نقد فیلم The Last House؛ اجرای متقاعدکننده واگنر مورا و گرتا لی در تریلری خفقانآور

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| حدود یک دهه پیش، ایده محوری تریلر آخرالزمانی «آخرین خانه» (The Last House) شاید کمی دور از ذهن به نظر میرسید: خانوادهای از طبقه متوسط در سیاتل یک روز صبح از خواب بیدار میشوند و متوجه میشوند که در خانه خود محبوس شدهاند و هیچ راهی برای خروج ندارند؛ نوعی حبس خانگی مرموز که ظاهراً قرار نیست پایانی داشته باشد. اما بعد از دوران کووید، این ایده بیشتر شبیه برداشتی فانتزی از تجربهای است که هنوز در ذهن همه ما تازه مانده است؛ آشنایی ناخواستهای که فیلم لویی لتریه، آن هم در شرایطی که بهشکلی کاملاً متناسب از نتفلیکس منتشر شده، از آن برای ایجاد فضایی کلاستروفوبیک بهره میگیرد. قرنطینهای که بر این چهار نفر، همسایههای نزدیکشان و چهبسا افراد بسیار بیشتری تحمیل شده، شاید از قرنطینهای که در سال ۲۰۲۰ بیشتر ما را خانهنشین کرد شدیدتر و عجیبتر باشد، اما این اثر مینیمال و مبتنی بر یک موقعیت مرکزی، مخاطب را دوباره به همان حس وحشت، اضطراب و بلاتکلیفی محافظتی بازمیگرداند.

چگونگی وقوع این اتفاق و دلیل آن، «آخرین خانه» را وارد قلمرو علمی-تخیلی میکند؛ البته فیلم در ابتدا این وجه را بهشکلی ظریف و غیرمستقیم مطرح میکند و در ادامه سراغ جهانسازی ملموستر و متکی بر جلوههای ویژه میرود. بااینحال، فیلم در تمام طول خود زمانی جذابتر است که بهعنوان یک درام خانوادگی سرراست عمل میکند؛ روابط پرتنش و پیچیده اعضای خانواده به اتفاقات اعتبار میبخشد، حتی وقتی آنچه بیرون از خانه رخ میدهد همچنان تا حد زیادی نامعلوم باقی میماند. بخش قابلتوجهی از این موفقیت مدیون بازیهای باورپذیر و همدلانه واگنر مورا و گرتا لی در نقش پدر و مادری است که تنها به یک تار مو برای از دست دادن اقتدار خود در برابر فرزندان بزرگسالشان نیاز دارند. طراحی خانه نیز سهم مهمی در این میان دارد؛ خانهای که با جزئیات فراوان طراحی شده و در طول داستان مدام تغییر میکند و در مدت کوتاهی به تمام دنیای شخصیتها تبدیل میشود.
«آخرین خانه» در مجموع برای تماشایی پرتنش و سرگرمکننده در روزهایی که اضطرابهای زیستمحیطی افزایش یافتهاند، عملکرد قابلقبولی دارد؛ هرچند اینکه سناریوی «اگر چنین اتفاقی بیفتد چه میشود؟» که متیو رابینسون، نویسنده فیلم (Good Luck, Have Fun, Don’t Die)، خلق کرده، معنای عمیق یا تأثیر قابلتوجهی در خود دارد یا نه، جای بحث است. فیلم به موضوعاتی مانند تغییرات اقلیمی، سازگاری اکوسیستمها و همچنین مزایا و محدودیتهای روحیه جمعی میپردازد، اما هیچیک را با عمق یا جسارت چندانی بررسی نمیکند و در نهایت به مجموعهای از کلیشههای کلی و مبهم بسنده میکند که راوی زنی ناشناس آنها را بیان میکند. او در ابتدای فیلم درباره دنیای پیش از این خانهنشینی بزرگ میگوید: «آن زمان آدمها به یکدیگر نزدیکتر بودند، اما احساس تنهایی کردن آسان بود.»
البته در خانواده صمیمی دلگادو جایی برای تنهایی وجود ندارد. اعضای این خانواده را در ابتدای فیلم میبینیم که همزمان با آغاز زمستان، مشغول برنامهریزی برای تعطیلات کریسمس هستند. زندگی نسبتاً راحتی دارند، حتی اگر پدر خانواده، جیسون (واگنر مورا)، که مهندس است، فعلاً بیکار باشد؛ و زندگی خانوادگیشان نیز در مجموع شاد است، حتی اگر فرزندان کمسنوسالشان، گراهام (نوآ الکساندر سوسنوفسکی) و روث (رایلی چانگ)، مرتب با یکدیگر جر و بحث کنند. مادر خانواده، آن (گرتا لی)، درباره نشانههای آسیب سازهای در خانه بزرگ و قدیمیشان نگرانیهایی دارد، اما در مجموع وضعیتشان از بسیاری بهتر است؛ بهخصوص وقتی در جریان باران شدید ماه نوامبر متوجه میشوند که دیگر واقعاً نمیتوانند خانه را ترک کنند. درها و پنجرهها تحت تأثیر نیرویی ناشناخته از بیرون باز نمیشوند و تلاش برای شکستن شیشهها نیز بینتیجه میماند.

