۱۰ تریلر روانشناختی برتر سینما از سال ۲۰۱۰ تا امروز

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| اینکه ژانری که تقریباً تمام قدرت خود را بر پایه تردید بنا کرده، چگونه میتواند چنین تأثیر ماندگاری بر ذهن مخاطب بگذارد، واقعاً شگفتانگیز است. تریلرهای روانشناختی معمولاً برای جذب مخاطب به انفجارهای عظیم یا خطرهای در مقیاس جهانی نیازی ندارند. قلاب اصلی آنها بسیار سادهتر است: تماشای ذهن انسانی که آرامآرام از هم میپاشد. همین مسئله باعث میشود از خودمان بپرسیم تهدید واقعاً از دنیای بیرون میآید یا درست درون ذهن شخصیت اصلی پنهان شده است.
به همین دلیل، تریلر روانشناختی در دوران مدرن به یکی از جذابترین گونههای سینمایی تبدیل شده است. این فیلمها از ما میپرسند چه کسی کنترل داستان را در دست دارد، به چه کسی میتوان اعتماد کرد و انسان تا کجا میتواند پیش برود، پیش از آنکه خود واقعیت از هم بگسلد. آنها با ذهن مخاطب بازی میکنند و مرز میان حقیقت و خیال را به چالش میکشند.
انتخاب تنها ۱۰ فیلم از دورهای به این گستردگی کار سادهای نیست، اما داستانگویی منسجم، بازیهای درخشان و پیچشهای داستانی تکاندهنده باعث شده این آثار در میان بهترین تریلرهای روانشناختی ساختهشده از سال ۲۰۱۰ تاکنون قرار بگیرند.
هشدار اسپویل: در این یادداشت خطر لو رفتن داستان وجود دارد.
۱۰. «هدیه» (The Gift) ـ ۲۰۱۵

بیشتر تریلرها با یک تهدید آشکار آغاز میشوند، اما «هدیه» داستانش را از یک موقعیت اجتماعی معمولی و در عین حال ناخوشایند شروع میکند. سایمون (جیسون بیتمن) و رابین (ربکا هال) به گوردو (جوئل اجرتون) برمیخورند؛ مردی که سایمون از دوران دبیرستان میشناسد. گوردو بیش از حد صمیمی است، بیش از اندازه در دسترس قرار دارد و بیش از حد مشتاق است خودش را وارد زندگی جدید و ظاهراً بینقص این زوج کند.
صحنههای ابتدایی فیلم به این دلیل مؤثر هستند که «هدیه» بهخوبی میداند چگونه ادب و نزاکت میتوانند به یک زندان تبدیل شوند. رابین تلاش میکند رفتاری محترمانه و درست داشته باشد، در حالیکه سایمون فقط میخواهد گوردو را نادیده بگیرد و از زندگیشان کنار بزند.
اما این رابطه اجتماعی ناخوشایند خیلی زود شکل دیگری پیدا میکند. هر بار که گوردو از حد و مرزهایش عبور میکند، واکنش سریع سایمون برای تمسخر و کنار زدن او، در نهایت اطلاعات بسیار بیشتری درباره گذشته سمی خود سایمون آشکار میکند تا رفتارهای عجیب گوردو.
برای رابین، وحشت واقعی زمانی آغاز میشود که آرامآرام قطعات پازل گذشته بیرحمانهای را کنار هم میگذارد؛ گذشتهای که شوهرش تلاش کرده آن را برای همیشه پاک کند. وقتی آن گذشته سرانجام به سراغشان میآید، پایانبندی فیلم به شکلی دقیق و تأثیرگذار ضربه خود را وارد میکند؛ زیرا گوردو بهجای رویارویی مستقیم، سایمون را درون عدم قطعیت گرفتار میکند.
انتقام نهایی گوردو هیچ آرامش یا احساس رهاییای برای او به همراه ندارد. اما برای مردی که وسواس زیادی نسبت به کنترل همهچیز دارد، همین عدم قطعیت میتواند بزرگترین مجازات ممکن باشد.
۹. «دشمن» (Enemy) ـ ۲۰۱۳

