مدیران به این نتیجه رسیدند که سینما به تغییرات بنیادین نیاز دارد

این روزها فاصله میان واقعیت زیسته جامعه و روایت فیلم های سینمایی زمین تا آسمان با هم فرق دارد، جامعه در سالهای اخیر متناسب با شرایط روز به تغییر و تحول تن داده، اما سینما همچنان با همان الگوهای قدیمی پیش میرود ، آنقدر قدیمی که حتی در بیشتر موارد از سریالهای شبکه نمایش خانگی هم عقبتر است.
تحلیلگران در این باره هشدار دادهاند اگر سینمای ایران نتواند خواستههای جامعه را روایت کند از ماهیت اصلی خود دور میماند و در درازمدت کارکردش را از دست میدهد.
اما به راستی سینمای ایران برای شباهت به شرایط موجود جامعه و پوستاندازی و گذار از سختیهای روایت واقعیت ، چه مسیری را باید طی کند و چه تصمیمات کلیدی باید بگیرد؟ ما با علی کریم، فیلمساز جوان گفتوگویی در همین رابطه انجام دادیم و نظرش را جویا شدیم، کریم نویسنده، کارگردان و تهیهکننده سینماست که با فیلم «چاله» در مجامع جهانی درخشید و توجهها را به خودش جلب کرد.
از فیلمسازان طبقه روشنفکر به شمار میآیید که در دفاع وطن کنشگر هم هستید. در ابتدای امر بفرمایید تحلیل شما به جنگ هولناک اخیر در کشور چیست؟
در همین ابتدا باید توضیح دهم که «سینمای روشنفکری» تعریفی کلی برای سینمای غیرِ جریان اصلی است.
بیشتر توضیح میدهید؟
ببینید، عنوان روشنفکری به برخی افراد و آثار داده میشود، درحالی که من باور چندانی به اینگونه برچسبها برای خودم و آثار مورد علاقهام ندارم. نوع فیلمسازیای که مورد علاقه من است و آن را دنبال میکنم، بیشتر سینمای متفاوت و بیرون از قواعد جریان اصلی است و این، به خودی خود، نه ارزشی ویژه برای فیلمساز و اثرش ایجاد میکند و نه در برابر سینمای جریان اصلی و سرگرمکننده قرار میگیرد.
درباره کنشگری فردی خودم نیز، نگاه من به مسائل گوناگون از آنجا میآید که چندان اهل عادتها و خطکشیهای مرسوم نیستم و پدیدههای سیاسی و اجتماعی را در دو طیف سفید و سیاه، یا خیر و شر، نمیبینم. به همین دلیل، هرجا احساس کنم باید نظام حکمرانی را نقد کنم یا پیشنهادی داشته باشم، با ادبیات مناسب مینویسم؛ گاهی در شبکههای اجتماعی و گاهی هم به لطف روحیه جستوجوگرِ نشریه شما، در روزنامه و نشریه دیجیتالتان. همچنین هر جا لازم بدانم از ایران و سرزمینی که به امانت در دستان ماست سخن بگویم و از آن مراقبت کنم، سکوت نمیکنم. باور دارم سرزمین ما به شکلهای گوناگون در معرض تعرض قرار گرفته و جریانی در آسیای غربی و فلات ایران، در پی ترسیم نقشهای تازه برای این منطقه است؛ جریانی که به شیوههای مختلف، پروژههایی برای تضعیف و پارهپاره شدن ایران را دنبال میکند.
اگر بخواهیم تعریفی از نسبت سینمای غیرجریان اصلی و متفاوت با جنگ تحمیلی سوم ارایه دهیم آن را در چه میدانید؟ اصلا نسبتی میبینید؟
هر رخدادی میتواند زمینهای مناسب برای خلق روایت باشد؛ سینمای متفاوت از جریانِ اصلی، بهدلیل ویژگی ذاتیاش که بیرون از بافتِ انحصارها، سفارشها و نگاههای خاص شکل میگیرد، هرگاه به سراغ جنگ رفته، توانسته آثاری ماندگار و فراتر از زمانه خود خلق کند.
