جستجو در سایت

1404/10/17 17:56

نقد قسمت سوم سریال «مو به مو» (پرویز شهبازی) | طوفان قبل از آرامش یا آرامش قبل از طوفان؟!

نقد قسمت سوم سریال «مو به مو» (پرویز شهبازی) | طوفان قبل از آرامش یا آرامش قبل از طوفان؟!
در «مو به مو» رفت‌وبرگشت سریع و بی‌رحمانه میان فرش و عرش، به یکی از بازی‌های جذاب درام برای مخاطب تبدیل می‌شود. شهبازی با قرار دادن منصور در موقعیت‌هایی کاملاً متضاد، ثبات را از زندگی او و از ذهن تماشاگر می‌گیرد و نوعی تعلیق دائمی می‌سازد.

اختصاصی سلام سینماتهمینه منصوری روشن: در دو قسمت نخست سریال «مو به مو»، شخصیت منصور که نقش محوری را بر عهده دارد، به‌تدریج و با وسواس همیشگی پرویز شهبازی برای مخاطب ترسیم می‌شود؛ شخصیتی که نه‌فقط در کنش‌های فردی‌اش، بلکه در نسبتش با جهان پیرامون و تنش‌های شکل گرفته برایش معنا پیدا می‌کند. فضای زیستی منصور، نوع روابط او با اطرافیانش  و موقعیت‌های روزمره‌ای که در آن قرار می‌گیرد، همگی به سادگی ما را با  جهان‌بینی خاص، محتاط و آمیخته به تردید او آشنا می‌کنند. سریال به‌جای ارائه توضیح مستقیم، از خلال جزئیات رفتاری و لحظه‌های مهم که شخصیت مجبور به تصمیم‌گیری است، ذهنیت منصور را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد تصمیمات او هر چند در ابتدا حاصل انتخابی آگاهانه و قاطع باشند، اما در ادامه در نتیجه فشار شرایط، ترس از پیامدها و ناتوانی در برقراری ارتباط مؤثر با جهان اطراف‌‌ او شکل می‌گیرند. به این ترتیب، دو قسمت ابتدایی نه‌تنها مقدمه‌ای روایی، بلکه زمینه‌ای فکری می‌سازند که مخاطب از خلال آن می‌تواند منطق رفتاری منصور و چرایی انتخاب‌های بعدی‌اش را درک کند و همچنین شرایطی که منصور با جلو رفتن داستان با آن دست و پنجه نرم می‌کند را برای مخاطب منطقی جلوه می‌دهد. 


بیشتر بخوانید:

نقد و بررسی سریال «مو به مو» (پرویز شهبازی) | سریالی که آن را با حساب بانکی‌ات می‌فهمی

نقد و بررسی سریال مو به مو | دوربینی که سمت مردم عادی برگشت

نقد سریال مو به مو (پرویز شهبازی)، قسمت‌های اول و دوم | حادثه چیزی جز اراده انسان نیست


میلیاردری سوار بر پشت وانت! 

در پایان قسمت دوم، منصور سوار بر پشت وانتی به‌سوی ناکجاآبادی حرکت می‌کند؛ حرکتی که بیش از آن‌که جابه‌جایی فیزیکی باشد، نشانه‌ی تعلیق هویتی اوست. این گذار ناگهانی در آغاز قسمت سوم به شکلی معنادار تداوم می‌یابد؛ جایی که منصور خود را در ناکجاآبادی دیگر می‌یابد، این‌بار در گرمخانه‌ای در حاشیه شهر و در میان معتادان و بی‌خانمان‌ها. تضاد زمانی و موقعیتی تکان‌دهنده است: مردی که یک روز پیش کار خود را در مقام مدیرعامل یک شرکت آغاز کرده بود، اکنون بدون هیچ‌کدام از وسایل شخصی‌اش، بدون نشانه‌های هویتی و اجتماعی‌اش، در فضایی قرار گرفته که مرزهای طبقه، جایگاه و موقعیت افراد در آن بسیار متفاوت است.

