نقد فیلم The Man I Love| رامی ملک درخشانتر از همیشه در نقش یک هنرمند مبتلا به ایدز

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| ایرا ساکس در فیلم The Man I Love درامی متفاوت، لطیف و بهطرزی غافلگیرکننده دقیق خلق کرده است؛ فیلمی کوچک اما زنده که با بازی رامی ملک همراه میشود؛ اجرایی که اگر عدالت وجود داشته باشد، باید بالاخره منتقدانی را که از زمان Bohemian Rhapsody (۲۰۱۸) همواره با نیش و کنایه درباره او نوشتهاند، ساکت کند. آن فیلم، که در نگاه بخشی از رسانهها بهجای یک بیوگرافی موسیقایی پرانرژی و البته پرنقص، به «جرمی علیه بشریت» تبدیل شد، در واقع اثری تماشایی بود و اصالت خیرهکننده ملک در نقش فردی مرکوری، نیروی محرک آن.

با این حال، ملک بازیگری است که انتخاب نقش برایش دشوار است. او پس از Bohemian Rhapsody مدتی در نقش پلیسها، جاسوسها و بازجویان نازی ظاهر شد، اما در The Man I Love نقشی یافته که بهطرزی بینقص با تواناییهایش همخوان است. داستان در اواخر دهه ۱۹۸۰ میگذرد و درباره جیمی جورج است؛ هنرمند اجراگری آماتور که با بیماری ایدز دستوپنجه نرم میکند و با کمک داروی AZT بیماری را کنترل کرده است. فیلم کمی پس از دورهای روایت میشود که او بهدلیل ذاتالریه نزدیک بود جانش را از دست بدهد، اما اکنون بهبود یافته است.
در The Man I Love شاهد تلاش جیمی برای آمادهکردن تازهترین اجرای تجربیاش هستیم؛ نمایشی که میتوان آن را «خیلی خیلی خیلی آفبرادوی» توصیف کرد. او در موقعیتهای دیگر نیز آواز میخواند، از جمله در جشن سالگرد ازدواج والدینش. همچنین عشق و مراقبت بیقید و شرط دنیس (تام استاریج)، شریک زندگیاش را میبینیم؛ کسی که برای مراقبت از او به خانهاش نقل مکان کرده است.
اگر جیمی ستارهای در حال ظهور بود، شاید فیلم کمتر جذاب میشد. او بیشتر شبیه یکی از «سوپراستارهای وارهولی» است که یک دهه دیرتر از موعد رسیده؛ پسری مهمانیدوست با استعداد و میل به اجرا، اما نه آنقدر که به موفقیتی بزرگ برسد. او نمونهای از مردان خاص پرشور نیویورک آن دوران است؛ کسانی که در کابارههای وستویلیج و دیگر فضاهای زیرزمینی شهر دیده میشدند. جیمی نیز مانند آنان نیاز هنرمندانهای برای دیدهشدن دارد، اما نه در حدی که او را به چهرهای بزرگ تبدیل کند. او اجراگری متوسط در دریایی از نمایشگران بزرگتر است.
ملک او را با لایههایی از خشم، لطافت، روانپریشی و فردیت آزاردهندهاش رنگآمیزی میکند. او جیمی را به یک «غریبه کاریزماتیک افسرده» تبدیل میکند؛ خودشیفتهای نمایشی که استعداد دارد اما نمیداند با آن چه کند. آوازخوانیاش… قابل قبول است. (در اجرای ابتدایی ترانه The Man I Love کمی شُل و شبیه جودی گارلند در دوران افول بهنظر میرسد.) او «زیستکردن در حالوهوای زنانه» را به علمی تبدیل کرده و در مهمانیها با میمیک خود، آن را توضیح میدهد. او سالها در صحنههای مختلف اجرا کرده؛ جایی پر از استعداد و البته پر از مشتاقانی که شورشان از نبوغشان بیشتر است. جیمی آنقدر این مسیر را رفته که در ذهن خودش و شاید چند نفر دیگر، به افسانهای کوچک تبدیل شده، اما اکنون در حال محو شدن است.