مثل؟
فیلم حیرتانگیز «باشو غریبه کوچک» که در زمانه خود مورد حمله مدیران و هنرمندان ایدئولوگ و متعصب قرار گرفت، فیلم توقیف شد و خالقش، استاد بهرام بیضایی، مورد حمله و تخریب گسترده قرار گرفت؛ زیرا آن اثر واجد مفاهیم سفارشی آن دوران بود و مسیر دیگری را دنبال میکرد.
اما وقتی غبار تعصبها فرو نشست، از آن اثر توقیفی، فیلمی تاثیرگذار و ماندگار درباره تبعات شومِ تعرض ناجوانمردانه رژیم عراق و همپیمانانش باقی ماند؛ اثری با مفهومی عمیقا ملی که امروز حتی به یکی از مهمترین شعارهای بسیاری از جریانهای خاص بدل شده است.
در جریان جنگ تحمیلی سوم، بعضی از همکاران شما بلافاصله شروع به ساخت فیلم و سریال کردند نظر شما درباره این ساختهها چیست؟ یکی از کارگردانان جوان معتقد بود سینما مثل روزنامه است که سریع واکنش نشان دهد.
خیلی به این نگاه باور ندارم که باید درباره شکل و زمانِ واکنشِ افراد نسبت به پدیدهها و رخدادها تعیین تکلیف کنیم. این همان چالهای است که سالهاست در آن گرفتار شدهایم؛ وضعیتی که جامعه و در دایرهای کوچکتر، سینماگران و نخبگان فرهنگی را در خود اسیر کرده و تبعات ویرانگری برای هنر و سینمای ایران بهجا گذاشته است.
خودِ این کنش که گروهی از سینماگران، در میان آتش جنگ، دل به دریا زدهاند تا اثری خلق کنند، بهتنهایی امری حماسی و روایتی تاثیرگذار است. من هنوز این آثار را ندیدهام و البته نظرِ من نیز درباره کیفیتِ آثارِ موجود، در بافتارِ چنین کنشی، چندان اهمیتی ندارد؛ اما انگیزهای که پشتِ این خلق وجود داشته و دارد، به خودی خود ارزشمند و قابل احترام است.
نگاه شخصی من به فیلمسازی کمی متفاوت است و احساس میکنم ادراک فردیام نیازمند درنگ و تأمل پیرامون هر موضوعی است. با این حال، خودِ من نیز از ابتدای تعرض به ایران تلاش کردم از همین منظر روی داستانی کار کنم و همین، برای من به مفری برای مقاومت در برابر بحرانهایی بدل شد که در طول این سالها و به شکلی فشردهتر در دو سال اخیر، بر سر ما و کشورمان آوار شدهاند.
بعد از جنگ تحمیلی سوم دو نکته درباره سینمای ایران بسیار مشهود است… اول اینکه سینما به لحاظ پرداخت موضوعات و مفهوم دیگر مثل قبل از جنگ نیست و در صورتی میتواند به حیات ادامه دهد که مطابق با جامعه حرکت کند، چون دیگر مردم آن مردم قدیم نیستند و ضمن اینکه از جامعه جلوتر هم هستند. پس سینما چارهای ندارد جز اینکه خودش را بهروز کند. موافقید؟
سینمای فرهنگی هنری ایران، به دلیل تغییر و تحولات چشمگیر در زندگی عرفی جامعه، چند سالی است که به محاق رفته است. با تداوم مسیری که در این سالها طراحی شده، بدون تردید بسیاری از سینماگران ارزشمند ایرانی از فیلمسازانی چون اصغر فرهادی گرفته تا نسل تازه فیلمسازان جوان دیگر مجال چندانی برای به تصویر کشیدن جهان ذهنی خود، آمیخته با واقعیت موجود جامعه، نخواهند داشت. سینمای امروز ایران تنها بخش محدودی از جامعه را نمایندگی میکند و بخش بزرگی از علاقهمندان به فیلم به سالنهای سینما نمیروند.
