جستجو در سایت

1404/09/09 15:34
در ظاهر زیبا، در باطن سطحی و بی‌خطر!

نقد فیلم «موج نو» (Nouvelle Vague) ساخته ریچارد لینکلیتر | افسانه‌ای که زنده نمی‌شود

نقد فیلم «موج نو» (Nouvelle Vague) ساخته ریچارد لینکلیتر | افسانه‌ای که زنده نمی‌شود
لینکلیتر به‌جای مواجهه‌ انتقادی با اسطوره‌ی موج نو، در دام نوستالژیِ سینمادوستانه می‌افتد. او جهانی را احضار می‌کند که بیشتر شبیه یک کارت‌پستال است تا یک جنبش زنده و همین انتخاب، فیلم را از عمق به سطح پرتاب می‌کند.

اختصاصی سلام سینما - امید پورمحسن: برای درک «موج نو» باید به جهان‌بینی ریچارد لینکلیتر برگشت؛ فیلمسازی که همیشه شیفته‌ی زمان، گذرا بودن زندگی و بازنمایی حافظه بوده است. از «پیش از طلوع» و تکمیل سه‌گانه‌اش و «پسرانگی» و دیگر آثار، او دنبال یک چیز است: زندگی کردن در لحظه‌ای که دیگر وجود ندارد. لینکلیتر همیشه می‌خواهد گذشته را احضار کند، نه با واقعیت عینی، بلکه با حس آن. در آثار او، زمان نه خطی است، نه تاریخی؛ زمان یک ماده‌ی احساسی است. او گذشته را نمی‌سازد؛ احساسِ گذشته را می‌سازد. «موج نو» تلاش آخر او در همین مسیر است: بازخوانی دوره‌ای که خودش هرگز در آن زندگی نکرده، اما سینما را مدیون آن است. اما این‌بار، برخلاف گذشته، مسئله‌ای پیش می‌آید: این گذشته، گذشته‌ای واقعی نیست، بلکه گذشته‌ای افسانه‌ای است که بیش از حد ستایش شده.

 


بیشتر بخوانید:

نقد فیلم «موج نو»: قصیده‌ای جادویی در ستایش سینما


لینکلیتر به‌جای مواجهه‌ی انتقادی با اسطوره‌ی موج نو، در دام نوستالژیِ سینمادوستانه می‌افتد. او جهانی را احضار می‌کند که بیشتر شبیه یک کارت‌پستال است تا یک جنبش زنده و همین انتخاب، فیلم را از عمق به سطح پرتاب می‌کند. در «موج نو»، فضاهای بازسازی‌شده آن‌قدر دقیق و چشم‌نوازند که در نگاه اول فریبنده‌اند. اما دقیق‌تر که شویم، می‌بینیم همه‌چیز بوی صحنه‌ی ساختگی می‌دهد. لوکیشن‌ها خوبیِ اغراق‌شده‌‌ای همانند یک موزه را دارند؛ شخصیت‌ها مثل آدمک‌هایی از گذشته وارد می‌شوند؛ نور، رنگ، و میزانسن به‌جای حقیقت، حس شبیه‌سازی را منتقل می‌کنند. این سطحیت شاید انتخابی آگاهانه باشد، تلاشی برای نشان دادن اینکه موج نو امروز بیشتر یک افسانه است. اما فیلم هیچ‌وقت این سطحیت را به پرسش نمی‌گیرد. در نتیجه، به‌جای نقد افسانه، خودش تبدیل به بازتاب افسانه می‌شود. موج نو در این جهان نه نیرو، که دکور است.

از سویی دیگر ورودهای پیاپی شخصیت‌های مهم تاریخ سینما در این برهه نظیر همراهان اصلی کایه‌دوسینما شابرول، تروفو، ریوت، رومر و بزرگانی چون روسلینی، ملویل، روبر برسون و ... به‌جای اینکه روایتی بسازند، تبدیل می‌شوند به نمایشگاه چهره‌ها. هیچ‌کدامشان نقشی در شکل‌گیری تنش ندارند؛ هیچ‌کدام کنش روایی مؤثر نمی‌سازند؛ و هیچ‌کدام حامل ایده‌ای مستقل نیستند. این‌ها «حضور» نیستند، «نشانه»‌اند. فیلم‌ساز از آن‌ها استفاده نمی‌کند تا به موج نو عمق بدهد؛ بلکه آن‌ها را به‌عنوان آیکون فرهنگی مصرف می‌کند. این یکی از مهم‌ترین ضعف‌هاست: فیلم از تاریخ موج نو استفاده نمی‌کند، بلکه تاریخ موج نو را تزئین می‌کند.

