معرفی بهترین شخصیتهای شرور سریالهای گانگستری تمام دوران

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| جذابیت شخصیت گانگستر در این است که او میتواند تصویری تاریک و تحریفشده از رؤیای آمریکایی باشد؛ رؤیایی که در آن آزادی، ثروت و جایگاه اجتماعی با تلاش فردی به دست میآیند، البته به شرط آنکه فرد حاضر باشد بهایش را با خون بپردازد. یک شرور گانگستری خوب میتواند با به تصویر کشیدن تاریکترین زوایای جاهطلبی و هزینههای فساد، داستان یک سریال را چندین پله ارتقا دهد.
در دوران طلایی تلویزیون، شخصیتهای گانگستری از آدمکشهای کلیشهای با کلاههای فدورا فاصله گرفتند و به شخصیتهایی پیچیده و هولناک تبدیل شدند؛ شخصیتهایی که در کنار خشونت، از هوش، غیرقابلپیشبینی بودن و کاریزمای فراوانی برخوردارند. فرقی نمیکند داستان در چه دوره و مکانی روایت شود؛ این شرورها تقریباً هر صحنهای را که در آن حضور دارند از آنِ خود میکنند و حتی سریالهای خوب را به آثاری ماندگار تبدیل میکنند.
با این حال، تاریخ تلویزیون مملو از شخصیتهایی است که تأثیری ماندگار بر فرهنگ عامه گذاشتهاند؛ از آدمکشهای روانپریش و خونخوار گرفته تا رهبران شیکپوش و خوشزبان کارتلهای اقتصادی. اما این ۱۰ شخصیت، استاندارد طلایی شرارت در تلویزیون را تعیین کردهاند و جایگاه خود را بهعنوان برخی از بهترین شرورهای تاریخ تثبیت کردهاند.
۱۰. ریچی آپریل – دیوید پرووال | The Sopranos

سریال «خانواده سوپرانو» (The Sopranos) در طول شش فصل خود شخصیتهای جذاب زیادی داشت، اما تعداد کمی از آنها به اندازه ریچی آپریل از همان نخستین حضور، تماشاگر را مجذوب خود کردند. ریچی یک گانگستر قدیمی و نمونه کامل خودبرتربینی، رفتار سمی و کینهتوزی پایانناپذیر است. او پس از تحمل ۱۰ سال حبس، به نیوجرسی بازمیگردد و متوجه میشود دنیای مافیا در غیاب او تغییر کرده و دیگر جایی برایش مانند گذشته وجود ندارد.
ریچی شخصیتی غیرقابلپیشبینی و بهشدت پرخاشگر است که همواره نگران پشتسر خود است و تصمیمهای عجولانه میگیرد. او که نمیتواند با جایگاه تنزلیافته خود کنار بیاید، به اقتدار دیگران بیاعتناست و همچنان بر اساس قوانین ابتدایی و خشن خیابان رفتار میکند. او در جریان یک اختلاف جزئی، یکی از همکاران سابقش را فلج میکند، از طریق کسبوکارهای قانونی به معاملات غیرقانونی کتهای سرقتی مشغول میشود و آشکارا از دستورهای تونی درباره معامله مواد مخدر در مسیرهای جمعآوری زباله سرپیچی میکند.
در نهایت، ناتوانی ریچی در مهار امیال تاریکش به سقوط خودش منجر میشود. او پس از آنکه در جریان یک مشاجره هنگام شام، نامزدش جنیس سوپرانو را کتک میزند، به دست او کشته میشود. ریچی در مدت حضورش در سریال یک مهره غیرقابلپیشبینی بود که تلاش میکرد برای کودتا علیه تونی حمایت جمع کند. او برای همه اطرافیانش، حتی خودش، یک تهدید دائمی بود.
۹. سوفیا فالکون – کریستین میلیوتی | The Penguin

سوفیا فالکون در «پنگوئن» (The Penguin) شخصیتی است که در نگاه اول شاید فریبنده به نظر برسد، اما در واقع نیرویی بهشدت باهوش و روانپریش و به همان اندازه که زیباست، خطرناک است. پدر خودش، کارماین فالکون، او را به تیمارستان آرکهام فرستاد؛ جایی که سوفیا تحت شکنجههای روانی وحشیانهای قرار گرفت. پس از آزادی، او به شکارچیای عمیقاً آسیبدیده، حسابگر و بیرحم تبدیل شد.
سوفیا توانایی فوقالعادهای دارد و ساختار مردسالارانه مافیایی را که به او خیانت کرده، از درون متلاشی میکند و دشمنانش را بدون آنکه از زنانگی خود دست بکشد، نابود میکند. سوفیا فالکون با ترکیبی از ظرافت، هوش و خطرناکی، یکی از معدود زنانی است که توانسته با چنین سهولتی بر دنیای مردانه جنایت سازمانیافته مسلط شود و نام خود را در تاریخ تلویزیون بهعنوان یکی از بهترین شرورها ثبت کند.
۸. مایک میلیگان – بوکیم وودبین | Fargo