به نظر میرسد مدیران هم انگار از تغییر در سینما بدشان نمیآید؟
بله؛ پس از جنگ دوازده روزه حتی برخی مدیران و افراد حاضر در نظام حکمرانی نیز به این نتیجه رسیدهاند که باید تغییراتی بنیادین رخ دهد. با این حال، شوربختانه با نوعی بیعملی گسترده مواجه بودهایم تا اینکه جنگ چهل روزه بار دیگر شوکی تلخ وارد کرد.
بدون اصلاح جدی و تدریجی سازوکارهای نظارتی و حرکت به سوی ردهبندی سنی، احیای سینمای فرهنگی هنری ایران امکانپذیر نخواهد بود. سینمای فرهنگی هنری ایران همچنان ظرفیت عظیمی برای رشد و اثرگذاری دارد؛ یکی از مهمترین ویژگیهای این سینما، توانایی ارائه تصویری واقعی و چندلایه از جامعه متکثر ایرانی است. در سالهای اخیر، به دلیل فاصله گرفتن سینما از تحولات زندگی عرفی و ناتوانی در بازنمایی این دگرگونیها، بسیاری از فیلمسازانی که به دنبال خلق تصویری نزدیک به واقعیت بودهاند، به حاشیه رانده شدهاند. در نتیجه، تصویر کامل و پیچیده و رنگارنگ ایرانِ امروز به خارج از مرزها منتقل نشده و همین خلأ، زمینه را برای قضاوتهای یکسویه و گاه مغرضانه درباره ایران و حتی نظام حکمرانی فراهم کرده است.
تاریخ برای آموختن است و بهتر است چرخ را دوباره اختراع نکنیم. تجربه سینمای امریکا نشان میدهد که جنگها و بحرانهای اجتماعی، در کنار همه ویرانیهایشان، گاه به نقطه عطفی برای بلوغ فرهنگی و هنری تبدیل میشوند. در دهه ۱۹۶۰، به ویژه همزمان با جنگ ویتنام، شکاف میان واقعیتِ زندگی مردم امریکا و تصویری که سینمای محافظهکارِ آن دوران ارایه میداد، عمیقتر شد. مردم، واقعیت جنگ، خشونت، اعتراضات اجتماعی و دگرگونیهای فرهنگی را هر شب از تلویزیون میدیدند، اما سینما همچنان در چارچوبِ محدودیتها سختگیرانه سانسور میشد. همین فاصله، به بحران مخاطب سینما و رکود خلاقیت در آثار انجامید. به همین دلیل، در سال ۱۹۶۸ نظام سانسور کلاسیک کنار گذاشته شد و نظام ردهبندی سنی جای آن را گرفت.
با این تفاوت که تلویزیون ما حقایق را پوشش نمیدهد و مخاطب از فضای مجازی حقایق را دریافت میکند.
صداوسیمای ملی بیشتر به یک جریان و نگاه خاص میپردازد تا خود واقعیت سالهای گذشته و حتی جنگ و جامعه متکثر. به همین سبب، بخش کثیری از جامعه انعکاس رنجها، آسیبها و زندگی روزمره خود را در قاب تلویزیون نمیبینند.
البته خاموشی گسترده اینترنت این وضعیت را پیچیدهتر کرده است. محدودیت دسترسی به اطلاعات باعث شده اگر مرجع خبری چون شما نبود، بخش بزرگی از مخاطبان از روایتهای دقیقتر محروم بمانند و تصویرشان از رویدادها محدود شود.
