جستجو در سایت

1404/10/12 09:49
پرونده سلام سینما به یاد مرد بی‌تکرار هنرهای نمایشی - 11

مرور جامع و تحلیلی کارنامه تئاتری بهرام بیضایی؛ از پهلوان اکبر می‌میرد تا مجلس ضربت زدن | اسطوره‌های زمینی

مرور جامع و تحلیلی کارنامه تئاتری بهرام بیضایی؛ از پهلوان اکبر می‌میرد تا مجلس ضربت زدن | اسطوره‌های زمینی
بهرام بیضایی در تئاتر ایران، اسطوره‌ها را نه می‌ستاید و نه بازتولید می‌کند؛ او آن‌ها را به زیر می‌کشد و وجوه انسانی‌شان را آشکار می‌سازد.

اختصاصی سلام سینما - مهران صفرخانی: بهرام بیضایی در تئاتر ایران، اسطوره‌ها را نه می‌ستاید و نه بازتولید می‌کند؛ او آن‌ها را به زیر می‌کشد و وجوه انسانی‌شان را آشکار می‌سازد. در این مطلب، به بررسی آثاری می‌پردازیم که این نگاه رادیکال بیضایی را به وضوح دارا هستند و جایگاه اسطوره را از افسانه‌های حماسی و روایت‌های قهرمانانه آن به زمین و جهان مدرن می‌کشانند.


بیشتر بخوانید:

بهرام بیضایی علیه سانسور؛ یک مقاومت همیشگی | مردی که هرگز «حذف» نشد اما همیشه حذف شد

مروری بر کارنامه سینمایی بهرام بیضایی | از زمستان 1317 تا زمستان 1404؛ مردی که رفت و روایتی که ماند

چگونه بهرام بیضایی در مقابل سینمای روز ایران ایستاد؟ | او هیچ‌گاه یک «خودی» نبود

تحلیل جایگاه زنان در آثار بهرام بیضایی؛ شورش خِرد علیه شمشیر | چرا زنان در دنیای بیضایی هرگز قربانی نمی‌مانند؟


پهلوان اکبر می‌میرد

بهرام بیضایی در نخستین نمایشنامه بلند خود، فرهنگ پهلوانی را هدف قرار داده و با صراحت نشان می‌دهد که اگر اسطوره زنده بماند، انسان هرگز واقعا امکان زندگی نخواهد داشت. پهلوان اکبر دیگر قهرمانی افسانه‌ای و عاری از ضعف و خطا نیست؛ او انسانی است با محدودیت‌ها، ترس‌ها و مسئولیت‌هایش. بیضایی، پهلوان به مثابه یک اسطوره را به زیر می‌کشد و وجوه انسانی او را در کانون توجه قرار می‌دهد. 

سه برخوانی

«سه برخوانی» در ادامه مسیر «پهلوان اکبر می‌میرد» به وضوح بر رویکرد بیضایی در مواجهه با اسطوره تاکید می‌کند؛ او اسطوره‌های تاریخ و ادبیات ایران را دستمایه قرار می‌دهد و آن‌ها را با وجوه و شمایل انسانی بازخوانی و بازنمایی می‌کند.

در «آرش» که بیضایی آن را به‌عنوان واکنشی به «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی می‌نویسد، آرش دیگر آن قهرمان اسطوره‌ای نیست که با پرتاب دلیرانه تیر، کشورش را از تحقیر نجات دهد. آرش تیر را با بیزاری پرتاب می‌کند و در پایان، او ناخواسته قربانی می‌شود و به مقام قهرمان نائل می‌آید. آرش در این بازخوانی بیضایی، به‌عنوان انسانی صاحب اندیشه و دیگر وجوه انسانی تصویر می‌شود و از این رو صاحب اضطراب، تردید و تعارضات درونی نیز هست.

