جستجو در سایت

1404/11/12 22:17

زن‌ستیز، خودشیفته یا نابغه؟ حقایقی پیچیده درباره ژان‌لوک گدار

زن‌ستیز، خودشیفته یا نابغه؟ حقایقی پیچیده درباره ژان‌لوک گدار
ژان‌لوک گدار، فیلمساز افسانه‌ای موج نوی فرانسه، هم‌زمان که به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین نوآوران تاریخ سینما ستایش می‌شود، به‌دلیل رفتارهای تند، روابط ویرانگر و نگاه بحث‌برانگیزش به زنان، چهره‌ای مناقشه‌برانگیز باقی مانده است. این گزارش نگاهی دقیق به دوگانگی شخصیت و کارنامه هنری او می‌اندازد؛ هنرمندی که سینما را دگرگون کرد، اما بسیاری از اطرافیانش را آزرد.

ترجمه اختصاصی سلام سینما – نگار رعنایی: «یک فیلم مثل میدان نبرد است»؛ این جمله معروفی است از فیلم «پی‌یرو خله» (Pierrot le Fou) ساخته ژان‌لوک گدار و اگر فیلم‌ها را به شیوه‌ای بسازید که گدار اغلب می‌ساخت، این جمله کاملاً مصداق پیدا می‌کند. این مؤلف فقید فرانسوی-سوئیسی، که دوران ابتدایی فعالیت حرفه‌ای‌اش در فیلم جدید و بازیگوش ریچارد لینکلیتر با عنوان «موج نو» (Nouvelle Vague) بازآفرینی شده، یکی از بزرگ‌ترین یاغیان هنری تاریخ سینما به‌شمار می‌رود.

اما بنا به تقریباً تمام روایت‌ها، او در عین حال کابوسی تمام‌عیار بود: فیلمبرداری‌هایش از سردرگم‌کننده تا عذاب‌آور پیش می‌رفت و به‌سختی می‌توان همکار یا هم‌دوره‌ای‌ای را یافت که در نهایت با او به اختلاف نخورده باشد.

نمونه بارز آن، الهه الهام او و بعدها همسر اولش، آنا کارینا است؛ زنی که گدار وقتی ۲۰ ساله بود، در یک آگهی تبلیغاتی کف حمام نظرش را جلب کرد. گدار که آن زمان منتقدی بی‌قرار در مجله کایه دو سینما بود و ۳۰ سال داشت، به او نقشی کوچک در نخستین فیلم بلندش، «از نفس افتاده» (Breathless)، پیشنهاد داد؛ فیلمی که روند آشفته ساختش به‌شکلی سرگرم‌کننده در اثر لینکلیتر بازسازی شده است.

کارینا وقتی فهمید نقشی که گدار برایش نوشته، شامل برهنگی است، پیشنهاد را رد کرد. با این حال، گدار آن‌قدر شیفته او شده بود که وی را برای نقش اصلی پروژه بعدی‌اش، «سرباز کوچک» (The Little Soldier) داستان یک رابطه عاشقانه میان رادیکال‌های سیاسی، انتخاب کرد. تا پایان فیلمبرداری، گدار و کارینا نامزد شده بودند و در سال ۱۹۶۱ ازدواج کردند.

برای کارینا، که مدل جوانی متولد دانمارک با کودکی ناخوشایند و تقریباً بدون هیچ تجربه بازیگری بود، این اتفاق می‌توانست رؤیایی به نظر برسد: او شریک زندگی فیلمسازی پویا و پیچیده شده بود که از همان زمان به‌عنوان صدای شاخص موج نوی فرانسه معرفی می‌شد.

اما مشکلات خیلی زود خود را نشان دادند. گدار حتی یک فرانک هم بابت کارش به کارینا پرداخت نکرد و گاهی برای هفته‌ها ناپدید می‌شد، به بهانه امور حیاتی سینمایی، و او را در آپارتمان‌شان در پاریس سرگردان رها می‌کرد.