شوربختانه رسانه ملی نتوانست خود را با تغییرات باوری و عرفی جامعه متکثر طی این دهه همراستا کند و در نتیجه همه گروههای اجتماعی را نمایندگی نکرد؛ از همین رو به مرور مرجعیت خود را از دست داد. در چنین شرایطی، واقعیتهای پیرامون اتفاقات تلخ دی ماه و همچنین جنگ به طور کامل به خارج از مرزها مخابره نشد و در پی این وضعیت، دست خبرنگاران خارجی و حتی خبرگزاریهای فارسیزبانی که پروژههای ضدایرانی را نمایندگی و اجرا نمیکنند نیز برای دسترسی به اطلاعات میدانی و روایتهای قابل اتکا خالی ماند و درنهایت انعکاس واقعیت مخدوش شد.
درباره سینمای ایران صحبت میکردیم.
سینمای امروز ایران نیز، به نوعی، درگیر همین وضعیت است؛ با این تفاوت که همزمان با ظهور رقبای قدرتمندی چون Netflix، خودِ جامعه ایران نیز دچار تغییر و تحولاتی عمیق شده است. کافی است امروز در تاکسی، مترو، کافهها، خیابان یا میان نسل جوان قدم بزنیم تا ببینیم زیستِ واقعی جامعه تا چه اندازه با تصویری که بخش بزرگی از سینمای رسمی ارایه میدهد فاصله گرفته است.
حتی در بخشی از تصاویر منتشر شده از قربانیان جنگ چهل روزه نیز این شکافِ بازنمایی به شکلی عیان قابل مشاهده بود تا جایی که نمایش چهره و سبک زندگی واقعی با پوششهای عرفی برخی شهروندان قربانی جنگ چهل روزه، موجی از اتهامزنی و حتی ادعاهای ساختگی بودن تصاویر را در رسانههای مغرض ضد ایرانی به همراه داشت.
امروز مخاطب ایرانی تنها با یک کلیک، از طریق پلتفرمهای جهانی و شبکههای نمایش آنلاین، به تازهترین و باکیفیتترین آثار روزِ جهان دسترسی دارد. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان با سازوکارهای متعلق به دهههای گذشته، مخاطب امروز را در فضایی ایزوله نگه داشت یا تصور کرد که با تداومِ سیاستِ حذف و محدودسازی واقعیت اجتماعی، میتوان مخاطب را دوباره به سینما آورد. با این سازوکارهای نظارتی، هر روز فاصله میان سینما و جامعه، عمیقتر خواهد شد و درنهایت، سینمایی خواهد ماند با مخاطبی محدود که دیگر نمیتواند نماینده زیستِ متکثرِ جامعه ایران باشد.
نکته دیگر درباره بودجه ساخت فیلمهاست که به نظر میرسد با تورم بالا در کشور، تولید در سینما وضعیت خوبی نداشته باشد. شما چه نظری دارید؟ پیشنهاد شما برای برونرفت از این مشکل چیست؟
زمانی، نهادهای فرهنگی و هنری ایران مأمنی برای کشف، رشد و پرورش نخبگانِ همه شاخههای هنری بودند؛ فضاهایی برای اندیشیدن، تجربه کردن و حتی شکست خوردن، اما از هنگامی که سیاستگذاری این نهادها تغییر مسیر داد و رفتار انحصارطلبانه ریشه دواند کمکم آن فضای امنِ فرهنگی همچون کانون ازمیان رفت و آخرین ثمرات آن نسل اندیشمند هم با گذر زمان و در امتدادِ اصلِ گریزناپذیرِ فناپذیری انسان، از میان رفتند.
در روزگاری نه چندان دور، کانون و بعدها بنیاد سینمایی فارابی بستری جدی برای کشف استعدادهایی بودند که بیرون از جریان اصلی سینما میاندیشیدند و بخشی از اعتبار جهانی سینمای ایران را ساختند. به مرور، تحت فشارهای سیاسی و خاص، این نهادها مسیرشان تغییر کرد. یادم هست در دورهای، یکی از مدیران اثرگذار فارابی آشکارا از «فیلم پرفروش» و الگوهای سینمای تجاری امریکا سخن میگفت؛ در حالی که فلسفه شکلگیری چنین نهادهایی، اساسا حمایت از سینمای فرهنگی، خلاق و غیرِجریان اصلی بود، نه رقابت مستقیم با بازار سرگرمی.
