«سرخ و سیاه»؛ طغیان زنانه در حاشیه تاریخ

اختصاصی سلام سینما؛ مهسا بهادری| از یک سو حرمسراهای پر زرقوبرق درباری با زنانی که نهایت کنشمندی آنها دسیسهچینیهای اندرونی و سمریزی در فنجانهای قهوه است و از سوی دیگر فرودستان منفعلی که تنها بازنمایی بیرونی آنها صبوری در برابر جبر زمانه و سرخوردگی است. در این الگوی تثبیتشده، زن عهد قاجار همواره ابژهای بیصدا بوده که سرنوشتش به دست مردان نگاشته میشود. اما پناهنده در سریال «سرخ و سیاه»، با عبور از این دایره بسته، دوربین خود را به سمتی میچرخاند که کمترین سهم را از روایات رسمی برده است. آن هم زنان حاشیهنشین و کولیتبار است.
برای فهم دقیق این چرخش فرمال و تماتیک، باید به تبارشناسی جهان مؤلف نگریست. پناهنده در تمام کارنامه فیلمسازیاش، از «ناهید» و «اسرافیل» تا «تی تی»، نوعی وسواس مداوم به ثبت زیست زنانی داشته که حاضر به ذوب شدن در تعاریف قراردادهای اجتماعی نیستند.
«تی تی» اوج تجسد این کهنالگو بود؛ زنی کولیوش و رها از عقلانیت و مصلحتاندیش که نظام نمادین جامعه پیرامونش را به چالش میکشید. پناهنده در اثر جدیدش گویی همان روح ناآرام را از بستر جغرافیایی معاصر شمال بیرون کشیده و به یکی از پیچیدهترین دورههای انسداد طبقاتی تاریخ ایران پرتاب کرده است. زن کولی در این سریال، نماد یک رهایی غریزی در برابر جامعهای است که حیات فردی را در چرخدندههای مناسبات اربابرعیتی و تبار اشرافی خرد میکند.
تمهید دراماتیک برجسته اثر در تلفیق این زنانگی سرکش با مفهوم «روایتگری» معنا پیدا میکند. انتخاب طاووس به عنوان زنی دربند در حصار زندان زنان که قصه را با تعلیق میان راست و خیال پیش میبرد، ساختار سنتی مرجعیت تاریخی را واسازی میکند. در این اثر، زن دیگر موجودی در انتظار ثبت شدن توسط کاتبان مذکر نیست؛ او خود آفریننده نسخهای از تاریخ است که در آن شوریدگی، عشق و زخمهای طبقاتی ثبت میشوند. دوربین پناهنده به جای بازتولید ویترینهای توریستی و خوش رنگ و لعاب از عصر قاجار، به سیمای تکیده زنانی نزدیک میشود که در پسکوچهها و محبسها، نبض واقعی تحولات اجتماعی را به دست دارند.
با این حال، یک نگاه نقادانه و منصفانه نباید چشم بر آسیبهای بالقوه این رویکرد ببندد. حرکت در لبه تیغ کهنالگوی زن کولی و رها، گاه درام، پناهنده را به مرز اسطورهزدگی مفرط و فاصلهگرفتن از مختصات عینی و مادی تاریخ نزدیک میکند. در برخی فصول، کاراکتر زن کولی بیش از آنکه شخصیتی گوشتوخوندار با پیچیدگیهای روانشناختی باشد، به نمادی از معصومیت و رهایی بدل میشود؛ ضعفی که میتواند در صورت تداوم، پویایی رابطه او با نوروز نقاش را به الگوهای آشنای رمانتیسیسم قرن نوزدهم ارجاع دهد.
با وجود این دستاندازهای دراماتیک، اهمیت این اثر در پروژه بازخوانی تاریخی نهفته است؛ تلاشی که سینمای تاریخی ما به ندرت به سمت آن رفته است. پناهنده بدون افتادن در ورطه زمانپریشی و تحمیل مانیفستهای متأخرِ فمینیستی به جهان عصر قجر، تلاش دارد تا صدای حذف شدگان را از حاشیه تاریک آن دوره به متن بکشاند و روایتهای کلان و رسمی را به چالش بکشد.