کن و ونیز و اسکار چیزی نیست/غافلگیری با فیلم دستفروشان
فرزاد موتمن کارگردان سینما میگوید: من از دست فروشهای کنار خیابان فیلم میخرم. چون آنها نمیدانند دارند چه میفروشند. من پنج تا فیلم از آنها برمیدارم. سه تایش میرود داخل سطل آشغال ولی دو تای دیگر غافلگیر کننده است و تعجب میکنم و میگویم عجب فیلمی! من اینها را به دانشجوهای خودم یاد میدهم. میگویم بروید فیلم پیدا کنید، فیلم کشف کنید، گور پدر کن و ونیز و اسکار! اینها چیزی نیستند.
فرزاد موتمن کارگردان و تهیه کننده و مدرس ۶۸ ساله دانشگاه است. وی فیلمهایی چون «شبهای روشن»، «آخرین بار کی سحر را دیدی»، «خداحافظی طولانی»، «سایه روشن»، «سراسر شب» و ... را ساخته است. وی در آمریکا سینما میخواند که در ایران انقلاب شد. درس را رها کرد و به وطن بازگشت. سالها مستند ساخت و با آن امرار معاش کرد. ۴۰ ساله بود که تصمیم به ورود به عرصه سینمای داستانی گرفت و با هفت پرده وارد آن شد.
فیلمهای وی پر از معما، جنایت و گاهی عشق و به سبک نوآر سینما نزدیک است. فیلمهایی که فضایی تاریک، بدبینانه و پر از اضطراب دارند. نورپردازی تند، سایههای عمیق، خیابانهای بارانی و، ضد قهرمانها از ویژگیهای این سبک فیلمسازی است.
مصاحبه «تاریخ شفاهی ایرنا» با آقای موتمن در دفتر کارش انجام شد. او در این مصاحبه حدودا چهار ساعته به پرسشهایی پیرامون زندگی شخصی، نگاه خود به سینما، فیلمهایش و ... پاسخ داد. خلاصه ای از این گفت و گو در پی می آید:
- برخلاف جوامع صنعتی که شاید طبقه کارگر، طبقه تصمیم گیرندهای است در جامعه ما طبقه متوسط به خصوص اقشار تحصیلکرده به شدت آسیب دیده و صدمه خورده است. من باید فیلمهایی از این طبقه میساختم. به ویژه این که قشر متوسط جامعه مشتری اصلی سینماست. پولدارها که به سینما نمیروند! آنها به کوالالامپور میروند تا گلف بازی کنند. پنت هاوس در دوبی دارند و تعطیلات کوتاهشان را در اروپا میگذرانند. آنها اصلا فیلم نمیبینند.
- چه کسانی فیلم میبینند؟ عموما دانشجوها. اینها هستند که سینما را دوست دارند و من باید برایشان فیلم بسازم. در نتیجه رویکردم این بود که فیلم ژانر کار کنم.
- فیلم های جمشید هاشم پور بد بود چون غالبا به جای این که درگیر کننده باشد خندهدار شده بودند.
- من از همان کودکی عادت کردم فیلمها را با زبان اصلی ببینم. به همین خاطر به سانسهایی میرفتم که به زبان اصلی بود. این خیلی روی من تاثیر گذاشت. از همان بچگی از دوبله بدم میآمد. وقتی میدیدم جان وین دارد امشب شب مهتابه را میخواند حالم بد میشد.
- آن موقع به نظرم میآمد که فیلم نباید دوبله شود. بعدها که بزرگتر شدم قاطعانه احساس کردم دوبله خیانت به فرهنگ فیلم است.
- فیلم باید زیرنویس فارسی داشته باشد ولی زبان، زبان اصلی باشد. باید هر فیلم را با زبان خودش دید حتی اگر آن را نفهمیم.
دست باز کمدی های بیمایه
- اولین اتفاق بدی که بعد از انقلاب افتاد این بود که سینماها همه یکدست شدند و همه فیلم ایرانی نشان دادند. این رخداد خیلی بدی بود. وقتی شما همه یک نوع فیلم نشان میدهید یعنی دارید سلیقه مخاطب را میکُشید.
- نسل جوان سینه فیل با سینما قهر کرد. احساس کرد این سینما وابسته و دولتی است. این نسل به جای سینما و فیلم به کافه رفت و کافه نشین شد.
