نقد و بررسی فیلم مارتی معظم (Marty Supreme) | تعویقِ سقوط؛ ضدقهرمانِ سفدی در میدان رقابت
.jpg?w=1200&q=75)
اختصاصی سلام سینما؛ امید پورمحسن: ضربهی اول همیشه به توپ نمیخورد؛ به اعصاب میخورد. در جهانی که جاش سفدی ساخته، برندهشدن نه لحظهای درخشان که وضعیتِ تبدارِ ممتدی است؛ حالتی که میان امید و فروپاشی معلق مانده است. مارتی معظم از همان ابتدا نشان میدهد که قرار نیست زندگی یک اسطورهی پینگپنگ را با قوسهای کلاسیک صعود تا فرود یا بالعکس تعریف کند. این فیلم درباره اقتصادِ اضطراب است؛ درباره انسانی که مهارتش را همچون وثیقهای روی میز میگذارد و هر امتیاز را با تکهای از آرامش خود میخرد.
بیشتر بخوانید:
چرا Marty Supreme با وجود روایت دهه 50، اینقدر شیفته موسیقی و انرژی دهه 80 است؟
مارتین ریسمن؛ پادشاه پینگپنگ و نمایش خیابانی فیلم Marty Supreme را بشناسید
وقتی پیروزی تنها تعویقِ سقوط است
بیوپیک (مخفف فیلم بیوگرافی) در سنت آمریکاییاش وعدهی معنا میدهد: رنجی هست، تلاشی هست، و پیروزیای که گذشته را توجیه میکند. اما اینجا روایت نه در پی توجیه که در پی تشدید است. زندگی قهرمان به خطی مستقیم بدل نمیشود؛ به مارپیچی از ریسک تبدیل میشود. اگر از «الماسهای تراشنخورده» تا این فیلم چیزی تکرار میشود، شیفتگی به لحظهای است که آدمی همهچیز را روی یک حرکت میگذارد؛ یعنی جایی که عقل عقب مینشیند و میل جلو میآید. «الماسهای تراشنخورده» قهرمانی را نشان میداد که با قمار نفس میکشید؛ «مارتی معظم» این منطق را به زمین ورزش میبرد، اینجا مسابقه همان قمار است. ورزش میدان شرافت نیست؛ بازار است. هر ضربه نه صرفاً مهارت که سرمایهگذاری است. بدن، تمرین و تمرکز همه به واحد پول ترجمه میشوند. فیلم با این ترجمه، بیوپیک را از روایتِ افتخار به کالبدشکافی وسواس بدل میکند. آنچه اهمیت دارد نه تاریخِ قهرمانی، که سازوکارِ تولیدِ قهرمان است: شبکهای از شرطها، انتظارات، رسانه و پول که فرد را به ماشینِ امتیازگیری بدل میکند. قهرمان در این سیستم، نه قدیس است و نه شرور؛ کارگزارِ میلِ جمعی به برندهشدن است. او تا وقتی ارزش دارد که سودآور باشد. به همین دلیل، پیروزی هرگز پایان نیست؛ تعویقِ سقوط است.

این منطق را میتوان در امتداد موجی دید که در سینمای معاصر آمریکا، رؤیای صعود را به اضطرابِ بقا ترجمه کرده است. در «آنورا» ساختهی شان بیکر نیز صعود اجتماعی نه از مسیر فضیلت که از دل معامله میگذرد. آنجا بدنِ زنانه سرمایه است؛ اینجا مهارتِ ورزشی. در هر دو، بازار تعیین میکند که چه کسی «ارزش» دارد و این ارزش تا چه زمانی دوام میآورد. رؤیای صعود از پایین نه از مسیر فضیلت که از دل معامله میگذرد. شباهت اساسی نه در موضوع که در جهانبینی است: انسان در مقام سرمایه. تفاوت در سطحِ کالا است، نه در منطقِ مبادله. اگر «آنورا» رابطه را به قرارداد نزدیک میکند، «مارتی معظم» رقابت را به مزایده تبدیل میکند. هر دو فیلم، رؤیای آمریکایی را نه بهمثابه وعدهای اخلاقی، که بهعنوان ساختاری اقتصادی تصویر میکنند.