در «اژدهاک»، بیضایی ضحاک ماردوش را از جایگاه پلید و شیطانی‌اش در شاهنامه به زیر می‌کشد و به او وجوه انسانی می‌بخشد. مارهای اژدهاک دیگر صرفاً نشانه شر نیستند بلکه محصول درد و رنجی هستند که پادشاه و جهان پیرامون بر او تحمیل کرده‌اند.

در «کارنامه بندار بیدخش» که نزدیک‌ترین نمایشنامه سه برخوانی به «پرومته در زنجیر» است، بیضایی هم جم شاه را از مقام مطلق قدرت به انسانی محدود و آسیب‌پذیر تبدیل می‌کند و هم بندار بیدخش را پاک و منزه از خطا و تقصیر نمی‌داند. نقطه اوج نمایشنامه، نگاه انسانی به مامور اعدام بندار است؛ کسی که مهربانی‌اش پشت خشم و دشنه پنهان شده و در نهایت به عنوان انسانی قربانی نظام پیچیده حاکم بر جهان متن تصویر می‌شود.

سلطان مار

در «سلطان مار»، بیضایی قصه‌ای را که به گفته خودش زمانی از مادربزرگش شنیده بوده است، به نمایشنامه‌ای تبدیل می‌کند که بیش از هر چیز، قصد دارد از قداست مقام پادشاهان کاخ‌نشین و شکل تاثیرگذاری قدرت آن‌ها در سرنوشت مردمش آشنایی‌زدایی کند. در این اثر، شاه دیگر مرکز زایش جهان نیست و قدرت صرف، توان سر و سامان بخشیدن و اداره امور جهان را ندارد. بیضایی همچنین به دیوان روایتِ خود وجوه انسانی می‌بخشد و آن‌ها را مخلوقانی می‌نمایاند که طرد شدن از جامعه، به چنین موجوداتی تبدیلشان کرده است. راه برون‌رفت این مخلوقان از مناسبات بی‌رحمانه فعلی، از نظر بیضایی، نیاز جهان به حضورشان و نثار عشق این جهان به وجود آن‌هاست. در پایان «سلطان مار»، شخصیت اصلی پس از سیاحتی چندصد ساله حول جهان پیرامون خود، دوباره به مسند قدرت بازمی‌گردد تا با بینشی تازه و این بار با کمک مردم، جهان را از ظلم و ستم حاکم نجات دهد.

دیوان بلخ

در «دیوان بلخ»، بیضایی همان نگاه «سلطان مار» را به دیوها ادامه می‌دهد؛ مخلوقانی شکست‌خورده که طرد شده و به حاشیه رانده شده‌اند و راهی به روایت‌های رسمی تاریخی پیدا نکرده‌اند. مکان شکل‌گیری نمایشنامه، شهر بلخ است که در فرامتن نمایانگر مرکز تمدن و جایگاه شکوه اسطوره‌ای بوده، اما بیضایی آن را به میدان نزاع روایت‌ها تبدیل کرده است. هرکس می‌کوشد روایت خود را ارائه دهد و جایگاه دیگری را به دیو تقلیل دهد. در نهایت، در «دیوان بلخ» خود اسطوره به عنوان ابزاری از قدرت افشا می‌شود. در این اثر خبر خاصی از سقوط یا نجات اسطوره نیست؛ بلکه با شکلی افشاگرانه از بازنمایی انسانیِ اسطوره مواجه هستیم. 