- متاسفانه سینما نرفتن نسل جوان سینه فیل ما، دست کمدیهای بیمایه را باز گذاشته است. یک مقدار هم ریل گذاری سازمان سینمایی در این باره دخیل بود که میخواست فیلمهای بیبو و بیخاصیت رشد کند. وقتی احمدینژاد و آقای شمقدری آمدند گفتند ریل گذاری میکنیم.
- در حالی که سینما صنعت خانه شما نیست که ریل گذاری کنید. اداره امور سینمایی را گسترش دادند و این شد سازمان سینمایی که بودجه کلان بگیرد و بتواند این کارها را انجام دهد. این ها منجر به حذف فیلمسازهای بااستعداد و خانهنشین شدن بسیاری از آنها شد. سینمای ما نیز تک ژانری و بین کمدی و درام اجتماعی قسمت شد. یک ژانر من درآوردی که به نظر میآمد مسئولین حکومتی دوست دارند آن را گسترش دهند.
- متاسفانه روحیهای در کشور ما وجود دارد و آن این که هیچ چیز ما نباید شبیه دیگران باشد. سینمای ما هم طبیعتا باید سینمایی باشد که شبیه هیچ جای دیگر نباشد. این روحیه بسیار غلطی است.
سینماها بوی گاراژ می داد
- دیجیتالی شدن سینما، فیلمسازی را آسان کرد و باعث شد در تمام دنیا بچه پولدارها به این عرصه وارد و فیلمساز شوند. سینمای آمریکا که سالیانه ۹۰۰ فیلم می ساخت به یکباره تولیداتش به هزار و ۶۰۰ رسید. البته هزار تایش را رسما باید دور میریختی! کار با دوربین سمبلکاری شد و دوربین احترام خودش را از دست داد. - ما «شبهای روشن» را به عنوان یک فیلم دخترپسری ساختیم. اما به خودمان گفتیم بی خیال عینک ریبون و گیتار و ویگن و تک چرخ زدن با موتور. اینها که عشق نیست. برگردیم به ریشههایمان، به ادبیات.
- ما کاراکترهای خودمان را زن و مردی انتخاب کنیم که انگار خجالتی هستند و برای هم شعر میخوانند. شعر جایگزینی بود برای صحنههای معاشقه و بوسه. گفتیم اینها شعر بخوانند.
- ما هیچ وقت در مینیاتورهایمان زن برهنه را ندیدهایم. همیشه یک زن است که کنار رودخانه نشسته است و دارد موهایش را شانه میکند. - شبهای روشن از معدود فیلمهای تاریخ سینمای ایران بود که تماشاچی آن را کشف کرد. منتقدین ابتدا به شدت با آن مخالف بودند اما بعدا با آن مهربان شدند. اینجا تماشاچیها به منتقدین خط دادند. از این نظر یک مورد استثنایی بود.
- شروع به تمیز کردن سینماها با بنزین و نفت کردند. سینما بوی گند گاراژ را گرفت. این اتفاق به خصوص در سینماهای منطقه بهارستان و لاله زار افتاد. کم کم سینما از دست رفت. یعنی آیین سینما از بین رفت. وقتی پس از انقلاب برای نخستین بار داخل یک سینما رفتم به شدت توی ذوقم خورد. چون دیدم جمعیت با دمپایی به سینما آمده بودند.
- بچه که بودیم وقتی میخواستند ما را به سینما ببرند باید بهترین لباس را میپوشیدیم و کفشهایمان را واکس میزدیم. خواهرم موهایش را از پشت میبافت و بهترین پیراهنش را میپوشید. سینما رفتن، آیین و مراسم داشت. از سه روز قبل پدر و مادر به ما اطلاع میدادند که فلان روز و فلان سانس به سینما میرویم. اما یک مرتبه دیدم مردم با دمپایی به سینما آمدهاند و تخمه میشکنند و پوستش را کف سالن میریزند و کسی هم آنجا را نظافت نمیکند. سینما هم بوی بد گرفته است. این خیلی توی ذوقم زد. همین چیزها باعث شد سلیقه سینمایی آهسته آهسته از بین برود.