مارتی معظم و نیویورک دهه 50
برای فهم مارتی ماوزر با هنرنمایی پرشور تیموتی شالامه، باید به نیویورک دههی پنجاه برگشت؛ شهری که پس از جنگ، همزمان با رونق اقتصادی و اضطراب جنگ سرد نفس میکشید. او محصول محلههای مهاجرنشین است؛ فضایی که در آن مذهب، بهویژه در خانوادههای یهودی طبقه کارگر هم نقش پناهگاه را ایفا میکند و هم سازوکار انضباط. خانه، قلمروی سختکوشی و آبرو بود؛ پدر با معیار نانآوری سنجیده میشد و مادر با حفظ شأن خانوادگی. در چنین زمینهای، استعداد ورزشی نه تفریح که امکان صعود اجتماعی بود، و درک چنین امکانی، فشار مضاعفی بهبار میآورد: موفقیت باید نهفقط فردی که خانوادگی باشد و شکست شرم جمعی. مرارتهای ماوزر از همینجا آغاز میشود؛ او برای رسیدن به جایگاه شخصی و حرفهای، ناگزیر است در بازاری بازی کند که قواعدش را خود ننوشته. تمرینهای فرساینده، کلابهای دودگرفته، شرطهای پنهان، و شبکهای از دلالان که هر کدام سهمی میخواهند. در این جهان، «دروغ» صرفاً خطای اخلاقی نیست؛ ابزار بقاست. ماوزر در لفاظیها و زبانبازیهای بیشمار نظیر بزرگنمایی رکوردها، وعده به حامیان، روایتسازی از شکستها و بهانهجوییها، مرز میان نقش متظاهرانه و خود واقعیاش را گم میکند. او یاد میگیرد روایت خویش را دستکاری کند تا پیش برود؛ و همین شکاف درونیاش را عمیقتر میکند. دروغ نه برای فریبِ دیگری، که برای سرپا نگهداشتنِ تصویری است که بازار از او میخواهد.
روابط خارج از عرفش نیز ادامهی همین منطقاند: پیوند پنهانی با ریچل که همسر مردی در همسایگی است و مسئلهی بارداری ناخواستهی ریچل، بیش از آنکه صرفاً رسوایی باشد، نشانهی میل به تصاحبِ چیزی است که «ممنوع» اعلام شده و تکرار همان رقابت اینبار در عرصهی عاطفه است. ارتباط با کی استون با نقشآفرینی گوئینت پالترو، بازیگر تئاتری که همسر میلتون راکول ثروتمند و سرمایهگذار است، لایهای دیگر میافزاید: این خردهپیرنگ تلاقی ورزش و نمایش را پررنگ میکند. ماوزر شیفته صحنه است و نزدیکی به چهرهای از جهان تئاتر/سینما، عطش دیدهشدن را تشدید میکند و همزمان او را به بازیگری در زندگیِ خودش وامیدارد. در این روابط، اخلاق در تعلیق است؛ آنچه پررنگ میشود میل به اثباتِ برتری و ترس از بیاهمیتی است. حتی وقتی زمین بازی، رقابت در پینگپنگ باشد؛ او باید نقش «برنده» را بازی کند، آنقدر که خودش هم باورش کند.