ندبه

در «ندبه»، بیضایی مسیری را آغاز می‌کند که بعدها در «مرگ یزدگرد» ادامه می‌یابد و در «پرده‌خانه» به شکلی از کمال می‌رسد. او در این نمایشنامه ساختارهای اجتماعی تثبیت‌شده و باورهای خرافی حاکم بر مناسبات میان مرد و زن را برای کشف معناهای تازه، مورد آشنایی‌زدایی قرار می‌دهد. بیضایی شخصیت‌هایی را وارد روایتش می‌کند که ساختارهای موجود را با پرسش‌های جدی به چالش بکشند و در جست‌وجوی راه‌های گریز و برون‌رفت از محدودیت‌ها باشند. در «ندبه» که کل روایت آن در یک طرب‌خانه شکل می‌گیرد و تقریباً همه شخصیت‌های اصلی آن زنان هستند، دختری نوجوان وارد جامعه زنان می‌شود که از جهاتی با باقی زنان متفاوت است و نظم موجود را بر هم می‌زند؛ دختر، با حضور خود، سردسته زنان طرب‌خانه را دلباخته خود می‌کند، بر جامعه مردان و زنان روایت تأثیر می‌گذارد و در پایان تصمیمی مهم می‌گیرد که او را به پایان راهش می‌رساند.

مرگ یزدگرد

اگر بخواهیم جنگ روایت‌های «دیوان بلخ»، افشای پادشاه و رنگ باختن کارکردِ نظامِ قدرت در «سلطان مار» و به چالش کشیده شدن ساختارهای اجتماعی «ندبه» را در یک نمایشنامه از بهرام بیضایی به هم پیوند بزنیم، آن نمایشنامه «مرگ یزدگرد» است. این اثر علاوه بر بازتولید این مفاهیم، با ارتقای الگوی راشومونی کوروساوا در به چالش کشیدن صداقت راوی و بی‌اعتبار کردن مفهوم واقعیت، عنصر نقش‌بازی را نیز به کار می‌گیرد؛ به گونه‌ای که شخصیت‌ها مدام در نقش پادشاهِ غایب یا حتی نقش‌های یکدیگر ظاهر می‌شوند. پایان «مرگ یزدگرد» نیز شباهت زیادی به «ندبه» دارد. همان‌طور که زنان «ندبه» پس از ویران شدن پناهگاه خود، وحشت‌زده به این سو و آن سو می‌دوند، در پایان «مرگ یزدگرد» نیز کشور تحت تهاجم نیروهای بیگانهای قرار می‌گیرد که شخصیت‌ها هیچ چشم‌انداز روشنی از آینده خود پس از حضور آن‌ها ندارند.

خاطرات هنرپیشه نقش دوم

«خاطرات هنرپیشه نقش دوم» یکی از خودآگاه‌ترین متون بیضایی در پروژه‌ی اسطوره‌زدایی است؛ متنی که نه تنها اسطوره‌های کهن، بلکه اسطوره‌ تئاتر، قهرمان، نقش اول و خود روایت تاریخی و نمایشی را به چالش کشیده و از درون دچار فروپاشی معنایی می‌کند؛ اسطوره‌زدایی به سطح اجرا، حافظه و روایت شخصی کشیده می‌شود و تاریخ نه از زبان فاتحان، بلکه از زبان کسی روایت می‌شود که همیشه حضور فعال داشته اما هرگز آنطور که شایسته‌اش بوده، مورد توجه قرار نگرفته است. نمایشنامه نشان می‌دهد که نقش اول بدون حضور نقش دوم معنا ندارد و وجود قهرمان نیز بدون شاهد و هم‌بازی ابتر خواهد ماند. شمایل اسطوره‌ به مثابه فردی یگانه و بی‌همتا فرو می‌ریزد و جای خود را به شبکه‌ای از وابستگی‌های انسانی می‌دهد. «خاطرات هنرپیشه نقش دوم» به شکلی صریح و بی‌واسطه نشان می‌دهد که زندگی چیزی جز صحنه‌ای پرتبعیض در اعطای نقش به هنرپیشه‌های خود نیست. 

