نقد فیلم In the Grey| اکشن تازه گای ریچی با جیک جیلنهال و هنری کویل

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| In the Grey ساختهٔ گای ریچی دقیقاً همان چیزهایی را ارائه میدهد که طرفداران این کارگردان انتظار دارند: تدوینی بیوقفه اما چابک؛ لوکیشنهایی نفسگیر در اسپانیا، عربستان سعودی و جزایر قناری؛ لباسها، کفشها و مدلموهایی چشمگیر؛ مردانگی خودتمسخرآمیز و طعنههای دوستانهٔ میان شخصیتهای مرد؛ و روایت طرح یک نقشه که با تصاویر اجرای همان نقشه قطع میشود.

اینبار داستان دربارهٔ گروهی از متخصصان کارکشته و آموزشدیده است که در «منطقهٔ خاکستری» میان قانون و جرم زندگی میکنند و هیچ توهمی دربارهٔ خود ندارند. اما مهمتر از همه و این بخش غافلگیرکنندهٔ فیلم است، داستان دربارهٔ مادری و دو پسرش است که برای محافظت از یکدیگر هر کاری میکنند. مادر ده سال از پسرانش جوانتر است؛ اما بعداً به آن میرسیم.
راوی اصلی داستان ریچل (ایزا گونزالس) است؛ زنی که کارش پسگرفتن پول از کسانی است که نباید آن را در اختیار داشته باشند. ماجرا زمانی آغاز میشود که او به دیدار بابی (رزمند پایک)، مدیر بانکی در نیویورک، میرود. کارفرمای بابی در تلاش است یک میلیارد دلار را که به مانی سالازار (کارلوس باردم)، دیکتاتوری جنایتکار، قرض داده بود، بازپس گیرد. ریچل پیشنهاد میدهد در ازای ۲۰ درصد کمیسیون، پول را برگرداند. این مقدمهای است برای یکی دیگر از داستانهای ریچی دربارهٔ مردانی (و چند زن) که مانند توپهای بیلیارد به یکدیگر برخورد میکنند و در مسیرهایی غیرمنتظره میچرخند.
ریچل با یک گروه مزدور به رهبری سید و برونکو (هنری کویل و جیک جیلنهال) همکاری نزدیکی دارد؛ گروهی که چالشها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد، درست مثل مراحل یک بازی ویدئویی لوکس. سرقتی هوشمندانه، چند درگیری تنبهتن، تعقیبوگریزی با خودرو و موتورسیکلت در خیابانهای باریک و پرپیچوخم، و عملیات نجاتی پرخطر که به تجهیزات فراوان نیاز دارد، از زیپلاین و مین گرفته تا طنابهای میخدار مخصوص پنچر کردن لاستیکها.
جیلنهال، کویل و گونزالس پیشتر نیز با ریچی همکاری داشتهاند و با همان راحتی بازیگران کلاسیک فیلمهای جنگی یا وسترن وارد این جهان میشوند. سید و برونکو و افرادشان حرفهایهایی تمامعیارند؛ بیهراس، چابک و دقیق. کویل اندامی فشرده و عضلانی دارد، شبیه کارگری که سالها کار یدی کرده؛ در حالیکه جیلنهال با بدنی کشیده و چهرهای خسته، شبیه پیک دوچرخهسواری است که شش روز هفته رکاب میزند و چراغ قرمز را صرفاً «پیشنهاد» میداند.
فیلم از یکسو در کنار حکم دادگاه و مصادرهٔ اموال، توسط افرادی که خشونت را تنها یکی از ابزارهایشان میدانند، تعقیبوگریزی بینالمللی برای پول است. اما از سوی دیگر، اثری اکشن و سرخوشانه در سبک Mission: Impossible و The Man from U.N.C.L.E. است. اینکه فیلم چگونه این دو حالت را بدون خنثی کردن یکدیگر کنار هم نگه میدارد، معمایی است برای پژوهشگران سینما.
طراحی لباس اثر، ساختهٔ لولو بونتَمپس (که نامش خود شبیه شخصیتهای ریچی است)، نمایشی مستقل است. او نهتنها ریچل را با لباسهایی خیرهکننده میآراید، از ست «زن تاجر هراسانگیز» با طیفهای رز و آلو گرفته تا لباس سفید صحرایی با شنلی نازک، بلکه حتی شخصیتهای فرعی را نیز با ظاهری منحصربهفرد معرفی میکند. برای نمونه، ظاهر هوروویتس ترکیبی است از «استاد دانشگاهی که در فیلمی از برادران کوئن گرفتار آدمرباها شده». در صحنهای، او آنقدر از ترس سالازار عرق میکند که مدام پیشانیاش را پاک میکند، اما حتی یک قطره روی پیراهن سفید سیرساکر یا پشمینهٔ زرد کمرنگش نمیریزد.
و اما داستان که برای فیلمی از این نوع، بهطور غیرمعمولی پیچیده است. جزئیات مربوط به پنهان کردن پول و روشهای یافتن و آزادسازی آن، معتبر و دقیق بهنظر میرسند. روایت همزمان در اتاقهای هیئتمدیره و میدانهای نبرد پیش میرود. ریچی برای معرفی شخصیتها، مکانها، عنوان شغلی، فهرست تجهیزات و حتی مواد تشکیلدهندهٔ یک کوکتل، متنهای متعدد روی صفحه میریزد. تدوین فیلم توسط مارتین والش که ۵۰ فیلم از جمله Chicago و The Sheep Detectives را تدوین کرده و جیم ویدون، که پیشتر فقط فیلم کوتاه تدوین کرده بود، انجام شده است. حجم اطلاعات زیاد است، اما بهندرت گیجکننده؛ همهچیز مثل لباسهایی که روی تخت چیده شدهاند، مرتب و قابلفهم است.
یکی از عناصر جذاب فیلم، رابطهٔ میان ریچل، سید و برونکو است. فیلم پیشینهٔ این سه نفر را در یک فلاشبک تکشات خلاصه میکند: ظاهراً سید و برونکو در جایی زندانی و محکوم به مرگ بودهاند تا اینکه ریچل مداخله کرده و آزادیشان را خریده است. احتمالاً همین باعث شده آن دو وفاداری ابدی خود را به او اعلام کنند، اما فیلم این را مستقیم نمیگوید؛ فقط میتوان حدس زد.
در دوران طلایی هالیوود، کارگردانانی بودند که در ساخت چنین فیلمهایی تخصص داشتند؛ بهترینشان هاوارد هاکس بود؛ سازندهٔ Bringing Up Baby، His Girl Friday و To Have and Have Not. فیلمهایی سرزنده که شخصیتهای اصلی در آنها عشق و علاقهٔ خود را بیشتر از طریق عمل نشان میدادند تا کلام. همانطور که در یک مقالهٔ Entertainment Weekly آمده: «امضای هاکس بیشتر تماتیک است تا بصری: مردانی با کدهای مردانگی عاری از مبالغه؛ زنانی که دوست دارند زیر پای آن مردان را خالی کنند؛ بیاعتمادی به خودبزرگبینی؛ و علاقه به شوخیهای ظریف و بازیگوشانه.»
گای ریچی و استیون سودربرگ شاید تنها فیلمسازان بزرگ باقیمانده باشند که همچنان به باور هاکس پایبندند: اینکه سرگرمی میتواند هنر باشد و حتی شانس بیشتری برای تبدیل شدن به هر دو دارد، اگر سازندگانش زیاد به این موضوع فکر نکنند.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.