بهترین بازیگران کمدینها هستند
- فیلم «پوپک و مش ماشاالله» به شدت سانسور شد. شاید ۴۰،۵۰ خط دیالوگ این فیلم عوض شد. گفتند به جای آن دیالوگها، اینها را بگذارید. دو صحنه کامل تکه و پاره شد. اصلا پوپک و مش ماشاالله راجع به وقایع ۱۳۸۸ بود. الان هیچ چیزی از ۱۳۸۸در این فیلم وجود ندارد.
- روزی که داشتم می رفتم تا فیلمساز دیگری را به تهیه کننده فیلم باج خور معرفی کنم اتفاقی افتاد. از در خانه که بیرون می رفتم همسرم گفت داری میروی جلسه برای باج خور؟ گفتم بله. گفت داری میروی ردش کنی؟ گفتم بله. گفت باشه، فقط خواستم بگویم پنج هزار تومان بیشتر پول نداریم!
- فیلم بیداریای که آنها نمایش دادند ربطی به بیداری من نداشت. فقط اسم من آن جا بود. این فیلم توسط تهیه کنندهاش آقای حاج میری تکه پاره شد و چیزی از آن باقی نماند. من به بیداری علاقمند شده بودم برای این که یک چیز جالبی در آن بود. زنی دنبال نشانههایی از سال ۱۳۵۷در جامعه میگردد ولی آن را پیدا نمیکند.
مشکل از آنجا شروع شد که نماینده فارابی که فکر کنم آقای نبوی بود فیلم را دیده و به آقای حاج میری گفته بود موتمن فیلم خودش را ساخته و هیچ شباهتی با فیلم فارابی یا فیلم سبحان فیلم ندارد و باید تغییر کند. تصویری که فیلم از جمهوری اسلامی میسازد شبیه تصویری است که از بلوک شرق وجود دارد.
- تا پیش از سانسورها وقتی پوپک و مش ماشالله را نگاه میکردم میخندیدم. ولی سانسورها که انجام شد و فیلم را میکس کردم، شب میکس اصلا خندهام نگرفت. به نظرم آمد که فیلم داغان شده است. ولی با این وجود میدانستم فروش خوبی خواهد داشت. چون هنوز برای مردم بامزگی خودش را داشت. ولی خودم علاقهای به دیدن این فیلم نداشتم و هیچ وقت هم آن را ندیدم.
- در فیلم فراموشخانه ناگهان متوجه شدیم افرادی که به عنوان سرمایهگذار این فیلم آمده بودند بخشی از یک اختلاس عظیم بانکی بودند و از ایران فرار کردهاند.
این دنیا مشنگ و دیوانه است
- فیلمهای درجه دو ما را تربیت میکنند که درست فیلم ببینیم، به همین خاطر فیلمهای درجه دو از بعضی فیلمهای خیلی مهم هم مهمتر هستند. من گاهی اوقات، اگر یک فیلم از برگمن داشته باشم و یک فیلم درجه دو، درجه دو را نگاه میکنم. فیلمهای به اصطلاح درپیتی برای من جالبتر است، چون من را تربیت میکند و از من یک بیننده خوب میسازد، در نتیجه من همیشه علاقه خاصی به فیلمهای درجه دو و رده ب و حتی فیلمهای بد داشتهام.
- در فیلم سراسر شب، اولا فیلمنامه به شدت در ارشاد سانسور شد. شخصیتی که آزاده صمدی در آن بازی میکند در نسخه اصلی یک روسپی است. در فیلم به کلی شخص دیگری شد. بعضی از وجوه تجربی فیلمنامه را هم به خاطر تهیه کننده مجبور شدیم حذف کنیم. پایان فیلم هم به کلی متفاوت شد.
- سه سال نابینا بودم و سه تا از فیلمهایم را در کوری ساختهام، از جمله خداحافظی طولانی که نمیدیدم و ساختم!! قرنیه من از بین رفت و پولی نداشتم چشمم را عمل کنم، بعدها پول جور کردم که بتوانم عمل کنم. خداحافظی طولانی را حتی در اکران هم ندیدم، چون هنوز نمیدیدم. بعداً در یک سفر داخل هواپیما دیدم این فیلم را دارند نمایش میدهند و آنجا آن را دیدم.