این انحراف تدریجی از ایده اولیه، کار را به جایی رساند که با وجود حضور نهادهای متعدد دولتی و شبهدولتی مانند سازمان اوج، حوزه هنری، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و موسسه تصویر شهر، به دلیل شباهت در سیاستگذاریها و تعارض منافع، خروجی بسیاری از این نهادها به محصولاتی مشابه و همشکل تبدیل شد؛ آثاری که گاه به سختی میتوان تشخیص داد محصول کدام نهاد حمایتیاند، زیرا همگی در چارچوبی فکری و نظارتی مشابه و از یک منبع مالی یعنی بودجه دولتی، تولید میشوند.
در فرانسه، نهادهایی چون CNC برای حفاظت از تنوع فرهنگیو امکان زیستِ سینمای متفکر شکل گرفتهاند. وظیفه این نهادها، تصدیگری محتوایی یا تعیین جهانبینی فیلمساز نیست؛ بلکه ایجاد زیرساخت حمایتی برای رشد انواع مختلف سینمای فرهنگی، مستقل و تجربی است. بخش مهمی از بودجه اینگونه نهادها از مالیاتِ درآمد فیلمهای پرفروش امریکایی و محصولات سرگرمکننده داخلی، تامین میشود، در واقع بخشی از سودِ سینمای تجاری و پرمخاطب، به بقای سینمای فرهنگی، خلاق و مستقل کمک میکند؛ مدلی که سالهاست در بسیاری از کشورهای اروپایی توانسته میان اقتصادِ بازار و حفاظت از فرهنگ، هنر تعادل برقرار کند. سینمای فرهنگی هنری، به گونهای غیرمستقیم، در ارتقای کیفیت سینمای جریان اصلی نیز نقشی مهم ایفا میکند؛ به همین دلیل، دولتها در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، به جای دخالت مستقیم در محتوای آثار، بیشتر نقش تنظیمگر، تسهیلگر و حامی تنوع فرهنگی را برعهده گرفتهاند.
به باور من، تنها راهِ برونرفت برای سینمای ایران، فاصله گرفتن دولت از تصدیگری مستقیم در امرِ رگولاتوری محتوایی، نمایش و اکران و سپردن سینما به سازوکار ردهبندی سنی و بازار است. نباید فراموش کرد که بازار جهانی همچنان تشنه آثار فرهنگی هنری ایران است. هر زمان سینمای ایران فرصت بیان آزادتر و واقعیتمحور داشته، مخاطب جهانی خود را نیز یافته است. حمایت هوشمندانه از سینمای فرهنگی هنری میتواند در بلندمدت به استقلال اقتصادی این آثار، گسترش بازارهای جهانی و تقویت دیپلماسی فرهنگی ایران بینجامد؛ همانگونه که پیشتر در آثار فیلمسازانی چون عباس کیارستمی و پس از او اصغر فرهادی دیدهایم.
به نظرم بحث سینمای لو باجت در حال حاضر اهمیت زیادی پیدا میکند.
بحث سینمای کمهزینه، بدون تردید امروز اهمیت بیشتری پیدا کرده است؛ اما من با این شکلِ قطعی و دستوری سخن گفتن درباره راهِ برونرفت از شرایط موجود موافق نیستم که «همه باید» به این سمت بروند. برای خلق یک اثر هنری، نسخه واحد و اجبار ثابتی وجود ندارد. به باور من، تا زمانی که از فضای «باید و نباید» فاصله نگیریم، تحول واقعی در جامعه و ذیل آن سینمای ایران رخ نخواهد داد.
