خشمواره فجر؛ جشنوارهای که دیگر نه جشن است و نه آینه سینمای ایران

اختصاصی سلام سینما؛ محمد کفیلی| نیمی از فجر 44 گذشته و هنوز هیچ اتفاقی خاص رخ نداده است؛ نه کشف استعداد تازه، نه شوک هنری، نه منازعهای جریانساز. جشنواره، چه در گذشته و چه امروز، بیش از آنکه بازتابدهنده واقعیات سینمای ایران و جامعه باشد، به ابزاری برای تثبیت روایت رسمی و نمایش کنترلشده تولیدات محدود سالانه تبدیل شده است.
در روزهای ابتدایی، توجه رسانهها نه بر کیفیت فیلمها یا داوریها، بلکه بر حضور یا تحریم هنرمندان متمرکز شد. گویی خود جشنواره به حاشیه رفته و جای آن را نوعی دادگاه اخلاقی گرفته است؛ جایی که حضور، نشانه سازش و غیبت، نشانه شرافت تلقی میشود. این دوگانهسازی سادهانگارانه بیش از آنکه مسئلهای را روشن کند، فروپاشی مشروعیت نهادی فجر را نشان میدهد. در چنین فضایی، سخنان دبیر جشنواره، منوچهر شاهسواری، معنا پیدا میکند. او بهطور صریح نگفته اگر مجبور نبود یا دبیر نبود، به فجر نمیآمد؛ اما لحن و استدلالهایش بیش از آنکه از باور و اشتیاق بیاید، حکایت از ایفای نقش مدیری مسئول دارد که باید از نهادی کماعتبار دفاع کند. تأکید او بر «قهر نکردن» و «ضرورت حضور» هنرمندان، در عمل تلاشی است برای جبران بحران مشروعیت جشنواره با انتقال مسئولیت به بدنه سینما، نه با بازنگری در ساختار خود جشنواره.
جشنواره به مثابه نمایشگاه، نه جشن
علیرضا معتمدی، که با فیلم «دختر پری خانم» در جشنواره حضور دارد، شب گذشته گفته است: «در تمام سالهایی که در جشنواره فیلم فجر حضور داشتم، چیزی تحت عنوان جشن و پایکوبی ندیدم؛ بیشتر شبیه یک نمایشگاه سالانه است، مثل نمایشگاه کفش.» این جمله، اگر از زبان یک منتقد بیرونی شنیده میشد، شاید تند مینمود؛ اما وقتی از دل همان ویترین رسمی بیرون آمده است، تبدیل به آیینهای معنادار میشود که نشان میدهد فجر امروز، به جای بازتاب سینمای ایران، نمایشگاهی خشک و فاقد هرگونه شور و حرکت زنده است.
تا کنون نیمی از جشنواره گذشته و هنوز هیچ پدیدهای شکل نگرفته است؛ نه کشفی، نه شوکی، نه منازعهای جریانساز که بتواند از دیوارهای سالن بیرون بزند. از میان 16 فیلم نمایش داده شده، تنها چند اثر مانند «زنده شور» ساخته کاظم دانشی، به دلیل جسارت در نقد سیستم و پرداخت به موضوعات حساس مثل حق قصاص و بخشش خانواده مقتول، «اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا به دلیل ژانر و دغدغه بکر فیلمساز، و «نیم شب» به دلیل جنجالها و پروپاگانداهای رسانهای محمدحسین مهدویان بیشتر دیده شدهاند. این فقدان «اتفاق» تصادفی نیست؛ نشاندهنده از دست رفتن مرجعیت جشنواره است. فجر دیگر مسیر حرفهای فیلمسازان را تعیین نمیکند، ذائقه مخاطب را نمیسازد و بر سرنوشت اکران تأثیرگذار نیست. آنچه باقی مانده، یک رسم سالانه بیجان است که برگزارکنندگانش تلاش میکنند آن را با سیاست و فشار بر بدنه سینما، همچنان مهم جلوه دهند.
ابزار تثبیت روایت، نه انعکاس واقعیت
فجر امروز بیش از آنکه عرصه نقد و نوآوری باشد، به ابزاری برای تثبیت روایت رسمی بدل شده است. تنوع فیلمها، جسارت و ریسک حذف شدهاند و خبری از «خطر» یا واکنش پیشبینینشده نیست. هر رویداد زنده حتی اگر ضعیف باشد، تنش دارد، مخاطب را درگیر میکند و مرجعیت تولید میکند؛ فجر اما بیخطریاش را بهعنوان ارزش جلوه میدهد و از این طریق مخاطب و خود سینما را عادتزده میکند.
تناقض حضورِ بدون باور، مهمترین بحران این جشنواره است. بسیاری از فیلمسازان حضور دارند، اما نه از سر اعتقاد یا اشتیاق به فجر، بلکه به دلیل فشار نهادی و الزامات حرفهای. حضور فیزیکی با بیاعتقادی درونی ترکیب شده و جشنواره را از درون تهی کرده است. وقتی بازیگران اصلی، جشنواره را جدی نمیگیرند، مشروعیت نمادین آن به نقطه فرسودگی میرسد و هیچ نیروی بیرونی نمیتواند آن را بازسازی کند.
یک شوی بیاثر که زنده به نظر میرسد، اما مرده است
این بحران مرجعیت خود را در هر بخش جشنواره نشان میدهد: از جوایز و داوریها تا روند انتخاب فیلمها و بازتاب رسانهای. فجر امروز نه آینه سینمای ایران است و نه معیار شاخص فرهنگی. آنچه باقی مانده، نمایشگاه سالانه تولیدات محدود و کنترلشده است؛ شویی که به جای نقد و خلق، تأیید و بازنمایی میکند. فیلمها، انتخابها و مراسم، همه تحت سایه این واقعیت قرار دارند که «اتفاق مهم» دیگر رخ نمیدهد و قرار هم نیست رخ دهد.
و این، واقعیترین و تلخترین نقد بر فجر است: جشنوارهای که زنده به نظر میرسد، اما در واقع مرده است، و هر سال بدون هیچ تغییری تکرار میشود، بدون اینکه سینما را به چالش بکشد یا مخاطب را درگیر کند.
[عکس از کامیار خطیبی/ رها پرس]