کارینا بعدها در مصاحبه‌ای گفت:
«هرگز نمی‌توانستم رفتارش را بفهمم. می‌گفت می‌روم سیگار بخرم و سه هفته بعد برمی‌گشت. آن زمان، به‌عنوان یک زن، نه دسته‌چک داشتی و نه پول. او رفته بود سوئد پیش اینگمار برگمان یا آمریکا پیش ویلیام فاکنر، و من در آپارتمانمان بدون غذا نشسته بودم.»

در صحنه فیلمبرداری هم اوضاع بهتر نبود. هنگام ساخت «سرباز کوچک»، گدار وسط فیلمبرداری، صحنه بازجویی را تغییر داد و از کارینا پرسید چه زمانی باکرگی‌اش را از دست داده و بعد از آن با چند مرد رابطه داشته است. کارینا که خجالت‌زده و گیج شده بود، پاسخ داد: (Ça ne vous regarde pas)؛ یعنی «به شما ربطی ندارد». گدار همان واکنش را در فیلم نگه داشت.

تا زمان طلاق‌شان در سال ۱۹۶۵، آن‌ها هفت فیلم با هم ساختند که بهترین‌شان «زندگی خودم را می‌گذرانم» (Vivre sa Vie)، «دسته جداافتاده» (Bande a part)، «آلفاویل» (Alphaville) و «پی‌یرو خله»، هنوز از ستون‌های اصلی موج نوی فرانسه به‌شمار می‌روند. اما پس از جدایی، رفتار گدار حتی از قبل هم سرسخت‌تر و لجوجانه‌تر شد.

در سال ۱۹۶۷، هنگام ساخت کمدی سیاه ابزورد «آخرهفته» (Weekend)، گدار با بی‌میلی این پروژه را پذیرفت، با وجود آن‌که تهیه‌کنندگان آزادی هنری قابل‌توجهی به او داده بودند. دلیل نارضایتی‌اش این بود که آن‌ها اصرار داشتند دو ستاره محبوب فرانسوی، ژان یان و میری‌ی دارک، نقش‌های اصلی را بازی کنند. دارک، بازیگر بلوند و پرجنب‌وجوشی که با فیلم‌های کمدی، از جمله نسخه هجوآمیز «کازینو رویال» در سال ۱۹۶۷ به شهرت رسیده بود، از همکاری با چنین هنرمند بزرگی هیجان‌زده بود.

گدار از این قدردانی سوءاستفاده کرد و او را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن در صحنه‌های تلخ و خشن فیلم گنجاند: شخصیت دارک مورد تجاوز قرار می‌گیرد، کتک می‌خورد، از یک تصادف آتشین جان سالم به در می‌برد، نزدیک است زیر کامیون برود و در نهایت به دست گروهی از آدم‌خواران انقلابی اسیر می‌شود. رائول کوتار، فیلمبردار گدار، بعدها تعریف کرد که کارگردان شخصاً با پتک به جان لاشه ماشین می‌افتاد تا به شکل دلخواهش درآید.

دارک هرگز به‌طور علنی از تجربه‌اش با گدار شکایت نکرد؛ اما این سکوت درباره جین فوندا صدق نمی‌کرد. فوندا در فیلم سیاسی «همه‌چیز روبه‌راه است» (Tout va Bien) محصول 1972 نقش خبرنگاری آمریکایی را بازی کرد که اعتصاب یک کارخانه سوسیس‌سازی را پوشش می‌دهد.

پس از پایان فیلم، گدار و همکارش ژان-پیر گورَن فیلم کوتاه عجیبی به‌عنوان «پس‌نوشت» ساختند با نام «نامه‌ای به جین» (Letter to Jane)؛ اثری که در آن دو مرد با لحنی سرگردان و آزاردهنده، تفسیری به‌شدت زن‌ستیزانه بر عکسی از فوندا در ویتنام ارائه می‌دهند.

