صحرا اسدالهی: آرزو داشتم پدر و مادرم خفت من را نبینند
.jpeg?w=1200&q=75)
صحرا اسدالهی بازیگر جوان کشورمان که سابقه درخشش در فیلم «فروشنده» ساخته اصغر فرهادی را دارد و کارگردان فیلم کوتاه و مستند هم هست به تازگی در برنامه«رک شو» از تجربه تلخی از کودکی خود صحبت کرده است که رنگی غلیظ از اختلاف فرهنگی دارد:
«۶ سالم که بود می خواستم با دوستانم در کندر کرج به مدرسه برویم اما برای پدرم در نیاوران کاری پیدا شد که سرایدار کارخانه «میخ سازی یزد» بشود.خب من یک دفعه از کندر آمدم خیابان مژده نیاوران و این یک تغییر بزرگ برای من در آن سن و سال بود و بکسوات کردم.
اصلا نمی خواهم بگویم که ما مثلا خیلی در فقر و بدبختی بودیم نه ما دچار تفاوت فرهنگی بودیم.من هر چیزی را که تقریبا می خواستم پدرم واقعا برایم می خرید .جشن الفبایم شد به پدرم گفتم:« برای من یک مقنعه با یک جفت کفش نو برای فردا بخر ما جشن الفبا داریم.» پدرم گفت:«صبر کن» گفتم:«صبر کن چیست فردا جشن الفباست.»
مادرم گوشواره اش را فروخت تا من یک جفت کفش زرشکی با یک مقنعه نو خریدم.در آنجا سرایدار بودیم یعنی تقریبا در ایام عید هم خانه ها را تنها نمی گذاشتیم.گیر دادم به پدر و مادرم که هر دو باید بیایید جشن الفبا پدرم گفت:«من نمی توانم بیایم حاجی نمی گذارد تو با مادرت برو.» ما ۳۲حرف الفبا داریم و ما ۳۶نفر در کلاس بودیم من جز آن ۴نفری بودم که معلم ما را انتخاب نکرد.
رنگ اکلیلی مثلا الف اکلیلی ب اکلیلی میزدند روی مقنعه یکی الف می شد یکی ب می شد . خب ۴نفر اضافه بودیم و نباید انتخاب می شدیم که من یکی از آنها بودم. یک دفعه دیدم مادر و پدرم ردیف جلوی جلو نشستند من آرزو داشتم پدر و مادرم در راه اتفاقی برایشان بیفتد نرسند مدرسه.نرسند تا خفت من را نبینند. خیلی تجربه بد و تلخی بود که مادرم گوشواره هایش را برای جشن فروخته بود اما من انتخاب نشده بودم.»