آنها خیلی زود متوجه میشوند که دیگر ساکنان خیابان نیز به همین شکل گرفتار شدهاند. اینترنت از کار افتاده و تلفنها نیز سیگنالی ندارند؛ بنابراین تنها میتوانند حدس بزنند که این بحران تا چه اندازه گسترده است. دستکم در مراحل ابتدایی، روحیهای مقاوم و امیدوارانه بر خانواده حاکم است: همسایهها با استفاده از تابلوهای دستنویس با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، مواد غذایی را تا حدی سهمیهبندی میکنند و شبهای تماشای فیلم خانوادگی نیز میان تنها دو دیویدی موجود در خانه تقسیم میشود؛ «آنی» و «ایر فورس وان» که انتخابشان بهشکل بامزهای عجیب است. اما وقتی روزها به هفتهها تبدیل میشوند و کریسمسی ساده و بیزرقوبرق جای خود را به آغاز سالی جدید و ناخوشایند میدهد، خانواده باید احتمال تبدیل شدن این وضعیت هولناک به واقعیتی دائمی را جدی بگیرد.
فیلمنامه رابینسون درباره سازوکار این حبس و اینکه چه کسی یا چه چیزی آنها را در خانه نگه داشته، چندان شفاف نیست. توضیحی هم که سرانجام ارائه میشود، چندان منطقی از آب درنمیآید؛ هرچند لتریه با نمایش تصاویری وهمآلود و کوتاه از زندگی بیرون از پنجره اتاق نشیمن، بهخوبی زمینه را برای این افشا آماده میکند. در مقابل، فیلمنامه در پرداخت تنشهایی که داخل خانه شکل میگیرند عملکرد بهتری دارد. با وخیمتر شدن شرایط، جیسون و آن میان وظایف و مسئولیتهای عاطفی خود بهعنوان والدین و غریزه خشنتر و واقعگرایانهتر برای بقا گرفتار میشوند. گراهام و روث نیز که شخصیتپردازی، انتخاب بازیگر و اجرای آنها با ظرافتی غیرمعمول انجام شده، مجبورند بدون وجود جامعهای بزرگتر که مسیر را به آنها نشان دهد، خیلی زودتر از سن واقعیشان بزرگ شوند.
با وجود شرایط گاه عجیب و غیرمنطقی که داستان بر پایه آنها شکل گرفته است، «آخرین خانه» میتواند برای هر کسی که تلاش میکند در جهانی که تغییرات فیزیکی آن را درست مقابل چشمانمان میبینیم، فرزندانی را بزرگ کند، قابلتأمل باشد. فیلم اگرچه پرسشهای تلخ و وجودگرایانهای مطرح میکند، دستکم ترفندهای خلاقانه جیسون برای زنده ماندن در آخرالزمان، حالوهوای نسبتاً مفرحی به داستان میدهد؛ ترفندهایی که بیشتر به ابتکارات مکگایور شباهت دارند.
لویی لتریه، فیلمساز باسابقه فرانسوی در سینمای ژانر که کارنامهاش از «هالک شگفتانگیز» تا «فست ایکس» را دربرمیگیرد، ریتم فیلم را با ایجاد تعادلی مناسب میان فضای خفقانآور و بیقراری ناشی از حبس در خانه و سکانسهای اکشن گستردهتر حفظ میکند. بااینحال، با توجه به کیفیت نهچندان چشمگیر برخی جلوههای دیجیتال، فیلم زمانی بیشترین تأثیر را دارد که بر چیزهایی تکیه میکند که نمیبینیم.
طراحی صحنه کوین جنکینز بدون شک یکی از نقاط قوت فنی و باثبات فیلم است. او با جزئیات فراوان فرسودگی و استهلاک خانه دلگادو را به تصویر میکشد؛ خانهای که زیر فشار شرایط جدید، به معنای واقعی کلمه شروع به ترک خوردن میکند. در عین حال، تغییراتی که خانواده برای محافظت از خود و تأمین نیازهایشان در خانه ایجاد میکنند نیز با دقت طراحی شده است. با وجود تمام این تغییرات، نشانههای آشفتگی و بینظمی زندگی روزمره همچنان در گوشهوکنار خانه دیده میشود. «آخرین خانه» شاید از برخی جهات فیلمی سادهانگارانه باشد، اما درک درستی از این واقعیت دارد که حتی وقتی همهچیز در حال پایان یافتن است، زندگی روزمره همچنان به شکل عجیبی ادامه پیدا میکند.

دانشآموخته ادبیات انگلیسی و مترجمی با هفت سال تجربه کار. یک سال است در «سلام سینما» به تولید محتوا درباره سینمای جهان مشغولم. همیشه دنبال داستانهای جدید و تجربههای متفاوت در دنیای هنر هستم.