فوندا در سال ۲۰۲۳ در جشنواره کن گفت:
«به‌نظرم یک مشت مزخرف بود. کاملاً خودشیفته‌وار. گدار مثال خوبی است از این سؤال همیشگی که چقدر زندگی خصوصی یک نفر بر هنر او تأثیر می‌گذارد. او فیلمساز بزرگی بود، برای همین برایش احترام قائلم. اما به‌عنوان یک مرد؟ متأسفانه، نه.»

موفقیت اصلی گدار در جریان اصلی سینما با فیلم «تحقیر» (Le Mépris) در سال ۱۹۶۳ رقم خورد؛ فیلمی با بازی بریژیت باردو و جک پالانس که بزرگ‌ترین، متعارف‌ترین و تصادفی هم نبود که موفق‌ترین اثر او شد. با این حال، خود گدار از ساخت آن متنفر بود؛ چه به‌خاطر بودجه نسبتاً کلان یک میلیون دلاری‌اش و چه برنامه تولید پیچیده‌اش. حتی رمان ایتالیاییِ منبع اقتباس را هم تحقیر می‌کرد.

بعد از آن، به نظر می‌رسید پلی نبود که او حاضر نباشد خرابش کند. در سال ۱۹۶۸ به رولینگ استونز پیشنهاد داد مستندی درباره ضبط آلبوم «ضیافت گدایان» بسازد (پیش از آن سراغ بیتلز رفته بود که شاید آن‌ها عاقلانه این پیشنهاد را رد کرده بودند). رولینگ استونز با اشتیاق پذیرفتند و احتمالاً انتظار یک فیلم کنسرت آرام و شیک را داشتند.

اما نتیجه چیز دیگری بود: چند کلیپ از تمرین‌های پراکنده (Sympathy for the Devil) در کنار مجموعه‌ای از اسکچ‌های سیاسی تهاجمی و ابزورد. یک لحظه برایان جونز و کیت ریچاردز در حال نواختن‌اند و لحظه بعد، شبه‌نظامیان «قدرت سیاه» را می‌بینید که فلسفه می‌خوانند و زندانیان زن سفیدپوست را در یک زباله‌دانی آزار می‌دهند. در بخش‌هایی دیگر، همسر دوم گدار، آن ویاژمسکی، روی ماشین‌ها شعار اسپری می‌کند و جایی دیگر، دوربین وارد یک دکه مجله‌فروشی می‌شود که صاحب و مشتریانش گرایش‌های نازی دارند.

تهیه‌کننده فیلم، یان کواریه، که پیش از نمایش در جشنواره لندن وحشت‌زده شده بود، یک اجرای کامل از (Sympathy for the Devil) را به انتهای فیلم اضافه کرد. وقتی گدار باخبر شد، به او مشت زد و نمایشی جایگزین، با نسخه‌ای که آهنگ از آن حذف شده بود، زیر یک پل ترتیب داد. بعدها گدار شکایت کرد که رولینگ استونز از آزادی هنری‌اش دفاع نکرده‌اند؛ و میک جَگر در پاسخ او را «احمق تمام‌عیار» خواند.

در این ارزیابی، جگر تنها نبود. ورنر هرتسوگ، کارگردان آلمانی، گفته بود: «برای من، ژان‌لوک گدار همانند یک روشنفکر قلابی است.» اینگمار برگمان هم آثار او را «ساخته‌وپرداخته، شبه‌روشنفکرانه و کاملاً مرده» توصیف کرده و خود گدار را «یک آدم کسل‌کننده لعنتی» نامیده بود.