تنش مارتی با عِزرا میشکین، با نقشآفرینی افتخاری کارگردان باسابقهی سینما ایبل فرارا، چهره نهادی همین فشار است و گویی تجسمِ رویارویی با سایه است: مردی مالکِ کلاب و صاحب سگی که حضورش یادآور وفاداریِ بیچونوچراست، در برابر ورزشکاری که وفاداریاش به نتیجه است. میشکین قواعد زیرزمینیِ بازیهای کلاهبرداری پینگپنگ را میچرخاند؛ جایی که مسابقه به نمایشِ کنترلشدهای برای باخت و بردِ برنامهریزیشده بدل میشود؛ این فضا بیدرنگ «کلاب» را به میدان اخلاقی تبدیل میکند؛ جایی که مهارت به ابزار دستکاری بدل میشود. از این منظر، بیدرنگ گفتوگوی فیلم با «بیلیاردباز»/ کلاهبردار ساختهی رابرت راسن روشن میشود: هر دو اثر درباره نبوغیاند که در کلابهای نیمهقانونی آزموده میشود و بازی را استعارهای برای زندگی میگیرند. اما تفاوت در افق اخلاقی است. در «بیلیاردباز»، قهرمان در میانهی دوگانگی ایجادشده توسط کارگردان میایستد و از میان غرور و انضباط، و عشق و جاهطلبی ناگزیر یکی را انتخاب میکند؛ و شکست، به امکانِ بلوغ میانجامد. در روایت ماوزر، بلوغ قطعی نیست؛ اینجا بازار چنان همهچیز را میبلعد که حتی توبه هم ممکن است بخشی از نمایش باشد. اگر راسن هنوز به امکان بازسازی فرد باور دارد، در جهان سفدی بازسازی بهسادگی در چرخهی مصرف ادغام میشود.
از استیون اسپیلبرگ تا جاش سفدی
اگر بخواهیم «مارتی معظم» را وارد گفتوگو با «اگه میتونی منو بگیر» کنیم، نقطهی تلاقیشان نه در ژانر که در «وسوسهی بازی» است. در اثر استیون اسپیلبرگ، جوانی با جعل هویت از ساختار جلو میزند و در نهایت در آغوش همان سیستم جذب میشود؛ بازی در آنجا شکلی از رهایی است، حتی وقتی جرم است. مهارت جذابیت تولید میکند و مونتاژهای پرانرژی حس سبکی میدهند. اما در جهان سفدی، بسترِ بازی، نه راهِ گریز بلکه میدانِ حبس است. اگر اسپیلبرگ تماشاگر را همدست حقهباز میکند، سفدی او را همنفس مضطرب قمارباز میسازد. هر دو فیلم دربارهی استعدادند؛ دربارهی آدمی که در چیزی «بهطرز خطرناکی خوب» است اما لحن فیلم تفاوت بنیادینی میسازد. در اولی استعداد میتواند به حرفه مشروع بدل شود و مهارت، جذابیت تولید میکند؛ مونتاژهای پرانرژی و موسیقی جَز، حسِ بازیگوشی میدهند، موفقیت حتی اگر موقت باشد، طعمِ پیروزی دارد. در دومی مهارت بیشتر شبیه وثیقه است؛ هر ضربهی دقیق، قسطِ بعدیِ فشاری است که باید پرداخت شود. استعداد سوخت ماشین رقابت است. اینجا تدوین و صداگذاری بهجای سبکی، تنگنا میسازند. بازی در آنجا شکلی از رهایی است، حتی وقتی جرم است. اما در جهان سفدی، بازی نه راهِ گریز که میدانِ حبس است. اگر اسپیلبرگ از چابکیِ ذهنی فرانک ابگنیل افسانه میسازد، سفدی از چابکیِ بدنی مارتی، اضطراب میتراشد.