- کوئنتین تارانتینو دار و ندار خودش را به درپیتها بدهکار است، هرچه ساخته از درپیتها گرفته است.
- اگر فیلمی را ببینم که خیلی جدی است، یک مقدار به نظرم میآید که از این دنیا دور است، ما در دنیایی زندگی میکنیم که به کلی هیچی سر جای خودش نیست. این دنیا مشنگ و دیوانه است. الان به نظرم میآید من هر فیلمی که بخواهم بسازم، باید یک مقدار مشنگی داشته باشد که بتواند یک مقدار با این دنیا ارتباط بگیرد.
گور پدر اسکار و کن و ونیز!
- سال ۱۹۷۵ وقتی فیلم «رهگذار» از آنتونیونی در جشنواره کن بود جایزه را به یک فیلم آشغال الجزایری به اسم خاطرات سالهای آتش زیر خاکستر از محمد اختر دادند. امروز فیلم اختر را هیچ کس یادش نمیآید ولی فیلم آنتونیونی را را درس میدهند. من از همان موقع فهمیدم انگار اینها یک روابطی و یک لابیهایی برای انتخاب برترها دارند.
- در این مملکت هر کس از پشت کوه آمد و یک فیلم ساخت، سیمرغ گرفت ولی من نگرفتم. فکر میکنند اگر به من سیمرغ بدهند حکومت سرنگون میشود.
- من قبل از این که فیلمساز شوم اعتقادم به جشنوارهها را از دست دادم. پیش از این که فیلمساز شوم. دلایلش هم مختلف است. یکی این که اصلا منطق قیاس کردن فیلمها با هم را قبول ندارم. شما نمیتوانید مسابقهای برای انتخاب فیلم بگذارید. غیر منطقی است. شما نمیتوانید فیلم ملودرام را با کمدی مقایسه کنید. یا کمدی را با جنایی قیاس کنید.
- من به دانشجوهای خودم هم این را یاد میدهم که فیلم دیدن است که از شما فیلمساز تربیت میکند. برای فیلم دیدن هم دنبال فیلمهایی باشند که مُهر کن و ونیز و غیره روی آن نباشد. به آنها میگویم دنبال فیلمهایی بگردید که معروف نیستند.
- برای من فیلمهای اسکار گرفته و ونیز گرفته میآوردند ولی من میگفتم نمیخواهم آنها را ببینم. این برای من اصلا مهم نیست گه چه فیلمی اسکار یا نخل طلایی گرفته است. من می خواهم فیلم خوب ببینم. فیلمی که بتوانم از آن لذت ببرم.
- من از دست فروشهای کنار خیابان فیلم میخرم. چون آنها نمیدانند دارند چه میفروشند. من ۵ تا فیلم از آنها برمیدارم. سه تایش میرفت داخل سطل آشغال ولی دو تای دیگر غافل گیر کننده بود و تعجب میکردم و میگفتم عجب فیلمی! من اینها را به دانشجوهای خودم یاد میدهم. میگویم بروید فیلم پیدا کنید، فیلم کشف کنید، گور پدر کن و ونیز و اسکار! اینها چیزی نیستند.
- جشنواره ملی فیلم فجر هیچ وقت جشنواره نبوده و هیچ وقت هم جدی نبوده است. این یک مراسم دولتی است که وزارت ارشاد راه انداخته است برای اینکه بیلان کار بدهد.
- جشنواره ملی فجر را ما به عنوان یک مهمانی می بینیم. جشنی است که بد نیست، چون هر سال ۱۰ روز همکاران خودمان را یک جا ببینیم. فیلمهای همدیگر را ببینیم و به همدیگر بد و بیراه بگوییم! پنبه همدیگر را بزنیم و احوالپرسی کنیم. از این بابت خوب است و در همین حد مهم استنه بیشتر.
- اگر وزیر ارشاد بودم اولین کاری که میکردم این بود که نهادهای مختلف تصمیم گیر را منحل کنم! پروانه ساخت را منحل کنم. یک اداره امور سینمایی را با چهار کارمند میساختم که فقط پروانه نمایش مُهر کنند. ترتیبی میدادم که تحت هیچ شرایطی نهادهای دولتی و حکومتی به سینما ورود نکنند.
منبع: ایرنا