سهراب، در دام قاتل

امیرعلی نداف فوت کرد و سرگرد امجد قبل از مرگ به او قول داد که هرطور شده اسلحه را پیدا کند. سرگرد امجد با مطالعه پرونده کشته شدن یک سارق طلا که دوازده سال پیش با اسلحه دزدی کرده بود و بازسازی صحنه تصادف، کشف کردن که یک دکه روزنامهفروشی در آن چهارراه بوده است که در حال حاضر نیست. در ابتدای فیلم هم با فلش بک مشخص میشود که در روز تصادف صاحب دکه روزنامهفروشی اسلحه را برداشته است. امجد از اداره آگاهی استعلام میکند و به سراغ صاحب دکه روزنامهفروشی میرود. او اسم آخرین شخصی که دکه را اجاره کرده بود را به او میدهد اما میگوید که او و خانوادهش در اثر گازگرفتی از دنیا رفتهاند. سرگرد امجد از طریق قولنامهای که نوشته شده بود آدرس منزل فرد را پیدا میکند. به سراغ خانهای میرود که الان خالی است اما وقتی در حال گشتن خانه بود یک نفر وارد خانه میشود.
همزمان سهراب که در شمال کشور پیگیر ترخیص مادرش است به تهران برمیگردد. یک پیام برای او میآید که اگر میخواهی از پدرت بیشتر بدانی به این آدرس بیا. ستاره با او مخالفت میکند و پیشنهاد میدهد که پلیس را در جریان بگذارند اما سهراب میگوید هرطور که شده باید حقیقت را بداند. او به خانه میرود، یک اسلحه شکاری برمیدارد و با ستاره به آدرسی که برایش فرستاده بودند میرود.
شخصی که وارد خانه شده بود در زیرزمین شمع روشن کرده بود و انگار که کسی در آنجا دفن شده با مرده صحبت میکرد و میگفت فقط یک بچهخوک مانده است که کار او هم امشب تمام است. وقتی سرگرد امجد به زیرزمین رفت، با او درگیر شد. فرد غریبه به پشتبام فرار کرد و امجد او را بالای پشت بام گیر انداخت. اما چون راهی جز تسلیم شدن نداشت خودش را از پشت بام به پایین پرت کرد و کشته شد. وقتی سرگرد امجد تلفن او را بازرسی کرد متوجه پیامهایی شد که نوشته شده بود: «بچه خوک را به ویلای پدرش کشاندم».
در اداره آگاهی، پلیس با بررسی عکسها و نگاتیوهایی که از محل انفجار خانه یکی از مظنونین بهدست آمده بود متوجه شد عکس ستاره، دختری که همیشه همراه سهراب است، بین عکسهایی است که بهدست آمده است. سروان سریع به همه گشتیها شماره پلاکی ماشینی که سهراب با آن رفت و آمد میکرد را ارسال کرد که او را متوقف کنند. اما دیر شده بود و سهراب به دام قاتل افتاده بود.