۱۰ فیلمی که پرسشهایشان بیشتر از پاسخهاست| آثاری که تماشاگر را در حیرت، تفسیر و سرگشتگی رها میکنند

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| در این فهرست، از شاهکارهای فلسفی مانند 2001: A Space Odyssey تا آثار سوررئال و ذهنپریشانهای چون Mulholland Drive و فیلمهای مستقل پیچیدهای مانند Primer حضور دارند. ویژگی مشترک همهٔ آنها این است که نهتنها از توضیح دادن طفره میروند، بلکه عمداً تماشاگر را در فضای تردید و تفسیر رها میکنند.
در ادامه این 10 فیلم بینظیر و تماشایی را با یکدیگر مرور میکنیم.
۱۰. 2001: A Space Odyssey (1968)

کارگردان: استنلی کوبریک
فیلم 2001: A Space Odyssey بیش از آنکه یک روایت کلاسیک باشد، یک اسطورهٔ بصری است. کوبریک تماشاگر را از آغاز انسان تا مرزهای آگاهی و زمان میبرد و در پایان با تصویر «کودک ستارهای» رها میکند؛ بیآنکه توضیحی روشن دربارهٔ ماهیت مونولیتها، شورش HAL یا تحول نهایی ارائه دهد. موسیقی کلاسیک، سکوتهای طولانی و ساختار غیرروایی، فیلم را به تجربهای آیینی تبدیل میکند نه داستانمحور.
این اثر از تماشاگر نمیخواهد آن را «درک» کند؛ بلکه میخواهد آن را «احساس» کند: حیرت وجودی، ترس کیهانی و تعالی تکاملی. مونولیت میتواند خدا، پیام، آینه یا هر سه باشد. کودک ستارهای میتواند تولد دوباره باشد یا نابودی. کوبریک ابزار تفسیر نمیدهد؛ بوم نقاشی میدهد.
۹. Under the Skin (2013)

کارگردان: جاناتان گلیزر
Under the Skin اسکارلت جوهانسون را در نقش موجودی بیگانه قرار میدهد که در قالب انسانی در اسکاتلند پرسه میزند و مردان را به مرگ میکشاند، اما در این مسیر چیزی هولناک را کشف میکند: همدلی. فیلم هیچ توضیحی دربارهٔ هدف، ماهیت یا مأموریت او نمیدهد. دیالوگها اندکاند و معنا در لایههای تصویر و صدا پنهان شده است.
تصاویر سرد، فضاهای تاریک و سکوتهای ممتد، فیلم را به تجربهای دربارهٔ دگرگونی تبدیل میکند؛ دگرگونیای که هرگز توضیح داده نمیشود. ساختار فیلم نیز بهتدریج در انتزاع حل میشود و گلیزر از تماشاگر میخواهد «احساس» کند، نه «درک».
۸. Donnie Darko (2001)

کارگردان: ریچارد کلی
Donnie Darko ترکیبی از اضطراب نوجوانی، حلقههای زمانی، کرمچالهها و خرگوشی شیطانی است. جیک جیلنهال در نقش نوجوانی ظاهر میشود که با رؤیاهای مردی به نام فرانک مواجه است؛ کسی که پایان جهان را پیشبینی میکند. فیلم میان بیماری روانی، جهان موازی و تقدیر معلق میماند و هیچ پاسخ قطعی ارائه نمیدهد.
فضای فیلم آمیختهای از شگفتی و هراس است و جهان آرام حومهٔ شهر بهتدریج در تناقضها و قربانیکردن فرو میپاشد. همین ابهام است که فیلم را به اثری کالت تبدیل کرده. نسخهٔ کارگردان نیز بهجای روشنکردن، معما را عمیقتر میکند.
۷. Mulholland Drive (2001)

کارگردان: دیوید لینچ
Mulholland Drive با حالوهوای نوآر آغاز میشود اما خیلی زود به رؤیا، کابوس و فروپاشی هویت تبدیل میشود. نائومی واتس هم بتی است و هم شاید دایان. جعبهٔ آبی، هیولای پشت رستوران، کابوی مرموز و صحنهٔ «سیلنسیو» همگی قطعات پازلیاند که کنار هم نمینشینند اما تماشاگر را مسحور میکنند.
فیلم را میتوان فروپاشی روانی، داستانی عاشقانه یا نقدی بر رؤیای هالیوود دانست. یا میتوان از تفسیر دست کشید و در رؤیای لینچ غرق شد. نتیجه هرچه باشد، فیلم تماشاگر را تغییر میدهد و گمگشته رها میکند.
۶. The Tree of Life (2011)