«دشمن» داستان خود را بر پایه یک کشف غیرممکن بنا میکند و هرگز اجازه نمیدهد مخاطب با آن احساس راحتی کند. فیلم درباره آدام بل (جیک جیلینهال) است که روزی بدل کاملاً مشابه خودش را در یک فیلم میبیند و آن تصویر را دنبال میکند؛ تا جایی که زندگی خودش شروع به از هم پاشیدن میکند.
تمام فیلم حسی خفهکننده دارد. گویی درون هزارتویی مهآلود و بتنی گرفتار شدهایم که در آن هر راهرو دقیقاً شبیه راهروی قبلی است.
اما نکته واقعاً عجیب این است که چگونه دو مرد با دقیقاً یک چهره، تنها از طریق زبان بدن، حالت ایستادن و انرژی متفاوتشان، میتوانند کاملاً متفاوت به نظر برسند. آدام فردی منزوی، مضطرب و تقریباً شرمنده است؛ انگار بابت حضور خودش در دنیا عذر میخواهد. در مقابل، آنتونی (جیک جیلینهال) تیزتر، خودحقپندارتر و از نظر جنسی مهاجم است.
شباهت ظاهری این دو مرد بهتدریج اهمیت خود را از دست میدهد و جای آن را شیوهای میگیرد که هرکدام از آنها بخشهایی را از دیگری آشکار میکند که خودش تلاش دارد سرکوبشان کند.
با برخورد زندگی این دو نفر به یکدیگر، فیلم عملاً واقعیت را رها میکند. تصاویر عنکبوت، همسر باردار، معشوقه و نمای پایانی، همگی فیلم را وارد منطق یک کابوس میکنند.
نبوغ «دشمن» در شیوهای است که مفهوم هویت را به تصویر میکشد؛ هویت چیزی شبیه یک عادت بد است که هرچقدر تلاش میکنید، باز هم نمیتوانید از شر آن خلاص شوید.
۸. «مرد نامرئی» (The Invisible Man) ـ ۲۰۲۰

لی وانل در «مرد نامرئی» یکی از بیرحمانهترین استفادههای مدرن از ایده قدیمی مرد نامرئی را ارائه میکند و آن را به داستانی درباره آزار و خشونت پس از فرار از یک رابطه تبدیل میکند.
داستان با سیسیلیا (الیزابت ماس) آغاز میشود؛ زنی که از خانه و محل زندگی آدریان (ولیور جکسون کوهن) فرار میکند و تمام حرکاتش نشان میدهد ترس چگونه بدن او را تحت کنترل خود درآورده است. دوربینها را از کار میاندازد، با شنیدن کوچکترین صدا از حرکت میایستد و تقریباً نفس نمیکشد تا اینکه بالاخره خودش را به خودرو میرساند.
اما حتی پس از آنکه سیسیلیا فرار میکند و گفته میشود آدریان مرده است، فیلم از فضای خالی برای ایجاد وحشت استفاده میکند. دوربین روی گوشهها، چهارچوب درها، راهروها و اتاقهای خالی مکث میکند تا تماشاگر نیز مانند سیسیلیا شروع به جستوجوی قاب برای یافتن نشانهای از حضور یک نفر کند.
همه اینها نشان میدهد سیسیلیا توسط کسی تعقیب میشود که نهتنها میتواند نامرئی باشد، بلکه میداند چگونه کاری کند دیگران تصور کنند سیسیلیا دچار توهم یا بیثباتی شده است.
با این حال، آنچه تمام این تنش را در مرکز خود نگه میدارد، خود سیسیلیا است. وحشت او خسته، خشمگین و در عین حال دقیق است. لباس نامرئی فقط یک ترفند علمیتخیلی است. وحشت واقعی این است که بدانید فرد آزارگرت هنوز در سکوت به نابود کردن زندگی شما ادامه میدهد و هیچکس حرفتان را باور نمیکند.
این فیلم را میتوان کابوس نهایی یک رابطه سمی با معشوق سابق دانست.
۷. «حیوانات شبزی» (Nocturnal Animals) ـ ۲۰۱۶