شهبازی با این جابه‌جایی رادیکال، منصور را از تمامی امتیازات ظاهری‌اش تهی می‌کند تا او را در خالص‌ترین و عریان‌ترین وضعیت ممکن قرار دهد. در گرمخانه، منصور نه به‌عنوان مدیر، نه به‌عنوان فردی متمایز، بلکه به‌مثابه بدنی خسته در کنار بدن‌های فرسوده دیگر تعریف می‌شود؛ بدنی که تفاوت چندانی با اطرافیانش ندارد. ظواهر، نگاه‌ها و سکوت‌ها هم‌سطح می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، انسانی است که از نقش‌های اجتماعی‌اش جدا شده و ناچار است با خودِ بی‌پناهش مواجه شود. این هم‌نشینی ناخواسته، مرز میان «او» و «دیگران» را مخدوش می‌کند و پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: هویت منصور تا چه اندازه وابسته به جایگاه و دارایی‌هایش بوده است؟

این ناکجاآباد، نه مکانی صرفاً جغرافیایی، بلکه وضعیتی ذهنی و اجتماعی است؛ جایی میان بودن و نبودن، میان تعلق داشتن و طرد شدن. منصور در آغاز قسمت سوم در نقطه‌ای ایستاده که تمام قطعیت‌های پیشینش فرو ریخته‌اند و جهان اطرافش دیگر قابل پیش‌بینی نیست. این موقعیت، سرآغاز مرحله‌ای تازه در روایت است؛ مرحله‌ای که در آن، تصمیم‌ها دیگر از دل محاسبه‌های عقلانی برنمی‌آیند، بلکه از مواجهه‌ای ناگزیر با فروپاشی، تنهایی و فقدان معنا زاده می‌شوند. در این میان لحظاتی فضا به سوی طنز و کمدی نیز حرکت می‌کند که با وجود این جا‌به‌جایی ناگهانی منصور میان زمین و آسمان چندان  بیجا به نظر نمی‌رسد.

پس از پیش رفتن روایت، منصور سرانجام خود را از وضعیت بی‌ثبات گرمخانه رها می‌کند و به خانه پدرش پناه می‌برد؛ مکانی که نه‌تنها یک بازگشت مکانی، بلکه رجعتی به ریشه‌های هویتی اوست. حضور در خانه پدری، امکان کشف لایه‌های تازه‌ای از شخصیت منصور را فراهم می‌کند؛ لایه‌هایی که پیش‌تر زیر فشار موقعیت‌های اجتماعی و نقش‌های تحمیلی پنهان مانده بودند. در این فضا، رابطه او با پدرش نیز به‌تدریج آشکار می‌شود؛ رابطه‌ای پیچیده، آمیخته به فاصله، سکوت و نوعی لطف خاموش که بیش از آن‌که در کلام بروز یابد، در عمل معنا پیدا می‌کند.

همین تصمیم برای پناه بردن به خانه پدری، به‌ظاهر ساده اما سرنوشت‌ساز، به نقطه عطفی در مسیر داستان بدل می‌شود و زمینه‌ساز اتفاقات بعدی برای منصور است. او که تا شب گذشته فردی بی‌پول، تنها و تقریباً بی‌هویت بود و حتی با نامی جعلی در جهان اطرافش شناخته می‌شد، ناگهان به واسطه لطف و حمایتی که از سوی پدرش دریافت می‌کند، در موقعیتی کاملاً متضاد قرار می‌گیرد. تغییری که او را به‌یک‌باره در جایگاه فردی ثروتمند، حتی میلیاردری قرار می‌دهد که خود نیز از وسعت این ثروت بی‌خبر است! 

در «مو به مو» این رفت‌وبرگشت سریع و بی‌رحمانه میان فرش و عرش، به یکی از بازی‌های جذاب درام برای مخاطب تبدیل می‌شود. شهبازی با قرار دادن منصور در موقعیت‌هایی کاملاً متضاد، ثبات را از زندگی او و از ذهن تماشاگر می‌گیرد و نوعی تعلیق دائمی می‌سازد. از این پس، مخاطب می‌آموزد که هیچ وضعیتی قطعی نیست و هر لحظه امکان دارد ورق دوباره برگردد. همین انتظار مداوم برای تغییر، برای سقوط یا صعودی دیگر، موتور محرک روایت می‌شود و مخاطب را در ادامه سریال در وضعیتی از آماده‌باش نگه می‌دارد؛ وضعیتی که با منطق جهان شخصیت منصور هم‌خوان است، جهانی که در آن هویت، قدرت و ثروت همواره لغزان و ناپایدارند.

این سریال تا به اینجای کار توانسته توجه مخاطب را به خود جلب کند و ما حالا باید منتظر بمانیم تا ببینیم شخصیت منصور باقی روایت را چگونه جلو خواهد برد و چه تصمیماتی برای سر و سامان دادن به وضعیت ناپایداری که در آن قرار دارد، می‌گیرد. 


اخبار مرتبط
ارسال دیدگاه
captcha image: enter the code displayed in the image