مجلس قربانی سنمار

«مجلس قربانی سنمار» روایتگر قربانی شدن معمار بزرگ ایرانی، سنمار، در جریان ساخت گنبد عظیم و پرآوازه‌ مسجد جامع است. سنمار قربانی سیاست و بازی قدرت حاکمان می‌شود تا هیچ کس نتواند شاهکاری چون ساخته او بسازد. بیضایی در این نمایشنامه معمار و هنرمند بزرگ به مثابه اسطوره را به انسانی ملموس و قابل درک تبدیل می‌کند که دیگر تنها یک قهرمان همه‌فن‌حریف در تاریخ هنر نیست، بلکه انسانی با ترس‌ها، سنگینی بار مسئولیت، عشق به هنر و کشمکش‌های اخلاقی است. 

فتحنامه‌‌ی کلات

«فتحنامه‌ی‌ کلات» یکی از متون کلیدی و سخت‌خوان  بیضایی است که اگر آن را در امتداد دغدغه‌های همیشگی او بررسی کنیم، درمی‌یابیم که متن بیش از آن‌که درباره‌ی فتح باشد، درباره‌ روایت و بازنمایی فتح، جعل پیروزی و اسطوره‌سازی از قدرت فاتح پس از واقعه است. بیضایی در این متن از فاتحان قهرمان‌زدایی می‌کند و آنان را انسان‌هایی گرفتار به ترس، تردید و تناقضات درونی نشان می‌دهد. در این نمایشنامه مغلوبان عمداً غایب هستند و همین غیبت به محور روایت بدل می‌شود؛ اکنون با فاتحانی روبه‌رو هستیم که پس از حذف دشمن، ناچارند صدای او را نیز از تاریخ محو کنند. به این ترتیب، بیضایی نه تنها اسطوره‌ی فتح و پیروزی را نقد می‌کند، بلکه فرآیند بازنویسی تاریخ و قدرت را نیز به شکل انسانی و آسیب‌پذیر مورد بازخوانی و بازنمایی قرار می‌دهد.

پرده‌خانه

«پرده‌خانه» ادامه‌ مسیر نمایشنامه‌های «ندبه» و «مرگ یزدگرد» است، با این تفاوت که بیضایی در آن به راه‌گشایشی روشن‌تر برای شخصیت‌هایش می‌اندیشد. برخلاف «ندبه» که بیش‌تر نسبت به شرایط موجود هشدار می‌دهد و سعی دارد بازتاب زخمی باز باشد، در «پرده خانه» شخصیت‌ها به ویژه زنان، نقش فعال‌تری پیدا می‌کنند و امکان رهایی را پیش روی خود می‌بینند. پایان نمایشنامه نقطه‌ اوج این تحول است. زنان به هر طریق، سلطان را از میان برمی‌دارند و از بند و اسارت رهایی می‌یابند. پس از آن، سرنوشت‌شان دیگر تعیین‌شده نیست؛ آن‌ها می‌توانند بروند، بمانند یا هر تصمیمی که خود می‌خواهند بگیرند. حتی اگر مسیر آینده‌شان مبهم یا تاریک باشد، اختیار و حق انتخاب با خودشان است و این خود نشانه‌ای از اسطوره‌زدایی از مناسبات و ساختارهای کاستی و تاکید بر توانمندی و آزادی فرد در این مناسبات است.

جنگنامه‌ی غلامان

در «جنگنامه‌ی غلامان» بیضایی دو گونه از جنگ را روایت می‌کند: یکی جنگ برای تصاحب قدرت و دیگری جنگی بر سر عشق برای رسیدن به معشوق. جنگ اول به نابودی هر دو طرف منجر می‌شود و پهلوانانی که صرفاً برای رسیدن به قدرت خون می‌ریختند، مورد نکوهش قرار می‌گیرند. جنگ دوم اما با وصال عاشق و معشوق به پایان می‌رسد.