اگر اقتصاد سینما فضایی آزادتر و طبیعیتر داشت و امکان تولید برای سلیقهها، جهانبینیها و گونههای مختلف سینمایی فراهم میشد، سینمای اندیشمند و مستقل ایران نیز میتوانست مانند بسیاری از دورههای گذشته، راه خود را پیدا کند و از منظر اقتصادی روی پای خود بایستد. بسیاری از بزرگان سینمای ایران، ازجمله عباس کیارستمی و اصغر فرهادی دقیقا در چنین مسیرهایی رشد کردند و توانستند بدون وابستگی به سازوکارهای رسمی، سینمایی ماندگار، شخصی و جهانی خلق کنند.
و بحث بسیار مهم دیگر، به نظر شما سینما با مشکلات معیشتی چه باید کند؟ بیکاری و امنیت شغلی هم اضافه میشود.
اگر فضای اقتصادی و تولید در سینما بازتر شود، خودِ اقتصادِ سینما میتواند بسیاری از مشکلات را حل کند و نیازهای واقعی برای حمایت نیز شفافتر شود. بخشی از بحران امروز از جایی آغاز شد که نگاهِ کنترلمحور حتی به صنوف سینمایی هم سرایت کرد و آنها را از نقش اصلیشان دور ساخت؛ در حالی که صنوف باید تسهیلگر باشند، نه بخشی از سازوکارهای محدودکننده تولید.
سینمای ایران اگر بتواند تکثر واقعی جامعه را بازنمایی کند، دوباره به رونق بازمیگردد. جامعه ایران با همه تنوع فکری، فرهنگی و سبک زندگیاش ظرفیت بزرگی برای تولید و مصرف فرهنگی دارد، اما سینمای امروز از تحولات زندگی عرفی جامعه عقبمانده و تنها بخش محدودی را نمایندگی میکند. این شکاف حتی در آمار فروش هم پیداست: پرفروشترین فیلم سالهای اخیر با وجود تبلیغات گسترده حدود هفت میلیون مخاطب داشته، آنهم در کشوری با جمعیتی نزدیک به نود میلیون نفر. یعنی حتی موفقترین محصولات جریان اصلی هم هنوز نتوانستهاند بخش بزرگی از جامعه متکثر ایران را دوباره با سینما آشتی دهند. در چنین شرایطی، با شکلگیری سینمایی پویا و اقتصادی پررونق، بخش مهمی از مشکلات معیشتی بدنه سینما نیز بهتدریج حل یا قابل مدیریت خواهد شد.
کمی از خودتان صحبت کنیم، سالهاست قرار است فیلم دومتان را بسازید چه شد؟
شوربختانه ما در این سالها بزرگان ارزشمندی را از دست دادیم که همچنان میتوانستند خالق آثار ماندگاری باشند و با انتقال تجربه، اندیشه و جهانبینی خود، نسلهای تازهتری را پرورش دهند؛ اما فضای بسته سالهای گذشته باعث شد فرصتِ یادگیری، تجربه و لذت بردن از حضور و آثارشان را از دست بدهیم. برای نمونه، استاد بهرام بیضایی که میتوانست در فضای آکادمیک و حتی در جریانِ تولید و تجربه عملی فیلمسازی، نسل تازهای از فیلمسازان را تربیت کند؛ یا ناصر تقوایی که خودم افتخار شاگردی ایشان را داشتم.
همچنین عباس کیارستمی که پس از سال ۱۳۸۸ و همزمان با افزایش فشارها و برخوردها با سینماگران، دیگر در ایران فیلمی نساخت. ایشان بارها تاکید کردند که تا پیش از آن دوران، اساسا برای فیلم ساختن نیازی به چنین سازوکارهای پیچیده مجوزدهی احساس نمیکردند و بعدها نیز شخصا به من گفتند که با رویکرد تازه حاکم بر سینما و با بگیر و ببندهایی که برای برخی سینماگران به دلیل ساخت فیلم بدون پروانه ساخت رخ داد، دیگر امکان فیلم ساختن در ایران را با روش تجربی و آزادانه خود مانند فیلم «شیرین» یا «ده» را متصور نیستند. در نتیجه، بخشی از دوران پایانی فیلمسازی ایشان به خلق آثاری در خارج از ایران گذشت. اگر همان کارگاههای انتقال تجربه که با همت شخصی ایشان و همکاری موسسه کارنامه شکل گرفت نیز وجود نداشت، حسرتِ آموختن از کیارستمی بزرگ برای من و نسل جوانِ معاصر عمیقتر و ماندگارتر میشد.
