم نه قلمروی امکان، بلکه نسخهی کمجانِ بیداری است؛ جایی که آینده تولید نمیشود، فقط گذشته بازچرخانده میشود.
در دل این جهان خسته، حضور مداوم سگها یکی از دقیقترین نشانههای اخلاقی فیلم است. ایراکلی پیش از سفر، سگش پاندا را به شاگردی میسپارد؛ او سگ را رها نمیکند، اما مسئولیتش را معلق میگذارد. در طول مسیر، بارها سگها را میبینیم: غذا دادن به آنها، نوازششان، یا نشستن کنارشان در سکوت. اگر وفاداری را فضیلت کلاسیک سگ بدانیم، فیلم این فضیلت را بهطرزی تلخ وارونه میکند. سگها وفادارند، چون نیازی به معنا ندارند؛ انسانها ناتوان از وفاداریاند، چون نمیدانند به چه باید وفادار بمانند. کنشهای ایراکلی نسبت به سگها تنها لحظاتی است که او واقعاً «کاری» میکند؛ کنشهایی کوچک، بینتیجه، اما ممکن. در جهانی که کنش بزرگ ناممکن شده، اخلاق به سطح مراقبتهای حداقلی سقوط کرده است. این سقوط، نه رستگاری است و نه فاجعه؛ فقط نشانهی دوامآوردن است.
در اینجا سیاست هم به شکلی خاص حضور دارد. «برگ خشک» فیلمی سیاسی است، اما نه به معنای نقد مستقیم قدرت یا بازنمایی بحرانهای مشخص. این سیاست، سیاستِ پساسیاسی است؛ ثبتِ انفعال بهعنوان محصول یک وضعیت تاریخی. گرجستانِ فیلم نه در التهاب است و نه در انقلاب؛ در خستگی است. مسیرها بستهاند، نه با زور، بلکه با بیافقی. حتی انتخاب شغل دختر -عکاس یک روزنامه، آن هم در حوزهی ورزش- حامل همین معناست. او قرار نیست افشاگری کند یا وارد میدان سیاست شود؛ حتی ورود به کمخطرترین حوزهی رسانهای هم به جایی نمیرسد. ناپدیدشدن او نه شبیه سرکوب است و نه حذف قهرمانانه؛ بیشتر شبیه محوشدن است. فیلم نمیگوید «دیدن ممنوع است»، میگوید «دیدن دیگر به جایی نمیرسد».

مقایسهی «برگ خشک» با فیلم قبلی کوبریدزه، «چه میبینیم وقتی به آسمان نگاه میکنیم؟»، این جهانبینی را روشنتر میکند. در فیلم قبلی، هنوز امکانی برای معنا وجود داشت؛ عشق بهانهای بود برای پرسهزدن در شهر، برای کشف تصادفهای کوچک، برای باور به اینکه زندگی میتواند در جزئیاتش معنا تولید کند. آن فیلم، با تمام شلختگیِ آگاهانهاش، هنوز گرم بود. «برگ خشک» اما سرد است؛ نه به معنای بیاحساس، بلکه به معنای پذیرفتنِ پایانِ آن امکان. این گذار از «امکان معنا» به «پذیرش فقدان معنا» شاید مهمترین تحول در سینمای کوبریدزه باشد؛ تحولی که اگر آگاهانه ادامه یابد، او را به یکی از صداهای مهم سینمای وضعیت بدل میکند، و اگر به تکرار فرمی ختم شود، خطر خودبسندگی را در پی دارد.
در این میان، مقایسه با «صراط» روشنکننده است. هر دو فیلم از پدری میگویند که در جستوجوی دختر است، اما راهشان خیلی زود از هم جدا میشود. «صراط» به منطق درام وفادار میماند و میکوشد فقدان را به بحران تبدیل کند؛ حتی وقتی به نمادپردازی پناه میبرد، هدفش نجات درام است. همین نمادپردازیِ افراطی، همانطور که تجربهی تماشاگر نشان میدهد، گاهی به بهای تضعیف منطق درونی فیلم تمام میشود. «برگ خشک» اما اساساً ادعای درام ندارد. کوبریدزه بهجای زخمیکردن فرم برای نجات روایت، روایت را قربانی میکند تا به وضعیت دروغ نگوید. از این منظر، ممکن است فیلمش سردتر و حتی آزاردهندهتر باشد، اما اخلاقیتر میایستد؛ چون چیزی را وعده نمیدهد که نمیتواند به آن وفا کند.