«حیوانات شبزی» داستان انتقام را از طریق خواندن یک کتاب روایت میکند. سوزان (ایمی آدامز) نسخهای از یک رمان را از ادوارد (جیک جیلینهال)، همسر سابقش که سالها پیش او را عمیقاً آزرده، دریافت میکند. این کتاب او را وارد کابوسی در تگزاس میکند؛ جایی که تونی هستینگز (جیک جیلینهال) پس از یک برخورد جادهای با غریبههای خشن، همسر و دخترش را از دست میدهد.
تماشای تمام آن کابوس جادهای واقعاً طاقتفرساست. تونی در تمام طول ماجرا تلاش میکند منطقی رفتار کند. میکوشد شرایط را آرام کند و از خانوادهاش محافظت کند، بدون آنکه اوضاع را بیش از این تشدید کند.
اما هیچکدام فایدهای ندارد. ری (آرون تیلور جانسون) و افرادش هر تلاش تونی برای خویشتنداری را به تحقیر دیگری تبدیل میکنند. زمانی که تونی سرانجام تنها در جاده رها میشود، درماندگی او به هسته اصلی داستان تبدیل شده است.
در همین حال، سوزان این داستان را در دل زندگیای سرد، استریل و گرانقیمت میخواند؛ زندگیای که خودش به جای ادوارد انتخاب کرده است. در نهایت، تکتک صفحات این کتاب همزمان نقش اتهام، اعتراف، مجازات و تصویری از خود سوزان را پیدا میکنند.
دقایق پایانی فیلم در رستوران بهشدت ویرانگر هستند، زیرا ادوارد از طریق غیبت کامل خود پیروز میشود. او هرگز سر قرار حاضر نمیشود. فقط اجازه میدهد سوزان با لباس زیبا برای رویاروییای از راه برسد که ادوارد مدتها پیش آن را به پایان رسانده است.
همین سردی مطلق است که «حیوانات شبزی» را به یکی از بهترین تریلرهای روانشناختی تبدیل میکند.
۶. «برو بیرون» (Get Out) ـ ۲۰۱۷

«برو بیرون» با انضباطی کمنظیر ساخته شده است. داستان زمانی آغاز میشود که کریس (دنیل کالویا) به خانه خانوادگی رز (آلیسون ویلیامز) میرود و از همان ابتدا تلاش میکند مراقب احساسات و آسایش دیگران باشد.
او با ادب میخندد، اظهارنظرهای ناخوشایند را تحمل میکند و تلاش دارد بفهمد خانواده آرمیتیج صرفاً به شکلی عجیب و غریب رفتار میکنند یا خطری بسیار جدیتر هستند که هنوز نمیتواند آن را نامگذاری کند.
فیلم از همان ناراحتیهای اجتماعی روزمره بهعنوان سلاح استفاده میکند. فنجان چای میسی (کاترین کینر)، دویدن والتر (مارکوس هندرسون) در شب، لبخند جورجینا (بتی گابریل) که ناگهان به گریه تبدیل میشود، مهمانانی که کریس را زیر نظر دارند و وحشت ناگهانی لوگان (لاکیت استنفیلد) پس از فلاش دوربین، همگی نشانههای هشداردهنده بزرگی هستند که در مقابل چشم مخاطب پنهان شدهاند.
فیلم دام خود را با دقتی فوقالعاده میچیند. تماشای دوباره آن بیشتر شبیه تماشای یک جنایت از ابتدا تا انتهاست؛ زیرا حالا میدانید هر نشانه چه معنایی دارد.
خوشبختانه کریس برای نجات خودش مجبور میشود ادب و ملاحظهکاری را کنار بگذارد و در برابر هیپنوتیزم مقاومت کند. او سرانجام به غریزهای گوش میدهد که از ابتدا فریاد میزد: «فقط برو بیرون.»
صحبت درباره تریلرهای مدرن سینما بدون اشاره به این فیلم تقریباً غیرممکن است.
۵. «جزیره شاتر» (Shutter Island) ـ ۲۰۱۰

«جزیره شاتر» ساخته مارتین اسکورسیزی از آن دسته تریلرهایی است که بعد از پایان، تبدیل به فیلم متفاوتی میشود؛ و نسخه دوم حتی قدرتمندتر از نسخه اول به نظر میرسد.
نمایش این بازی فریب از همان لحظه ورود تدی دنیلز (لئوناردو دی کاپریو) به آسایشگاه اشکلیف برای تحقیق درباره ناپدید شدن یک بیمار آغاز میشود. جزیره از همان ابتدا خفهکننده به نظر میرسد؛ پر از ابرهای طوفانی، درهای قفلشده و پزشکانی که آشکارا چیزی را پنهان میکنند.
در واقع، به نظر میرسد تدی تلاش میکند با سرگرم نگه داشتن خودش، از یک فروپاشی کامل روانی فرار کند. پرونده چیزی برای تعقیب کردن به او میدهد. توطئه نیز مسیری برای هدایت غم و اندوهش فراهم میکند.
هر فلاشبک مربوط به همسرش، هر تصویر از کودکان مرده و هر گفتوگو با چاک (مارک رافالو)، او را یک قدم به حقیقتی نزدیکتر میکند که توانایی تحملش را ندارد.
در نتیجه، پایانبندی فیلم واقعاً غمانگیز است. در پایان متوجه میشویم پزشکان کل تحقیقات را صحنهسازی کردهاند تا به او کمک کنند با واقعیت روبهرو شود.
اما تکاندهندهترین بخش ماجرا جمله پایانی فیلم است. تدی واقعاً دوباره سلامت عقل خود را به دست آورده است؛ اما نمیتواند با احساس گناه زندگی کند. بنابراین لوبوتومی را انتخاب میکند.
۴. «کنیز» (The Handmaiden) ـ ۲۰۱۶