از نظر جهانبینی نیز گفتوگو تند میشود. اسپیلبرگ به امکانِ ادغام در نظم اجتماعی باور دارد؛ قهرمانِ خطاکار میتواند بازتعریف شود و استعدادش را در خدمتِ قانون بگذارد. اما در «مارتی معظم»، نظام اقتصادی بیشتر شبیه دستگاهی است که ارزش او را میمکد. جذبشدن، معادلِ نجات نیست؛ معادلِ مصرفشدن است. قهرمان سفدی نه به آشتی که به دوام میاندیشد. با اینحال، یک وجه تشابه پنهان هست: هر دو فیلم رؤیای آمریکایی را از مسیر «عملکرد» تعریف میکنند. در هر دو، آنکه بهتر بازی میکند، جلو میزند. تفاوت در این است که اسپیلبرگ هنوز به لبخندِ پایان باور دارد، به لحظهای که بازی به حرفه بدل میشود؛ سفدی اما لبخند را تعلیق میکند. بازی پایان ندارد؛ فقط سطحِ ریسک عوض میشود. اینجاست که گفتوگو به پرسشی نظری میرسد: آیا استعداد، راهِ رستگاری است یا صرفاً سوختِ ماشینِ رقابت؟ اسپیلبرگ پاسخ اول را محتمل میداند؛ سفدی با تردید به آن مینگرد.

فرمِ فیلم نیز این تز را بازتولید و تثبیت میکند. ریتمِ عصبی، قابهای فشرده، و صدایی که بیش از آنکه آرامش برقرار کند، فشار میآورد، همه در خدمتِ ساختنِ احساسی از محاصرهاند. تماشاگر نه شاهدِ مسابقه که شریکِ اضطراب است. تدوین اجازهی تنفس نمیدهد؛ همانطور که بازار به قهرمان اجازهی توقف نمیدهد. اینجا سبک، تزئین نیست؛ استدلال است. زبانِ سینما به ما میگوید آنچه میبینیم داستانِ یک نفر نیست، سازوکارِ یک سیستم است. از دل این سازوکار، قهرمانی بیرون میآید که دیگر اسطوره نیست؛ ضدقهرمانی که فضیلتش تابآوری است. پیروزیاش لحظهای و شکننده است؛ شکستش هم نهایی نیست. آنچه باقی میماند تداوم بازی است.
در بازخوانی سفدی از ژانر بیوپیک، قله دیگر مقصد نیست؛ صرفاً ایستگاهی است که شیب را تندتر میکند. زندگینامه در این جهان نه به رستگاری که به تعلیق ختم میشود. قهرمان نه برای فتحِ افق، که برای عقب انداختنِ لحظهی فروپاشی میجنگد. پیروزی معنای نهایی ندارد؛ مهلتی است کوتاه، فرصتی برای نفسگرفتن پیش از موج بعدی فشار. در این بازخوانی، بیوپیک از «داستان صعود» به «مدیریت سقوط» تغییر شکل میدهد. در چنین صورتی، سقوط حادثهای بیرونی نیست که ناگهان از راه برسد؛ فرآیندی درونی و انباشته است. هر مسابقه، هر ریسک، هر دستکاریِ روایتِ خویش، تلاشی است برای خریدن زمان. میل به برندهشدن همان نیرویی است که هم پیش میراند و هم از درون میفرساید. قهرمان با دشمنی مشخص نمیجنگد؛ با منطقِ درونیِ وسواسی درگیر است که ارزش را به عملکرد گره میزند و آرامش را ناممکن میکند.
در نهایت، مارتی ماوزر چهرهای برآمده از دههای است که صعود را تقدیس میکرد و همزمان از سقوط میترسید. مذهب و خانواده به او افقِ معنا میدهند، اما بازار ریتمِ زندگیاش را تعیین میکند. دروغهایش، عشقهایش، و نزاعهایش در کلابها همگی در یک میدان واحد معنا مییابند: جایی که استعداد سرمایه و انسان بازیگری است که باید نقش «برنده» را بیوقفه اجرا کند و آنقدر خوب به تصویر بکشد تا خودش هم باورش کند. اگر رؤیای آمریکایی زمانی وعدهی قله میداد، این روایت نشان میدهد قلهای در کار نیست؛ فقط شیبی است که باید با سرعتی بیشتر از سقوط طی شود. قهرمان، دیگر آنکه بر فراز میایستد نیست؛ آن است که هنوز نیفتاده است.