فصل دوم «فارگو» (Fargo) شخصیت مایک میلیگان را معرفی میکند؛ یک ستوان خوشصحبت و کارکشته در دنیای جرایم سازمانیافته که از سوی مافیای کانزاسسیتی مأمور میشود خاندان گرهارت را که یک خانواده جنایتکار مستقل است، در خود ادغام کند.
زبان مهمترین سلاح مایک است. او از آثار ادبی نقلقول میکند، مونولوگهای خشک و طعنهآمیز ارائه میدهد و با لحنی مؤدبانه و شمرده صحبت میکند؛ لحنی که رقبایش را بهشدت معذب میکند. به همین دلیل، مذاکرات بر سر قلمرو حتی پیش از شلیک نخستین گلوله، به نوعی ارعاب روانی آرام تبدیل میشوند.
مایک که همراه با «برادران کیچن» فعالیت میکند، با توانایی و خشونتی ناشی از اراده خودش با تبعیض نژادی مأموران قانون در غرب میانه و همچنین مافوقهای مافیاییاش مقابله میکند. او پس از زنده ماندن از یک جنگ خونین میان گروههای تبهکار و تصاحب یک منطقه کامل، پاداش عجیبی دریافت میکند: یک میز اداری در اتاقی بدون پنجره، یک ماشین تحریر و یک ماشین حساب.
داستان مایک در نهایت با پایانی بهشدت تلخ و تراژیک به پایان میرسد؛ پایانی که تماشاگران را برای لحظاتی مبهوت باقی میگذارد.
۷. نلسون ون آلدن – مایکل شنون | Boardwalk Empire

مایکل شنون در نقش نلسون ون آلدن در «امپراتوری بوردواک» (Boardwalk Empire) چیزی برای ارائه کم نمیگذارد. ون آلدن یکی از جذابترین و در عین حال تراژیکترین شخصیتهای تاریخ تلویزیون است. او یک متعصب مذهبی است که سرکوب و خودحقپنداریاش در نهایت او را به همان گانگسترهایی تبدیل میکند که زمانی محکومشان میکرد.
ون آلدن در ابتدا مأمور اداره ممنوعیت الکل است و مسئولیت مبارزه با نَکی تامپسون را بر عهده دارد. او در این مرحله نمادی از فضیلت ظاهری و اخلاقگرایی خشک و افراطی است.
اما پشت ظاهر آراستهاش، مردی ریاکار و بیثبات پنهان شده که امیال سرکوبشده، خشم انفجاری و خودآزاریهای خشنش، پایههای ظاهری اخلاقگرایی او را تهدید میکنند.
آنچه ون آلدن را جذابتر میکند، سقوط تدریجی او به دنیای جنایت است. او پس از آنکه یک مأمور فاسد را در اقدامی مذهبی و خشن زیر آب فرو میبرد و با نام «جورج مولر» به شیکاگو میگریزد، جایگاه اخلاقی خود را از دست میدهد؛ ابتدا به فروش اتو مشغول میشود و سپس برای اوبنیون و کاپون کار میکند.
۶. لوکا چانگرتا – آدرین برودی | Peaky Blinders

لوکا چانگرتا یکی از بهترین و تازهترین تهدیدهایی بود که به «پیکی بلایندرز» (Peaky Blinders) اضافه شد؛ شخصیتی که یک دشمنی خونین تمامعیار سیسیلی را به خیابانهای صنعتی بیرمنگام آورد و به یکی از شیکپوشترین و مرگبارترین دشمنانی تبدیل شد که خانواده شلبی تاکنون با آنها مواجه شده بود.
لوکا از نیویورک به انگلستان میآید تا انتقام مرگ پدرش را بگیرد. او کارزار انتقام شخصی خود را با فرستادن دستهای سیاهرنگ برای قربانیانش آغاز میکند.
او با کتوشلواری کاملاً دوختهشده، خلالدندانی در میان دندانها و ظاهری شیک، تصویری از یک گانگستر باتجربه، شکارچی و مرگبار ارائه میدهد. لوکا دشمنی بسیار خطرناک است که پیش از وارد کردن ضربه نهایی، ترجیح میدهد قربانیانش را از نظر روانی شکنجه کند. هدف او تنها کشتن تامی شلبی نبود؛ او میخواست تمام خانواده شلبی را نابود و امپراتوری آنها را قدمبهقدم متلاشی کند.
لوکا مستقیماً به قلب قلمرو شلبیها حمله کرد و با تکیه بر برتری عددی و اتحادهای استراتژیک با جناحهای رقیب، از جمله آلفی سالومونز، خانواده شلبی را به گوشهای تنگ راند. بااینحال، سقوط اجتنابناپذیر او نتیجه دستکم گرفتن ذهن استراتژیک، آیندهنگری و توانایی تامی شلبی در ایجاد معاملههای پشتپرده به نفع خودش بود.
۵. آل کاپون – استیون گراهام | Boardwalk Empire