ایرا ساکس، مانند یک موسیقیدان، گاهی اثری میسازد که خودش را نیز تحتتأثیر قرار میدهد. فیلم قبلی او، Peter Hujar’s Day، تجربهای موفق بود؛ مونولوگی بلند بر اساس یک نوار واقعی که در آن پیتر هوژار (با بازی بن ویشاو) درباره روز گذشتهاش حرف میزد؛ از پیشپاافتادهترین امور تا مهمترین لحظات. فیلمی لطیف و بازیگوش درباره حافظه.
ساکس در ادامه همان روحیه، The Man I Love را طوری ساخته که انگار مستندی درباره شخصیتی خیالی است. شخصیتها دیالوگها را ادا نمیکنند؛ آنها زیر لب و آرام حرف میزنند، انگار دوربین پنهانی آنها را میبیند. جزئیات دوره زمانی دقیق اما کمرنگ است. فیلم ساختاری ارگانیک دارد، اما در سطح صحنهها با نوعی آشفتگی زنده و واقعی تدوین شده است. ساکس بهدنبال پایانبندیهای مرتب نیست؛ او جریان، خودانگیختگی و رهایی میخواهد. این مسیر را پیش از او کارگردانانی چون جان کاساوتیس، رابرت آلتمن و ریچارد لینکلیتر رفتهاند، اما ساکس آن را با زیباییشناسی «کوچک بزرگ است» و «جهان در لحظه زندگی میکند» پیش میبرد.
جیمی قصد دارد اجرایی پستمدرن خلق کند. او بازسازی تمرینی از فیلم عجیب کوئیر کانادایی Il Etait un Fois Dans L’Est (۱۹۷۴) را آماده کرده؛ فیلمی با حضور ستارهای به نام کارمن که در ویدئوهای تلویزیونی میبینیم. او شبیه نسخه ارزانقیمت کارول چانینگ است و نیمی از تمرین را صرف دعوا با نوازندگانش میکند. اما همین چیزی است که جیمی میخواهد بازسازی کند: خلوص یک اجرای آشفته. با وخیمتر شدن حال جسمی و روانیاش، او بیش از آنچه تصور میکند به این «آشفتگی اصیل» وفادار میماند.
ملک با حالوهوایی درونگرا و افسرده، جیمی را مردی میان رهایی و ایدز، میان میل به ستارهشدن و وفاداری به روحیه خاص زیرزمینیاش تصویر میکند. وقتی خواهرش برندا (ربکا هال) همراه خانوادهاش به دیدنش میآید، خبری از تنش نیست؛ آنها برای حمایت آمدهاند. اما در عشق رمانتیک، تکیهگاه جیمی شکننده است. ملک در صحنهای اعترافگونه درباره زندگی جنسی جیمی، مونولوگی تکاندهنده و شاعرانه اجرا میکند؛ مونولوگی بیپرده و بیعذرخواهی. انرژی آن سبک زندگی او را خسته کرده و گاهی تشخیص اینکه زوال ذهنیاش ناشی از بیماری است یا فرسودگی روحی، دشوار میشود. در شب اجرای اصلی، آنچه ارائه میدهد بیشتر شبیه فروپاشی است تا اجرا.
اما صحنهای دیگر در The Man I Love (نقطه اوج احساسی فیلم) زمانی است که جیمی در مهمانی والدینش، همراه یک گروه کوچک، ترانه What Have They Done to My Song Ma (۱۹۷۰) را میخواند. ترانهای که شاید بسیاری آن را ساده یا حتی کلیشهای بدانند، اما ملک آن را با غمی عمیق و سرکشی پنهان اجرا میکند؛ انگار تمام زندگیاش در آن جاری است. در این لحظه درمییابیم جهان با «ترانه جیمی» چه کرده: دیگر آن را نمیشنود. اما در The Man I Love این ترانه همچون مرثیهای آسمانی طنین میاندازد.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.