در قسمتهای هفتم و هشتم سریال «هزار و یک شب» چه گذشت؟ | سرنوشت مبهم دو خواهر؛ نیلوفر گرفتار طاها و آشیان در بند زمان

اختصاصی سلام سینما - فرزین محمدی: نیلوفر با طاها راهی استانبول شد و آشیان در جهانی دیگر گرفتار زمان. پس از صحنهسازی قتل سمیر، نیلوفر همراه با طاها به استانبول فرار کرد و طاها به او قول داد که آشیان را پیدا میکند. در این میان سروش بیش از همیشه پیگیر پیدا کردن نیلوفر است. سروش در بیمارستان به ملاقات مسعود پدر نیلوفر و آشیان رفت تا مگر نشانهای از نیلوفر پیدا کند اما مسعود که گرفتار تخت بیمارستان بود نتوانست به سروش کمک کند و به او گفت نیلوفر را هر جور که شده پیدا کند و از دست سمیر نجاتش بدهد. سروش به سراغ عکسهایی رفت که یکی از دوستهای آشیان از زمان گرفته بود. در همین حین در خانه استادش ساکن شد. سمیر که دستش به هیچجا بند نبود به سراغ مسعود در بیمارستان رفت و به او گفت صاحب نیلوفر است و هرطور که شده نیلوفر را پیدا میکند. سمیر به مسعود گفت تا چند ماه دیگر نیلوفر با بچهای که متعلق به سمیر است به ملاقاتش میآید و انتقام دزدیدن عشق قدیمی را از مسعود میگیرد. پس از اینکه سمیر رفت، حال مسعود بد شد و در بیمارستان سکته کرد و فوت شد.
نیلوفر و آشیان هنوز از فوت پدرشان خبر ندارند. سروش به مراسم ختم مسعود رفت و دایه نیلوفر به او گفت که قبل از ازدواج با سمیر، مسعود قصد داشت نیلوفر را به استانبول بفرستد. سمیر که در مراسم بود گفتگوی بین دایه و سروش را شنید. سروش با سمیر درگیر شد و نبی سروش را از مراسم ختم دور کرد که مراسم بهم نخورد. سمیر راهی ترکیه شد که طاها و نیلوفر را پیدا کند. سمیر به کافه یکی از دوستانش که در استانبول نفوذ دارد رفت و عکس طاها و نیلوفر را به او داد که آنها را پیدا کند. او به سمیر قول داد که عکس طاها و نیلوفر را در تمام استانبول پخش میکند و آنها را پیدا میکند. از آنجا که نیلوفر بیقراری میکرد طاها یک کشتی تفریحی رزرو کرد که حال و هوای نیلوفر عوض بشود اما وقتی به اتاق او رفت نیلوفر را بیهوش روی تختش پیدا کرد.
آشیان هم در جهان اسطورهای گرفتار زمان است و هنوز نمیداند چرا آنجاست اما حقایق تازهای برای او روشن شد. در آن شبی که در شمال آشیان برای دیدن کسی که دختران را میدزدید به شمال رفت اما زمان را دید اتفاقی برای او نیوفتاد. زمان به آشیان گفت نباید اینجا میآمد و باید هرچه سریعتر به تهران برگردد. اما آشیان خودرو طاها و زمان را تعقیب کرد و در جاده تصادف کرد و ماشین به دریاچه افتاد. زمان، اشیان را نجات داد و از آنجا که نمیتوانست او را به تهران برگرداند به جهان اسطورهای ملک برد. زمان در آنجا شاه زمان است و کتاب هزارویکشب برای آنها کتاب مقدسی است. شهرزاد که ندیم ملک بوده است به قتل رسیده و زمان سعی میکند به آوردن دخترهای مختلف جای خالی شهرزاد را برای ملک پر کند اما همگی بعد از یک شب همبستری با ملک اعدام میشوند. زمان آشیان را در قلعه پنهان کرده است که دست کسی به او نرسد. تمام دختران دزدیده شده اعدام شدهاند و فقط آشیان مانده است.