«سرخ و سیاه»: از جان شیفته تا عشق سالهای وبا

ایجاز در روایت قصه و پرهیز از مطولگویی، یکی از ارکان فیلمنامهنویسی به ویژه در سریال به حساب میآید که نقش مهمی در همراه کردن مخاطب با خود دارد. به گونهای که این همراهی تا پایان حفظ شده و ریزش مخاطب اتفاق نمیافتد. در بین سریالهایی که این روزها از طریق پلتفرمهای مختلف در اختیار مخاطبان قرار میگیرند، سریال «سرخ و سیاه» به کارگردانی آیدا پناهنده، این فاکتور کلیدی را رعایت کرده و سه قسمت پخش شده از آن نیز به این امر تا حدی شهادت میدهد.
ارسلان امیری و پناهنده به عنوان نویسندگان سریال، در همان قسمت نخست خطوط اصلی داستان را براساس جوان نقاش و خوشذوقی به نام نوروز شکل داده و نقاط عطف و حادثه محرک را در دل آن قرار دادهاند. برای مثال میتوان به حضور نوروز در خانه امیرزاده و گفتگوی کوتاه میان این دو با چاشنی کنایه اشاره کرد که خیلی زود به یک نقطه عطف میرسد؛ جایی که نگاه او به فانوس دختر کولی دوره گرد گره خورده و ماجرای گردن زدن پدر و نامزدش بابت قتل یکی از فراشهای حکومتی، نقطه عطف را شکل میدهد. مجموعه اتفاقهایی که در مراسم اعدام پیش آمده و به نابینا شدن یک چشم امیرزاده و فرار فانوس توسط نوروز منتهی میشود، قصه را با ریتمی مناسب پیش برده و سپس پرده آخر رقم میخورد. جایی که نوروز به برادرش سلمان خان پناه برده و او هم با استفاده از موقعیتی بادآورده به فکر تصاحب سهم الارث نوروز میافتد.
کشته شدن نامزد فانوس به دست شریک و رفیق سلمان خان، نقطه عطف قسمت دوم به حساب میآید که سرنوشت نوروز و فانوس را به یکدیگر پیوند میزند. نویسندگان فیلمنامه سرخ و سیاه، از الگوی کلاسیک سفر قهرمان در این قسمت بهره گرفته و قهرمان خود را در این مسیر به حرکت وادار میکنند. در حالی که مخاطب مشتاق تماشای قسمتهای بعدی است. از طرف دیگر، معرفی شخصیتهای اصلی به خوبی انجام شده و انگیزه های آنها نیز مشخص میشود. پناهنده در مقام کارگردان تلاش کرده تا قصه خود را بدون لکنت روایت کند که این موضوع در دکوپاژ فیلمنامه قسمتهای اول و دوم کاملا به چشم میآید. به خصوص سکانس نسبتا طولانی اعدام پدر فانوس که سیال بودن دوربین، بر تنش حاکم بر قاب اضافه میکند بدون اینکه سرگیجه برای مخاطب به وجود آورد. به همه اینها باید طراحی صحنه و لباس درخشان سریال را اضافه کرد که در غنای بصری کار و باورپذیری آن نقش چشمگیری دارد.
امیری و پناهنده در فیلمنامه سرخ و سیاه، از روایت غیرخطی به شکل هوشمندانهای بهره گرفته و از دختر جوان محبوس در زندان به جرم قتل که دختر نوروز و فانوس به حساب میآید، به عنوان شخصیت واسط بهره گرفتهاند. در قسمت سوم، قصه با یک جامپ طولانی آغاز شده و چند سالی جلو میرود؛ جایی که فانوس و دو فرزندش پس از مرگ نوروز در کاشان، به زادگاه او آمده و سراغ سلمان خان میروند. آن هم با یک افتتاحیه پرتنش و سرشار از تعلیق در روزگاری که وبا در ایران شیوع پیدا کرده و کشتههای فراوان رقم زده است. چیزی که در این قسمت روی آن مانور زیادی داده شده، خانواده نوروز و در راس آنها برادرش است که ابتدا بابت مرگ او پریشان حال شده ولی ظرف چند ساعت زیر و رو میشود! شخصیت طمعکار سلمان خود را به رخ کشیده و دوست قدیمیاش نیز به فکر تصاحب فانوس و فرزنددار شدن میافتد! قهرمان قسمت سوم فانوسی است که داغ بزرگ نوروز را در دل داشته و زخم کهنه نامزد سابق همچنان روحش را خراش میدهد. مواجهه او با پیشنهاد ازدواج مجدد، نقطه عطف قسمت اخیر است که برزخی را برای فانوس رقم زده و به پذیرش تقدیری تلخ وادار میکند. تراژدی، فرم غالب قصه سرخ و سیاه است که در تاروپود آن تنیده شده و به خوبی در این سه قسمت گسترش پیدا کرده است.
هماهنگی و هارمونی شکل گرفته میان عناصر فنی از فیلمبرداری، تدوین و موسیقی تا طراحی صحنه، لباس و گریم به سرخ و سیاه کیفیت متمایزی بخشیده و جلوه بصری آن را دوچندان کرده است. به ویژه فیلمبرداری در سکانسهای شب که نورپردازی فوق العادهای داشته و از نور طبیعی بیشترین بهره را گرفته است. این یکدستی در میان بازیگران سریال هم به چشم خورده و میتوان آن را یکی از نقاط قوت کار به حساب آورد. به ویژه تیم دونفره علی شادمان و ندا جبرئیلی که دومی شخصیت چند لایه فانوس را به شکل قابل توجهی از کاردرآورده است. در بین بازیگران مکمل نیز رضا بهبودی و مریم کاظمی چند پله بالاتر از بقیه بوده و لحظات درخشانی را خلق کردهاند.