احمدآباد مستوفی؛ مقصد بعدی سرگرد امجد و نداف

بهار، نداف را بیهوش کرد و وقتی نداف به هوش آمده دستانش بسته بود. بهار با فکر اینکه قاتل پدر و مادرش را دستگیر کرده است به نداف گفت تا به حال با هزار روش او را در ذهنش کشته است و حرف نداف را باور نمیکند که بیگناه است. نداف به او یک نشانه داد، گفت که وقتی مادرش در حال جان دادن بود یک کلمه گفت؛ «نمو». وقتی نداف این کلمه را گفت بهار حرفش را باور کرد. او دستهای نداف را باز کرد و یک اسباببازی را به نداف داد و گفت پدرم از ژاپن آورد و به اسبهای روی این اسباببازی میگفتم «نمو».
آنها اسباببازی را شکستند و یک کاغذ داخل آن پیدا کردند: «باغ طالقان، دیوار چوبی، کیف چرمی». بهار و نداف به باغ طالقان رفتند و کیف چرمی را پیدا کردند، کیفی که پر از اثبات بیگناهی نداف بود. مدارکی که در باغ بود اثبات میکرد که شرکتی که واکسنهای تقلبی را پخش کرده بود گناهکار است. در مدارک یک اسم آشنا به چشم نداف افتاد؛ سیامک مجیدی. کسی نداف از اول ماجرای واکسنهای تقلبی به او شک داشته است. نداف و بهار به سراغ سیامک مجیدی میروند که در یک بیمارستان بستری بود. او به نداف گفت که برای پیدا کردن کسی که قتلها را گردن او انداخته است باید در احمدآباد مستوفی باید دنبال کسی به اسم خانبابا بگردد. بنابراین مقصد بعدی نداف و سرگرد امجد احمدآباد مستوفی خواهد بود.
سرگرد امجد که در این مدت درگیر گم شدن دانیال بود، مدتی در خانه ماند که بیشتر کنار دانیال باشد. سرگرد با زن همسایه صحبت کرد که از دانیال فاصله بگیرد تا او بتواند به دانیال نزدیک شود. زن همسایه قبول کرد و گفت که او هم یک پسر داشته که در پنج سالگی از دستش داده است و سرگرد باید قدر دانیال را بیشتر بداند.
سیاوش هم درگیر ماهرخ بود چون او ناپدید شده بود. سیاوش به خانهای رفت که ماهرخ آنجا زندگی میکرد اما همخانهاش گفت که از اینجا رفته است. او به محل کار ماهرخ رفت اما آنجا به او گفتند که ماهرخ در مراسم با مردهای متاهل دوست میشده و آنها را تلکه میکرده است. بعد از چندساعت ماهرخ با سیاوش تماس گرفت و با او نزدیکی فرودگاه امام خمینی قرار گذاشت، او درحال ترک ایران بود. هرچه سیاوش اصرار کرد که ماهرخ بماند او قبول نکرد و گفت هر سلامی یک خداحافظی دارد. سیاوش مست کرد و داخل قفس رفت. او در مبارزه شکست خورد و وقتی نداف به بالای سر او رسید، سیاوش تمام کرد.