فیلم نساختنِ من، در میان این همه فرصتِ ارزشمند ازدسترفته، نقطهای کوچک و کماهمیت بیش نیست؛ اما نگرانی اصلیام استعدادهایی هستند که در نبودِ نهادهای فرهنگی مستقل و فضاهای امنِ خلاق، حتی پیش از شکوفایی، بهتدریج فرسوده یا حذف میشوند.
برای حل مشکلات سینمایی با قدمت صد ساله در ایران، چه پیشنهادی دارید؟
بدون تردید با تداوم این سیاستهای واپسگرا و ساز و کارهای سختگیرانه نظارتی، سینمای فرهنگیهنری ایران بیش از پیش در نطفه خفه خواهد شد؛ روندی که تا حدی نیز هماکنون رخ داده و بهتدریج این جریان را به حاشیه و فراموشی میبرد.
در اینجا درباره سینمای جریان اصلی صحبت نمیکنم؛ زیرا خوشبختانه این بخش، به دلیل اتصال طبیعیاش به اقتصاد و بازار، درنهایت راه خود را پیدا میکند و به حیاتش ادامه میدهد. مساله اصلی، سینمای فرهنگی هنری ایران است؛ جریانی که همواره نگاهی فراتر از مرزها داشته و در دورههایی، یکی از مهمترین سفیران فرهنگی ایران در جهان بوده است. شوربختانه امروز، به دلیل سیاستگذاریهای نادرست، این گفتوگوی فرهنگی با جهان یا به محاق رفته یا به شدت محدود شده است.
با تداوم این شکل از نظارت و محدودیت، سینمای ایران ناخودآگاه به دو پاره تقسیم شده است: از یکسو سینمای زیرزمینی یا غیررسمی و ازسوی دیگر سینمای رسمی و حکومتی. در چنین وضعیتی، آنچه بیش از همه آسیب میبیند، سینمای فرهنگی هنری اصیل و مستقل ایران است؛ جریانی که نه امکان بازنمایی طبیعی و نزدیک به واقعیتِ جامعه را در ساختار رسمی دارد و نه مایل است به حاشیه و زیرزمین رانده شود.
به باور من، تنها راهِ برونرفت از این وضعیت، بازنگری جدی و کنار گذاشتن بخش بزرگی از سازوکارهای نظارتی فرسوده است. تاریخ چراغ راه است، حتی اگر حامل پیامی تلخ برای ما باشد. هرگاه حکومتها تلاش کردهاند نقش «قیم» جامعه را ایفا کنند و از جایگاه تسهیلگر و کارگزارِ مردم فاصله بگیرند، در بلندمدت نهتنها جامعه، بلکه خودِ نظام حکمرانی نیز دچار فرسایش شده است. تاریخ بارها نشان داده که نگاه کنترلگر از بالا، به ویژه در حوزه فرهنگ و هنر، درنهایت به کاهش کیفیت آثار، محدود شدن خلاقیت و گسست تدریجی میان هنرمند و جامعه منجر میشود. اگر این اصرار بر کنترل، به شکل افراطی و مستمر در همه ساحتهای اداره کشور ادامه یابد، معمولا به کاهش سرمایه اجتماعی و شکلگیری شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیت ختم خواهد شد.
در پایان تاکید میکنم که جامعه بالغ نیازی به قیم یا نگاه قیممآبانه ندارد و ادامه این رویکرد، تاثیرات مخربی بر انسجام ملی و توسعه پایدار کشور عزیزمان تا به امروز بر جای گذاشته است و در صورت تداوم خواهد گذاشت.
منبع: روزنامه اعتماد