آل کاپون در «امپراتوری بوردواک» نمونهای درخشان از تحول تدریجی یک شخصیت است؛ داستان صعود رانندهای خشمگین و کماهمیت به یکی از بدنامترین و ترسناکترین رؤسای جنایتکار شیکاگو.
او کار خود را بهعنوان یک گانگستر جاهطلب و ناامن برای جانی توریو آغاز میکند؛ مردی که ترکیبی سمی از غرور شکننده و تمایلات خشونتآمیز و انفجاری، او را به سمت جنایت سوق میدهد.
ناامنی کاپون نسبت به ظاهرش باعث میشود برای جبران ضعفهایش، مستعد فورانهای خشونتآمیز و بیرحمانه باشد. او در حالیکه امپراتوری خودش را در سیسرو بنا میکند، رقبایش را بهشکلی وحشیانه تا حد مرگ کتک میزند. بااینحال، در پس شخصیت روانپریش او، رگههایی از انسانیت نیز وجود دارد که کاپون را به شروری سهبعدی و پیچیده تبدیل میکند.
کاپون در سریال در عین حال مردی بهشدت خانوادهدوست است که واقعاً برای خانوادهاش اهمیت قائل میشود؛ حتی برای برقراری ارتباط بهتر با پسر ناشنوایش، زبان اشاره یاد میگیرد. تضاد شدید میان چهره یک پدر مهربان و یک رئیس مافیای بیرحم، به شخصیت او عمقی میبخشد که بسیاری از شرورهای کلیشهای فاقد آن هستند و جایگاهش را در میان بهترین شرورهای این ژانر تثبیت میکند.
۴. آلفی سالومونز – تام هاردی | Peaky Blinders

آلفی سالومونز در «پیکی بلایندرز» یک معمای متحرک است؛ نیمی نابغه و نیمی دیوانه. نیرویی غیرقابلمهار که منطقه کَمْدن تاون را به قلمرویی پرآشوب اما بسیار سودآور تبدیل کرده است.
آلفی رهبر یک باند یهودی و قاتل در لندنِ میان دو جنگ جهانی است و ترکیبی عجیب از طنز سیاه، مهارت فوقالعاده در مذاکره، رفتارهای نمایشی و خشونت بیرحمانه و عملگرایانه را در خود دارد.
او معمولاً با لحنی پر از مکث، زمزمه و جملات ظاهراً بیربط صحبت میکند و اغلب از ظاهر عجیب و آشفتهاش بهعنوان نانوایی دیوانه استفاده میکند تا رقبایش را غافلگیر کند؛ پیش از آنکه آنها را بکشد یا در موقعیتی بیراهفرار قرار دهد.
اما آنچه آلفی را از دیگران متمایز میکند، ریاکاری و فقدان کامل یک نظام اخلاقی مشخص است. هیچکس نمیتواند بهراحتی رفتار او را پیشبینی کند و آلفی تقریباً همیشه چند قدم از دیگران جلوتر است.
۳. ویلسون فیسک – وینسنت دنآفریو | Daredevil

