نقد فصل دوم سریال وحشی؛ روایت تولد یک هیولا از زخم تا زوال

اختصاصی سلام سینما؛ الهام کوهی: بزرگترین نقطه قوت هومن سیدی در فصل دوم وحشی این است که به زیبایی فرایند گام به گام تبدیل یک آدم زخمخورده به هیولا را به نمایش میگذارد. یکی از پرسشهای محوری وحشی هم دقیقا همین است: آیا شرایط انسان را تبدیل به هیولا میکند یا انتخابهای خودش؟ سیدی به این سوال به صورت قطعی پاسخ نمیدهد اما میتواند این موضوع را به خوبی نشان دهد که هر انسانی هیولایی درون خود دارد و شرایط سخت میتواند هیولای درون انسان را آزاد کند.
بیشتر بخوانید:
نگاهی به کارنامه بازیگری جواد عزتی به بهانه درخشش در سریال «وحشی» | هوش و استعداد
مروری بر کارنامه هومن سیدی؛ از مغزهای کوچک تا قورباغه و وحشی
داوود از ابتدا شرور نبود اما خرده شیشه و ظرفیت خشونت داشت - البته که همه انسانها دارند و برای همین میتوانند با داوود همذاتپنداری کنند - اما این ظرفیت در حالت عادی در سایه است و فشار، فقر، ترس از مرگ، تلاش برای زنده ماندن، بیعدالتی، طمع و تحقیر این سایه را فعال میکند.
اولین گام داوود برای تبدیل شدن به هیولا
هیولا شدن ناگهان اتفاق نمیافتد. هیچکس به یکباره قاتل نمیشود، هیچ کس یک شبه از مرزهای اخلاق عبور نمیکند، این عبور پله پله است و برای داوود هم به صورت تدریجی این اتفاق میافتد. اولین قدم و مهمترین ابزار برای اینکه یک آدم معمولی تبدیل به هیولا شود توجیه و مصلحتاندیشی است. در طول سریال این دیالوگها در شکلهای مختلف مدام از زبان داوود شنیده میشود: «اگه من این کار رو نکنم نابود میشم... هیچ راه دیگهای ندارم... همه فاسدند... من مجبورم...» و این حرفها مجوزی است برای اینکه شخصیت داوود دست به کارهایی بزند که با ارزشهایش در تضاد است. او برای اینکه پدرش را به خانه برگرداند، رها را به دست بیاورد و تحقیرهای ناشی از بیپولی را خاتمه دهد حاضر میشود دست به هرکاری بزند با این امید که وقتی هرچیزی که خواست به دست آورد مسیر رفته را برخواهد گشت غافل از اینکه مسیر سقوط و زوال بازگشتی نخواهد داشت و اگر هم داشته باشد بسیار پرهزینه است چون هربار که سعی میکند در مقابل اشتباهش وجدانش را ساکت کند اشتباه بزرگتر بعدی را راحتتر انجام داده و مسیر سقوط شیب بیشتری پیدا میکند. او از اینکه نصرت به راحتی آدم میکشد تعجب میکند اما وجدانش را راضی میکند که سکوت کند، و این سکوت در قدم بعدی باعث میشود که او خود به راحتی دست به قتل بزند.
قدم دوم؛ داوود در هویت یک قربانی
قربانی بودن خطرناکترین مرحله تبدیل شدن یک آدم زخم خورده به هیولاست. اگر کسی بداند که دارد تبدیل به هیولا میشود شاید مکث کند اما وقتی مطمئن میشود که حق با اوست با سرعت بیشتری به جلو میرود. قربانی بودن برای داوود تبدیل به یک سپر میشود و فقط یک وضعیت بیرونی نیست بلکه رفته رفته با هویت او عجین میشود. وقتی انسان خود را یک قربانی دائمی میبیند جهان را به مقصر اصلی تبدیل میکند جملههایی چون: «من مجبورم، اگر شرایط این نبود و....» در ظاهر منطقی هستند و بیشترین سهم را در تبدیل داوود به هیولا دارند اما آنها حق انتخاب را از داوود نمیگیرند، از طرف دیگر این قربانی بودن خشم فروخوردهای نیز دارد و شخص قربانی حس میکند دنیا به او بدهکار است و باید با هر روشی که شده حق خود را از دنیا بگیرد و به او این مجوز اخلاقی را میدهد که اخلاق و انسانیت را زیر پا بگذارد.
فرد آسیبدیده خود و موقعیت خود را استثنا میداند و این طرز فکر وجدان را بیسلاح میکند چون هر بار که وجدان میگوید: «این کار درست نیست.» حق به جانبی پاسخ میدهد: «راه دیگهای نیست، شرایط من رو نمیبینی... ندیدی چی کشیدم؟»
قدم سوم؛ میل به قدرت
دلیل اینکه داوود تبدیل به هیولا میشود بیپولی و فقر و رنج نیست. آدمهای بسیاری رنج فقر را میکشند. تراژدی داوود این است که این رنج و تحقیر و فقر را تبدیل به مجوزی برای هیولا شدن میکند. پول تنها مسئله داوود نیست. مسئله اصلی او تحقیر توسط بیپولی است و این تحقیر به حدی عمیق است که باعث میشود در مرحله بعدی او نه برای زنده ماندن یا برگرداندن پدرش به خانه که برای به دست آوردن قدرت و اثبات خود بجنگد.
در قسمتهای پنج تا نه ما شاهد عبور تدریجی داوود از مرز انسانیت و همدلی هستیم. جرقههای انسانیت و اخلاق وجود او هربار ضعیفتر میشود تا اینکه در قسمت نه ته کشیده و داوود برای بقای خود مجبور به کشتن دوستش میشود و اینجاست که داوود از نسخه قدیمی خود فاصله میگیرد و اولین تصویر از یک هیولا را به بیننده میدهد.