طول بیش از سهساعتهی «برگ خشک» نه یک زیادهروی فرمی، بلکه صورتبندی اخلاقی جهان فیلم است. کوبریدزه برخلاف سینمای دراممحور، زمان را در خدمت پیشبرد نمیگیرد؛ زمان در اینجا نه وسیله، که خودِ موضوع است. جستوجویی که پایان نمییابد، اگر کوتاه شود هنوز وعدهی معنا میدهد، اما وقتی کش میآید و تکرار میشود، به وضعیت بدل میگردد. این سینما بهجای روایت فقدان، تماشاگر را در فقدان نگاه میدارد. در چنین جهانی حذف صحنهها یا فشردهسازی زمان، بهمعنای تحمیل منطق بهرهوری و نتیجهگرایی به زیستی است که دقیقاً از ناتوانی در رسیدن به نتیجه رنج میبرد. کوبریدزه در اینجا به آنتونیونی نزدیک میشود؛ نه از حیث زیباییشناسی سطحی، بلکه در این باور بنیادین که سینما باید سکون، وقفه و تهیبودن را تحمل کند. با این تفاوت که اگر آنتونیونی جهان مدرن را از خلال بیگانگی میکاود، کوبریدزه جهانی پس از فروپاشی معنا را ثبت میکند؛ جهانی که دیگر حتی بحران هم نیست، فقط ادامه دارد. در سوی دیگر، خویشاوندی او با کوریسماکی نه در طنز، بلکه در حذف تأکیدات دراماتیک است: شخصیتها کاری نمیکنند که ارزش برجستهشدن داشته باشد، و فیلم هم اصراری به برجستهسازی ندارد. زمان طولانی «برگ خشک» در نهایت نه آزمونی برای صبر تماشاگر، بلکه دعوتی است به پذیرفتن زیستی که در آن هیچ چیز بهموقع تمام نمیشود.
پایان فیلم با نامهی لیزا و ارسال عکسها به سردبیر، بهطرزی ظریف منطق فیلم را کامل میکند، بیآنکه آن را جمعبندی کند. لیزا هرگز به صحنه بازنمیگردد، و فیلم نیز وسوسهی بازگرداندنش را ندارد؛ آنچه بازمیگردد، تنها ردّی است از کنش حرفهای او. این انتخاب بسیار معنادار است: دختر نه از طریق رابطهی عاطفی با پدر، نه از طریق بازگشت جسمانی، بلکه از مسیر کار ناتمامش دیده میشود. گزارش ورزشیای که هیچگاه نوشته نشد، حالا با عکسها جایگزین میشود؛ نه بهعنوان افشاگری سیاسی یا کنش قهرمانانه، بلکه بهعنوان انجام حداقلی یک تعهد. در اینجا، فیلم از منطق ملودرام فاصله میگیرد و به اخلاق سکوت وفادار میماند. ایراکلی نه به پاسخ میرسد، نه به تسلی، و نه حتی به یقین؛ تنها چیزی که تغییر میکند این است که غیبت، صاحب صدا میشود، آن هم صدایی خنثی و غیرهیجانانگیز. این پایانبندی نشان میدهد که در سینمای کوبریدزه، معنا نه از طریق حلوفصل، بلکه از طریق ثبت باقیماندهها شکل میگیرد. اگر «صراط» در نمادپردازی افراطیاش میکوشید غیبت را به استعارهای کلان بدل کند، «برگ خشک» غیبت را همانطور که هست رها میکند: خام، کشدار، و حلنشده. همین وفاداری به ناتمامی است که فیلم را، با تمام طول و سکونش، در موقعیتی اخلاقی و سینمایی استوارتر قرار میدهد.
در نهایت، «برگ خشک» فیلمی است دربارهی انسانهایی که نه سقوط میکنند و نه نجات مییابند. آنها مثل برگهای خشک، از درخت جدا شدهاند، اما هنوز کاملاً محو نشدهاند. حرکتشان با باد است، نه با اراده؛ وفاداریشان به کنشهای کوچک محدود شده؛ خوابهایشان آینده ندارد و جستوجوهایشان به کشف منتهی نمیشود. کوبریدزه با سماجتی کمنظیر، این وضعیت را بدون تزئین، بدون نمادپردازی گلدرشت و بدون دلسوزی نمایش میدهد. شاید همین سماجت است که فیلم را برای برخی غیرقابلتحمل میکند و برای برخی دیگر، دقیق و صادق. «برگ خشک» نه میخواهد ما را امیدوار کند و نه میخواهد ناامیدمان سازد؛ فقط میگوید اینجاییم، در میانهی فرسایش، و زندگی با همهی کوچکی و بینتیجگیاش، هنوز ادامه دارد.