ویلسون فیسک، معروف به کینگپین، در «دردویل» (Daredevil) ترکیبی هولناک از هوش و قدرت فیزیکی است که بر شهر نیویورک حکومت میکند. او مردی تراژیک و عمیقاً ناامن است که ذهنی کودکانه را در بدنی غولآسا پنهان کرده است.
تجربههای تلخ دوران کودکی باعث شده فیسک باور داشته باشد تنها کسی است که میتواند هلز کیچن را نجات دهد؛ البته به شیوه خودش: نابودی محله و بازسازی آن مطابق تصویری که در ذهن دارد.
فیسک با ترکیب پولشویی و فعالیتهای مجرمانه مالی در سطح گسترده با دستکاری سیاسی، امپراتوری جنایی خود را ایجاد و کنترل میکند. او در جامعه با ظاهری رسمی و حسابشده ظاهر میشود، اما زمانی که دوربینها خاموش هستند، ممکن است ناگهان به انسانی خشمگین و وحشی تبدیل شود.
همین انسانیت تراژیک نهفته در جاهطلبی هیولایی اوست که ویلسون فیسک را به شخصیتی پیچیده و تماشایی تبدیل میکند.
جاهطلبی خشونتآمیز او ریشه در آسیبهای عمیق دوران کودکی و نیاز وسواسگونهاش به نمایش قدرت دارد؛ او نمیخواهد بار دیگر احساس درماندگی کند. عشق او به ونسا، یک دلال آثار هنری، وجه انسانی فیسک را آشکار میکند و در عین حال به بزرگترین نقطهضعفش تبدیل میشود. ونسا عاملی مهم در تبدیل شدن او به نیرویی توقفناپذیر است؛ مردی که حاضر است برای محافظت از چیزی که متعلق به خودش میداند، تمام شهر را به آتش بکشد.
۲. فیل لئوتاردو – فرانک وینسنت | The Sopranos

فیل لئوتاردو در «سوپرانوها» تجسم زنده کینههای مافیای قدیمی و غرور سمی و لجوجانه است. او پس از گذراندن ۲۰ سال در زندان، هرگز نتوانست واقعاً از گذشته عبور کند. فیل پس از آزادی به خانواده جنایتکار لوپرتاتزی بازمیگردد؛ خانوادهای که از نظر او ارزشهای قدیمی خود را کنار گذاشته است.
فیل نماینده دوران سختگیر، منسوخ و انعطافناپذیر کوزا نوسترا است؛ دورانی که در آن مذاکره و سازش نشانه ضعف تلقی میشود.
چیزی که فیل را به دشمن نهایی و بهیادماندنی تونی سوپرانو تبدیل میکند، کینهتوزی بیپایان اوست. او برای انتقام قتل برادرش، دامادِ دخترخالهاش، ویتو اسپاتافوره، را تا حد مرگ میکشد؛ اقدامی که بخشی از انگیزه آن به همجنسگراهراسی او بازمیگردد. سپس جنگی تمامعیار علیه نیوجرسی به راه میاندازد.
هدف او حذف سران خانواده دیمئو و بلعیدن این خانواده جنایتکار است؛ در حالیکه همچنان به یک کد اخلاقی قدیمی و منسوخ چسبیده است. همین ویژگیها فیل را به یکی از خصمانهترین و خطرناکترین شخصیتهای تاریخ تلویزیون تبدیل میکند.
۱. گاس فرینگ – جانکارلو اسپوزیتو | Breaking Bad

گوستاوو «گاس» فرینگ در «بریکینگ بد» (Breaking Bad) الگویی برای خلق شرورهای نابغهای شد که هنر پنهان ماندن در برابر دیدگان همه را به کمال رساندهاند.
او با جا زدن خود بهعنوان مالک آرام و مؤدب رستورانهای زنجیرهای فستفود Los Pollos Hermanos از چشم پلیس دور میماند. شخصیت عمومی آرام و بیحاشیه او در واقع پوششی برای یک امپراتوری چند میلیون دلاری تولید و توزیع متآمفتامین است.
توانایی گاس در پیشبینی حرکات دیگران و شکست دادن رقبایش، چه پلیس باشند و چه رؤسای کارتل، چیزی است که او را واقعاً خطرناک میکند. گاس بر اساس احساسات تصمیم نمیگیرد؛ بلکه همیشه منطقیترین مسیر را برای رسیدن به اهدافش انتخاب میکند، حتی اگر این مسیر به معنای تبدیل کردن تمام اطرافیانش به ابزارهایی مصرفشدنی باشد.
او ظرفیت هولناکی برای اعمال خشونت دارد؛ نمونه مشهور آن زمانی است که با یک کاتر، گلوی ویکتور، یکی از افراد وفادارش، را در برابر والتر وایت و جسی پینکمن میبُرد. نکته ترسناک اینجاست که این قتل از روی خشم انجام نمیشود، بلکه نتیجه محاسبهای سرد و بیرحمانه است.
گاس فرینگ شروری سرد، حسابگر و دقیق است که هیچگاه تصویر بزرگتر را از نظر دور نمیکند. او بهقدری در کنترل شرایط مهارت دارد که حتی وقتی همهچیز در آستانه فروپاشی است، به نظر میرسد چند حرکت جلوتر از همه بازی را میخواند. همین ترکیب از هوش، خونسردی، خشونت و توانایی پنهان کردن چهره واقعیاش، گاس فرینگ را به انتخاب شماره یک این فهرست و یکی از ماندگارترین شرورهای تاریخ تلویزیون تبدیل کرده است.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.