افرا، یا روز می‌گذرد

بیضایی پس از بازخوانی اسطوره‌ها و بازنمایی انسانی آن‌ها، این بار روایتی کاملاً انسانی و واقع‌گرایانه‌تر پیش چشم مخاطب می‌گذارد. در «افرا، یا روز می‌گذرد» اسطوره و قهرمان به طور کامل از متن حذف می‌شوند و با روایتی کاملاً مدرن از جامعه زمانه نویسنده روبه‌رو هستیم. افرا و خانواده‌اش مجبورند در جامعه‌ای بی‌رحم و پر از تنگناهای متعدد زندگی کرده و زیر فشار دشواری‌ها و مصائب اجتماعی روزگار خود را سپری کنند. متن اگرچه وضعیت زمانی و مکانی واضح و مشخصی ندارد، اما جزئیات آن با جامعه وقت نویسنده قرابت نزدیکی دارد. مسیر روایت و دغدغه‌های انسانی در «افرا، یا روز می‌گذرد»، بعدها در نمایشنامه «چهارراه» ادامه پیدا می‌کند و نشان می‌دهد که بیضایی با گذر از اسطوره‌زدایی در دل تاریخ و ادبیات ایران، دغدغه‌های اجتماعی و انسانی را محور اصلی کار خود قرار داده است.

سهراب‌کشی

تمرکز بیضایی در بازخوانی سرگذشت رستم و سهراب، دیگر بر وجوه حماسی و قهرمانانه متمرکز نیست، بلکه بر روابط انسانی، اشتباهات تراژیک و پیامدهای اخلاقی قتل سهراب توسط پدرش استوار است. بیضایی قهرمان‌گرایی مطلق را کنار می‌گذارد و رستم و سهراب را به عنوان انسان‌هایی فانی و دارای ضعف می‌بیند. بار تراژدی اثر دیگر صرفاً بر دوش سرنوشت نیست، بلکه محصول انتخاب‌ها، تصمیم‌ها و ناچاری‌های انسانی شخصیت‌هاست.

مجلس ضربت زدن

«مجلس ضربت زدن» شاید نقطه اوج آشنایی‌زدایی بیضایی از اسطوره در دهه آخر فعالیتش در تئاتر ایران باشد. او که به خوبی از محدودیت‌های خود برای به تصویر کشیدن شخصیت‌های اصلی این نمایشنامه خود آگاه بوده است، موانع روایی را به فرم اثر وارد کرده است و مخاطب را با فرایند شکل‌گیری و تمرین یک اثر نمایشی روبرو می‌سازد. این فرایند قرار است روایت ضربت خوردن حضرت علی توسط ابن ملجم را به تصویر بکشد و در عین حال پیوندی عمیق میان متن نمایشنامه و زندگی معاصر شخصیت‌ها برقرار کند. بیضایی با استفاده از لحنی دوگانه و بهره‌گیری ماهرانه از گونه‌ها و اشکال مختلف زبان، هم به آشنایی‌زدایی در مواجه با اسطوره‌های تاریخی و مذهبی ایران دست زده و هم تجربه‌ای زنده و قابل لمس از انسان و اخلاقیات او را به صحنه تئاتر آورده است.

شب هزار و یکم

بیضایی در بازخوانی خود از «هزار و یک شب» تمرکز را نه بر وجوه اسطوره‌ای، بلکه بر خصایص انسانی و پیچیدگی روابط شخصیت‌ها گذاشته است. او اسطوره‌های کلاسیک را از سطح افسانه‌ای به سطح روان‌شناختی و اجتماعی منتقل می‌کند که در تعاملات و تصمیم‌هایشان ملاحظات انسانی و اخلاقی نقشی انکارناپذیر دارد. بیضایی در «شب هزار و یکم» با استفاده از قصه‌گویی درون‌متنی، همانند ساختار «هزار و یک شب»، روایت‌های موازی و چندلایه‌ای ایجاد می‌کند که هم جذابیت روایی دارند و هم شکلی از اراده و اختیار را در تعیین سرنوشت انسان‌ها برجسته می‌سازند.


اخبار مرتبط
ارسال دیدگاه
captcha image: enter the code displayed in the image