البته خود گدار هم هرگز در مورد هم‌عصرانش ملاحظه‌کار نبود. او به‌ویژه از «فهرست شیندلر» (The Schindler's List) استیون اسپیلبرگ بیزار بود و معتقد بود این کارگردان «نه‌چندان باهوش آمریکایی» توانایی درک چنین داستانی را ندارد. مارتین اسکورسیزی را «فیلمسازی متوسط که به‌اشتباه متفکری بزرگ جلوه داده می‌شود» می‌دانست و درباره آکیرا کوروساوا می‌گفت آثارش در «سطح فریبنده اما فرعی اگزوتیسم» قرار دارند. نظرش درباره دیوید لینچ؟ «اصلاً سبک او را دوست ندارم.»

آن‌قدر توهین گرفتن از گدار تبدیل به نوعی نشان افتخار شده بود که وقتی برادران کوئن در سال ۲۰۰۹ فهمیدند او طرفدارشان نیست، با هیجان این موضوع را در مصاحبه‌ها بازگو کردند.

با این حال، شاید هیچ‌کس به اندازه کوئنتین تارانتینو از او ضربه نخورد؛ کارگردانی که آن‌قدر شیفته گدار بود که نام نخستین شرکت تولیدی‌اش، (A Band Apart)، را از یکی از فیلم‌های او گرفت. گدار در سال ۲۰۰۴ به رادیوی فرانسه گفت: «به نظرم آثارش هیچ است. اسم یکی از بدترین فیلم‌هایم را برای شرکتش انتخاب کرده؛ اصلاً تعجبی ندارد.» او در همان مصاحبه تارانتینو را «فا‌کن» یعنی الواط یا راهزن نامید. پس از آن، شور و شوق تارانتینو نسبت به آثار گدار به‌طور محسوسی فروکش کرد.

با این حال، همه این‌ها در برابر دشمنی او با فرانسوا تروفو رنگ می‌بازد؛ یکی دیگر از چهره‌های شاخص موج نو. اختلاف آن‌ها پس از ناآرامی‌های مه ۱۹۶۸ فرانسه بالا گرفت. هر دو خواستار لغو جشنواره کن در همبستگی با دانشجویان معترض شده بودند و جشنواره هم واقعاً پس از ۹ روز تعطیل شد. اما تروفو با لحن انقلابی گدار مشکل داشت و معتقد بود معترضان به‌مراتب بورژواتر از پلیس‌هایی هستند که علیه‌شان شعار می‌دهند و همین کافی بود تا گدار او را «خائن به آرمان» بداند.

وسوسه‌برانگیز است که بپرسیم چه مقدار از تندخویی افسانه‌ای گدار ساخته‌وپرداخته خودش بود. او، همان‌طور که فیلم «موج نو» ریچارد لینکلیتر یادآوری می‌کند: استاد تصویرسازی بود و وجهه «یاغی عصبی و همیشه بیرون از جریان» دقیقاً با تصویری که دوست داشت از آثارش ارائه دهد، هم‌خوانی داشت.

او می‌توانست نیش‌دار باشد، اما شیطنت هم در وجودش بود. در نمایش فیلم «هر کس برای خود» در جشنواره کن ۱۹۸۰، خبرنگاران با فریاد فیلم را هو کردند. نقدها طبق انتظار منفی بود. چند ماه بعد، تهیه‌کننده مارین کارمیتز با منتقدان تماس گرفت و گفت گدار که متأثر شده، فیلم را دوباره تدوین کرده و مطابق پیشنهادهای آن‌ها تغییر داده است.

گدار از منتقدان خواست پیش از اکران عمومی، نسخه جدید را دوباره ببینند. آن‌ها پذیرفتند و این بار موجی از نقدهای مثبت منتشر شد؛ در حالی که، آن‌طور که شاید باید حدس می‌زدند، گدار حتی یک فریم هم از فیلم را تغییر نداده بود.
 

نگار رعنایی

دانش‌آموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستان‌های جدید و تجربه‌های متفاوت در دنیای هنر هستم.


اخبار مرتبط
ارسال دیدگاه
captcha image: enter the code displayed in the image