«کنیز» دائماً مالکیت روایت را از یک شخصیت به شخصیت دیگر منتقل میکند و همین مسئله باعث میشود فیلم چنین زنده و پویا به نظر برسد.
در ابتدا، سوک-هی (Kim Tae-ri) وارد خانه لیدی هیدکو (Kim Min-hee) میشود تا بهعنوان خدمتکار به یک کلاهبردار کمک کند هیدکو را فریب دهد و او را به ازدواج با خودش ترغیب کند. نقشه ظاهراً بیرحمانه، ساده و سودآور است.
اما درست زمانی که مخاطب خیال میکند متوجه مسیر داستان شده، پارک چان-ووک فیلم را به عقب برمیگرداند و نشان میدهد آنچه تا آن لحظه دیدهایم، دروغ بوده است.
لذت اصلی فیلم از دقت شگفتانگیز فریبهای آن ناشی میشود. نمایشهایی که هیدکو برای مردان اجرا میکند، معصومیت ساختگی، اتاق مطالعه، عموی خشن، هویتهای جعلی و تغییر دائمی اتحاد میان هیدکو و سوک-هی، همگی با کنترلی خیرهکننده کنار یکدیگر قرار میگیرند.
هر شخصیت تصور میکند در حال استفاده از دیگری است؛ اما همه آنها اشتباه میکنند.
در حقیقت، زنان تنها کسانی هستند که یاد میگیرند چگونه نمایش و نقش بازی کردن را به آزادی تبدیل کنند. تأثیر احساسی داستان است که «کنیز» را به اثری بزرگ تبدیل میکند. سوک-هی و هیدکو از سیستمی که بر مالکییتف جنسیت، پول و نگاه مردانه بنا شده، فرار میکنند و در نهایت خودشان نویسندگان نسخه نهایی زندگیشان میشوند.
۳. «زندانیان» (Prisoners) ـ ۲۰۱۳

«زندانیان» کابوسی درباره استیصال والدین است؛ جایی که هر تصمیم برای پنج ثانیه قابل درک به نظر میرسد و بعد برای همیشه به کاری هیولایی تبدیل میشود.
همهچیز زمانی آغاز میشود که دختر کلر دوور (هیو جکمن) همراه با دختر کوچک دیگری ناپدید میشود. تحقیقات به الکس جونز (پل دینو) میرسد؛ مظنونی با توانایی ذهنی در حد یک کودک و رفتارهای مشکوک کافی برای اینکه خویشتنداری همه اطرافیان را از بین ببرد.
به همین دلیل، کلر به شخصیتی واقعاً ترسناک تبدیل میشود. خشونت او از عشق، ترس، غرور و اعتقادات مذهبی سرچشمه میگیرد. او الکس را میرباید، زندانی میکند و کتک میزند. کلر مدام خودش را متقاعد میکند که یک عمل خشونتآمیز دیگر سرانجام پاسخ را به او خواهد داد.
در سوی دیگر، کارآگاه لوکی (جیک جیلینهال) قرار دارد. او نیز به همان اندازه وسواس پیدا کرده است. مردی عصبی، متمرکز و بیشازحد دقیق که بیوقفه هر سرنخ ترسناک و هر بنبست احتمالی را دنبال میکند.
در هسته اصلی فیلم، چیزی که واقعاً شدت آن را بالا میبرد این است که هیچکس نمیتواند دستهایش را کاملاً پاک نگه دارد. کلر پدری درمانده است که فقط میخواهد دختر کوچکش را نجات دهد، اما در این مسیر کاملاً به یک هیولا تبدیل میشود.
و آن نمای پایانی با سوت واقعاً درخشان است. سرنوشت کلر در نهایت به این بستگی دارد که آیا لوکی حاضر است پس از رفتن همه افراد و پایان یافتن جستوجو، به صدای بسیار ضعیفی که از سوت به گوش میرسد توجه کند یا نه.
اگر لوکی از آنجا دور شود، کلر خواهد مرد.
۲. «قوی سیاه» (Black Swan) ـ ۲۰۱۰

