نقد فیلم Moulin| جاسوسیِ پرزرقوبرق اما کمرمق در روایت

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| فیلم «مولن» (Moulin) به کارگردانی لازلو نمش، فیلمساز برجسته مجارستانی، در ظاهر انتخابی مناسب برای پرداختن به زندگی ژان مولن، چهره مهم مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم است؛ شخصیتی که در حافظه ملی فرانسه جایگاهی اسطورهای دارد. اما در عمل، این درام جاسوسیِ جنگی کمتر به سطح جاهطلبیهای زیباییشناختی کارگردان میرسد و نتیجه، روایتی از شکنجه و شکنندگی انسان است که خیلی زود از نفس میافتد.
فیلم با تصاویر رنگیشده از اشغال فرانسه توسط نازیها آغاز میشود و بلافاصله فضای تاریخی خود را تثبیت میکند. سپس شخصیت اصلی (در پوشش یک طراح داخلی به نام «ژان مارتل» و با بازی گییس للوش) با چتری نجات در خاک فرانسه فرود میآید. فیلمبرداری شبانه نقاشیگونه و طراحی صدای پرطنین، این فرود تنهایانه را به تجربهای پرخطر و نفسگیر تبدیل میکند؛ اما مدت زیادی طول میکشد تا فیلم دوباره چنین جذابیتی را تکرار کند.
در نیمه نخست، «مولن» حالوهوای نوآرهای کلاسیک هالیوود را تداعی میکند: نورپردازی تند و سایهروشنهایی که چهرههای مرموز و جذاب را زیر کلاههای فدورا و تورهای صورت پنهان میکند. فیلمبرداری ماتیاش اردِی با نورهای گازسوز، جلوهای چشمنواز میسازد، اما روایت در این بخش بیشتر از آنکه پیش برود، در میان کنایههای دوپهلو و واکنشهای شخصیتها به رویدادهایی مهمتر در پسزمینه جنگ معلق میماند. اشارههایی به جانشینی، کاریزما و تردید درباره شایستگی مولن برای رهبری مطرح میشود، اما هیچکدام فراتر از طرح اولیه پیش نمیروند.
فیلم زمانی جان میگیرد که مولن به دست گشتاپو میافتد و توسط کلاوس باربی، «قصاب لیون» با بازی لارس آیدینگر، بازجویی میشود. از این نقطه به بعد، فیلم به اثری درباره فریب و پنهانکاری تبدیل میشود، هرچند تنها به این دلیل که مولن هویت خود را فاش نمیکند. شاید برای یک فیلم جاسوسی کمی دیر باشد، اما همین بخش دستکم قهرمان داستان را در موقعیتهایی غیرمنتظره قرار میدهد.
اینکه شباهت للوش به کاریکاتورهایی که خود مولن از چهرههایی چون ژرژ ماندل کشیده بود بیشتر از شباهتش به خود مولن است، شاید تصادفی خوشایند باشد؛ اما با تلاش نمش برای زیرورو کردن قواعد بیوپیکها هماهنگ است. در حالی که اغلب روایتهای قهرمانان جنگ از شخصیتهایی معیوب آغاز میشود و آنها را به چهرههایی بینقص تبدیل میکند، «مولن» مسیر معکوس را میرود: مردی را نشان میدهد که ابتدا همچون قهرمانی سینمایی و بینقص ظاهر میشود، اما زیر فشار شکنجه، کاملاً معمولی و انسانی جلوه میکند. مولن این را میداند؛ میداند که اگر بیش از حد تحت فشار قرار گیرد، خواهد شکست؛ آگاهیای که در قهرمانان درامهای تاریخی کمتر دیده میشود.
بازی للوش نیز با این روند همسو است؛ او بهتدریج جذبه اولیه شخصیت را کنار میگذارد و به تسلیم و اندوهی عمیق میرسد. با این حال، بار اصلی روایت بر دوش بازی اوست، زیرا رویکرد زیباییشناختی نمش قابها را در سایههای چشمگیر غرق میکند؛ سایههایی که با فیلمبرداری ۳۵ میلیمتری اردِی عمق و جذابیت بیشتری یافتهاند. فیلم از نظر بصری خیرهکننده است، اما به دلیل خطی بودن روایت و پرداخت مستقیم و تکراری رنج انسانی، پیشرفت چندانی ندارد. با بیش از دو ساعت زمان، نکات اصلی فیلم خیلی زود روشن میشود و سپس بارها تکرار میگردد.
البته فیلم قرار نیست رسالهای دانشگاهی باشد و مرور تاریخیای مانند «مولن» به اندازه «چگونه»ها به «چه»ها نیز اهمیت میدهد؛ اما صحنهها به ندرت ریتمی ناآرام یا تکاندهنده پیدا میکنند. تماشاگران اگر از سرنوشت مولن آگاه باشند، شاید با او همدلی کنند، اما نمش اغلب از نمایش شرارتهایی که بر او روا شده طفره میرود، چه رسد به واکاوی ریشههای این خشونت در شخصیتهای نازی.
تمرکز بیش از حد فیلم بر خود مولن باعث میشود جهان پیرامون او – از جمله پرسش مهم درباره اینکه چه کسی او را لو داد، نادیده گرفته شود؛ معمایی واقعی که فیلم تنها نیمنگاهی به آن میاندازد و سپس رها میکند. برخلاف «پسر شائول» که دوربین را به شکلی خفهکننده بر یک نقطهنظر ثابت میچسباند، «مولن» درامی سنتیتر است که از زیباییشناسی میانه قرن بیستم برای خلق همزمان زیبایی و زشتی بهره میگیرد. اما متأسفانه، این مفاهیم انتزاعی بهندرت به انسانهای واقعی درون قاب پیوند میخورند.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.