کارگردان: ترنس مالیک
The Tree of Life با نقلقولی از کتاب ایوب آغاز میشود و سپس تولد جهان را نشان میدهد. پس از آن، روایت آرام کودکی پسری در تگزاس دههٔ ۵۰ را دنبال میکند و در میان آن تصاویری از دایناسورها، نور، آب و دعا میگنجاند. فیلم قطعاتی از خاطره، اندوه و جستوجوی معنوی را کنار هم میگذارد بدون آنکه پیوندی روشن میان آنها برقرار کند.
مالیک با نجواها، نور و طبیعت، جهانی میسازد که معنایش را باید تماشاگر به آن ببخشد. فیلم دربارهٔ خانواده است، اما همزمان دربارهٔ خدا، ابدیت و کودکی نیز هست.
۵. Annihilation (2018)

کارگردان: الکس گارلند
Annihilation با جستوجوی پاسخ آغاز میشود و با تسلیم کامل پایان مییابد. ناتالی پورتمن در نقش زیستشناسی وارد «شاینر» میشود؛ منطقهای که در آن زیستشناسی دگرگون میشود، زمان میپیچد و هویت فرو میریزد. آنچه درون این منطقه مییابد، بیش از آنکه هیولا باشد، آینه است؛ چیزی بیگانه که نمیکشد، بلکه بازتاب میدهد.
گارلند علمیتخیلی را با وحشت متافیزیکی ترکیب میکند. هرچه شخصیتها بیشتر پیش میروند، کمتر انسانی میمانند. پایان فیلم یکی از هیپنوتیکترین سکانسهای سینمای مدرن است؛ پایانی بدون پاسخ، اما سرشار از دگرگونی.
۴. The Endless (2017)

کارگردان: جاستین بنسون و آرون مورهد
The Endless داستان دو برادر است که به فرقهای بازمیگردند که در کودکی از آن گریخته بودند؛ فرقهای که ادعا میکرد در حلقههای زمانی گرفتار است. فیلم بهتدریج به مطالعهای دربارهٔ دامهای کیهانی، فلج احساسی و جذابیت خطرناک «باورکردن» تبدیل میشود.
زمان در این فیلم خم میشود، هویت تغییر میکند و جهان بیرحمانه و بیدلیل نظارهگر است. معلوم نیست چه چیزی حلقهها را کنترل میکند یا چرا وجود دارند. برخی شخصیتها میخواهند فرار کنند و برخی تسلیم میشوند. فیلم هیچ پاسخی نمیدهد.
۳. Upstream Color (2013)
کارگردان: شین کاروث
Upstream Color داستانی عاشقانه، معمایی علمیتخیلی و مراقبهای سوررئال دربارهٔ هویت است. زنی ربوده میشود و با کرمی انگلی آلوده میگردد و ذهنش فرو میپاشد. مردی او را مییابد و میان آنها پیوندی عجیب شکل میگیرد؛ پیوندی که باعث میشود کلمات، خاطرات و احساساتشان یکی شود.
کاروث با مونتاژ، صدا و تصویر، جهانی میسازد که در آن مرز میان انسان، حیوان و طبیعت محو میشود. فیلم دربارهٔ تروماست و تلاش انسان برای بازسازی خود پس از شکستن.
۲. Primer (2004)

کارگردان: شین کاروث
Primer واقعگرایانهترین و درعینحال پیچیدهترین فیلم دربارهٔ سفر در زمان است. دو مهندس بهطور تصادفی ماشین زمان میسازند و سپس نسخههای متعدد، جعبههای پشتیبان و خطوط زمانی درهمتنیده ایجاد میکنند.
فیلم با دیالوگهای خشک، علم پیچیده و ساختاری سرد، تماشاگر را وادار میکند بارها آن را تماشا کند و باز هم احساس کند چیزی را از دست داده. هرچه شخصیتها بیشتر در زمان دستکاری میکنند، اعتماد و هویتشان بیشتر فرو میپاشد.
۱. The Man Who Fell to Earth (1976)

کارگردان: نیکلاس روگ
The Man Who Fell to Earth با بازی دیوید بویی، داستان بیگانهای است که برای نجات سیارهٔ خشکسالیزدهٔ خود به زمین میآید، اما روایت خیلی زود از علمیتخیلی فاصله میگیرد و به سقوطی هذیانی در تنهایی، حرص و شکست انسانی تبدیل میشود.
روگ با تدوین گسسته، تصاویر سوررئال و زمانپریشی، داستانی میسازد که بیشتر «احساس» است تا «توضیح». بویی حضوری شبحوار دارد؛ بیشتر نماد است تا شخصیت. مأموریت او در مهِ تلویزیون، الکل و بیتفاوتی گم میشود.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.