در مرکز جهان فیلم ژان‌لوک گدار ایستاده است، اما لینکیلتر او را نه همچون موتور فکری موج نو، بلکه بیشتر مانند ستاره‌ی دردسرساز یک فیلم بیوگرافی اغراق‌آمیز تصویر می‌کند. شخصیتی خودشیفته و البته ناپایدار با ژست‌های مکرر ادا اطواری و بر زبان آوردن جملات قصار متوالی جهت جلب توجه بیشتر، همراه با اخم‌های دائمی و درگیر بحران‌های رفتاری، آیا این‌ها واقعی هستند؟ شاید پاسخ چنین خصیصه‌های رفتاری و ویژگی‌هایی مثبت باشد، علی‌الخصوص که بخشی از روایت‌های تاریخی در موردش همین را می‌گویند. اما سؤال این است: آیا فقط همین تصاویر چیزی را توضیح می‌دهد یا صرفاً نمایش می‌دهد؟ فیلم نه نظریه‌ی مؤلف را بازمی‌گشاید، نه نسبت گدار با سیاست و فلسفه، نه شکاف او با سینمای جریان اصلی. بلکه تنها کاریکاتوری هوشمندانه از او ارائه می‌دهد. در نتیجه گدار تبدیل می‌شود به نماد، نه سوژه. مشکل اصلی «موج نو» این است که به درون نمی‌رود. به درون بحران‌ها، به درون ایدئولوژی‌ها، به درون تعارضات هنری. موج نو جنبشی بود برای تخریب فرم؛ جنبشی علیه سینمای آکادمیک. اما فیلم لینکلیتر دقیقاً با فرم آکادمیک ساخته شده: ساختار کلاسیک، سکانس‌های معرفی‌شده، روایت خطی و تمیز از جانب یک فیلمساز آمریکایی و نقطه‌نظر او نسبت به موج نوی فرانسه. فیلم حتی هنگامی که درباره‌ی انقلاب سینمایی حرف می‌زند، خودش در چارچوب یک روایت محافظه‌کارانه قرار می‌گیرد.

با تمام این تفاسیر «موج نو» فیلمی‌ است که در ظاهر امر زیبا به نظر می‌رسد و پر از جزئیات دوست‌داشتنی، اما در کارنامه‌ی لینکلیتر، اثری است کوچک، سطحی و کم‌خطر. این فیلم ادامه‌ی سیرِ سال‌های اخیر اوست: حرکت از پیچیدگی‌های فلسفی، مثل سه‌گانه‌ی «پیش از ...»، به سمت آثاری که بیشتر بازسازی‌اند تا واکاوی، بیشتر نوستالژی‌اند تا اندیشه. «موج نو» نه جهان‌بینی لینکلیتر را گسترش می‌دهد، نه چیز تازه‌ای درباره‌ی موج نو می‌گوید. فیلم، با وجود جذابیت‌های دیداری و لحظه‌های درخشان، در نهایت نشانه‌ای است از افت کیفی فیلمسازی که زمانی استاد ظرافت و عمق بود؛ فیلمسازی که این‌بار اسیر شیفتگی به تاریخ می‌شود و فراموش می‌کند آن را به چالش بکشد. «موج نو»، به‌جای اینکه موجی تازه بیافریند، تنها بازتاب آرامی از یک افسانه‌ی قدیمی است، بازتابی زیبا، اما بی‌دندان.


اخبار مرتبط
افراد مرتبط
ریچارد لینکلیتر
ریچارد استوارت لینکلیتر ( Richard Stuart Linklater )معروف به ریچارد لینکلیتر - Richard Linklater ...
ژان لوک گدار

ژانلوک گدار به فرانسوی Jean-Luc Godard متولد 3 دسامبر 1930 در پاریس، کارگردان و فیلم...

ارسال دیدگاه
captcha image: enter the code displayed in the image