تلاش برای رسیدن به کمال هنری معمولاً بهعنوان چیزی خطرناک به تصویر کشیده نمیشود. اما «قوی سیاه» این تصور را در هم میشکند و کمال هنری را به وحشتی جسمانی تبدیل میکند.
داستان نینا (ناتالی پورتمن) را دنبال میکند؛ زنی که میخواهد نقش ملکه قو را به دست آورد، زیرا باله تمام هویت او را دربرگرفته، مادرش او را در دوران کودکی متوقف کرده و گروه باله از او میخواهد بتواند همزمان معصوم و اغواگر باشد.
نینا زیر فشار تمام این انتظارات، عملکردی بهشدت کنترلشده از خود نشان میدهد. پوستش را میخراشد، خودش را در آینه بررسی میکند، از لیلی (میلا کونیس) میترسد، از توماس (ونسان کسل) اطاعت میکند و در برابر مادرش مقاومت میکند.
در نتیجه، او بهتدریج توانایی تشخیص مرز میان انضباط و خودویرانگری را از دست میدهد.
دارن آرونوفسکی برای به تصویر کشیدن این سقوط تدریجی به سمت جنون، دوربین را تا حد ممکن به بدن نینا نزدیک میکند: پاهایی که ترک میخورند، پوستی که پاره میشود، شانههایی که تغییر شکل میدهند و خونی که هرجا فشار دیگر راهی برای خروج ندارد، ظاهر میشود.
تریلر فیلم از آن جهت موفق است که هر توهم نینا از یک مطالبه واقعی سرچشمه میگیرد. او آموزش دیده تا تکنیک خود را به کمال برساند، اما همزمان به او گفته میشود که کمال بدون تسلیم شدن در برابر خطر و غریزه کافی نیست.
اجرای نهایی او هولناک است. نینا سرانجام همهچیز را در اختیار آنها میگذارد. وقتی زمزمه میکند که «کامل بودم»، کاملاً حق دارد.
او فقط برای رسیدن به این کمال مجبور شد خودش را نابود کند.
۱. «دختر گمشده» (Gone Girl) ـ ۲۰۱۴

«دختر گمشده» احتمالاً بهترین تریلر روانشناختی ساختهشده از سال ۲۰۱۰ تاکنون است. فیلم ازدواج، رسانه، کینه و داستانگویی را در کنار یکدیگر قرار میدهد و همه آنها را به سلاح تبدیل میکند.
آشوب داستان در پنجمین سالگرد ازدواج امی (رزاموند پایک) و نیک (بن افلک) آغاز میشود؛ زمانی که امی ناگهان ناپدید میشود و نیک دقیقاً در بدترین زمان ممکن لبخند میزند.
رسانهها بلافاصله تحقیقات درباره ناپدید شدن امی را به چیزی شبیه یک برنامه تلویزیونی واقعنما تبدیل میکنند. از اینجا به بعد، تقریباً تکتک جزئیات به شکلی دقیق دستکاری میشوند تا نیک فردی کاملاً جامعهستیز به نظر برسد.
از اتاق نشیمن صحنهسازیشده گرفته تا تصمیمهای وحشتناکی که خود نیک میگیرد، تماشاگر فقط شاهد این است که او قدمبهقدم وارد دامی میشود که برایش آماده شده است.
در میانه فیلم، مونولوگ معروف امی درباره مفهوم «دختر باحال» مانند یک انفجار عمل میکند و حقیقت مطلق پشت داستان زن گمشده را آشکار میسازد. اما این تنها نخستین دام بوده است.
امی شخصیتی کودکانه، منضبط، نمایشی و کاملاً متعهد به مجازات است. او صرفاً نیک را متهم نمیکند؛ بلکه واقعیتی میسازد که در آن میتوان از تکتک واکنشهای نیک علیه خودش استفاده کرد.
وقتی نقشه اولیهاش از مسیر خارج میشود، بخش مربوط به دیزی (نیل پاتریک هریس) نشان میدهد که امی با چه سرعتی میتواند داستان را دوباره بنویسد، وقتی بقایش به این کار وابسته باشد.
به شکلی عجیب، پرده پایانی حتی سردتر و بیرحمانهتر است. نیک و امی در کنار یکدیگر باقی میمانند، اما آشکارا نه از سر عشق. آنها کنار هم میمانند چون بیش از حد یکدیگر را میشناسند، بیش از حد از یکدیگر متنفرند و دقیقاً میدانند جهان چگونه تصویری را که از خودشان ارائه میکنند، تفسیر خواهد کرد.
این رابطهای بهشدت سمی و منحصربهفرد است و «دختر گمشده» را به اثری مهم در فهرست تریلرهای روانشناختی مدرن تبدیل میکند.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.